|
عروسي دات کام، بهترين عکس های عروسي، عروس های زيبا، عروس و داماد، عکس عروس، عکس لباس عروس، بهترين عکسها، بهترين عکسهای عروس و داماد، گالری عکس عروس، مدل جديد لباس عروس، عکس باحال، عکس های قشنگ زيباترين و جديدترين عکسهای عروسي تنها در سايت www.Aroo30.com اگه عکس های زيبای عروسي مي خواهيد ، اگه بهترين و زيباترين مدل لباس و آرايش عروس مي خواهيد، پيشنهاد مي کنم وقت بگذاريد و سايت عرو30 رو ببينيد جوک و اس ام اس باحال، جوک جديد، اس ام اس جديد، آهنگ موبايل، دانبود برنامه موبايل ax, akse aroos, damad, aroos va damad, lebas aroos, aroosi, aroo30.com, lebas aroos, aroos va damad, behtarin aks ha, akse jadid, lebas aroos, aroosie bazigarane cinema, aroosi, behtarin aks haye aroos, lebas aroos | |
يك هلو و هزار هلو
بغل ده فقير و بي آبي باغ بسيار بزرگي بود، آباد آباد. پر از انواع درختان ميوه و آب فراوان. باغ چنان بزرگ و پردرخت بود كه اگر از اين سرش حتي با دوربين نگاه مي كردي آن سرش را نمي توانستي ببيني.
چند سال پيش ارباب ده زمين ها را تكه تكه كرده بود و فروخته بود به روستاييان اما باغ را براي خودش نگاه داشته بود. البته زمين هاي روستاييان هموار و پردرخت نبود. آب هم نداشت. اصلا ده يك همواري بزرگ در وسط دره داشت كه همان باغ اربابي بود، و مقداري زمين هاي ناهموار در بالاي تپه ها و سرازيري دره ها كه روستاييان از ارباب خريده بودند و گندم و جو ديمي مي كاشتند.
خلاصه. از اين حرف ها بگذريم كه شايد مربوط به قصه ي ما نباشد.
دو تا درخت هلو هم توي باغ روييده بودند، يكي از ديگري كوچكتر و جوانتر. برگ ها و گل هاي اين دو درخت كاملا مثل هم بودند به طوري كه هر كسي در نظر اول مي فهميد كه هر دو درخت يك جنسند.
درخت بزرگتر پيوندي بود و هر سال هلوهاي درشت و گلگون و زيبايي مي آورد چنان كه به سختي توي مشت جا مي گرفتند و آدم دلش نمي آمد آنها را گاز بزند و بخورد.
باغبان مي گفت درخت بزرگتر را يك مهندس خارجي پيوند كرده كه پيوند را هم از مملكت خودشان آورده بود. معلوم است كه هلوهاي درختي كه اينقدر پول بالايش خرج شده باشد چقدر قيمت دارد.
دور گردن هر دو درخت روي تخته پاره يي دعاي « وان يكاد» نوشته آويزان كرده بودند كه چشم زخم نخورند.
درخت هلوي كوچكتر هر سال تقريباً هزار گل باز مي كرد اما يك هلو نمي رساند. يا گل هايش را مي ريخت و يا هلوهايش را نرسيده زرد مي كرد و مي ريخت. باغبان هر چه از دستش برمي آمد براي درخت كوچكتر مي كرد اما درخت هلوي كوچكتر اصلا عوض نمي شد. سال به سال شاخ و برگ زيادتري مي روياند اما يك هلو براي درمان هم كه شده بود، بزرگ نمي كرد.
باغبان به فكرش رسيد كه درخت كوچكتر را هم پيوندي كند اما درخت باز عوض نشد. انگار بناي كار را به لج و لجبازي گذاشته بود. عاقبت باغبان به تنگ آمد، خواست حقه بزند و درخت هلوي كوچكتر را بترساند. رفت اره يي آورد و زنش را هم صدا كرد و جلو درخت هلوي كوچكتر شروع كرد به تيز كردن دندانه هاي اره. بعد كه اره حسابي تيز شد. عقب عقب رفت و يكدفعه خيز برداشت به طرف درخت هلوي كوچكتر كه مثلا همين حالا تو را از بيخ و بن اره مي كنم و دور مي اندازم تا تو باشي ديگر هلوهايت را نريزي.
باغبان هنوز در نيمه راه بود كه زنش از پشت سر دستش را گرفت و گفت: مرگ من دست نگهدار. من به تو قول مي دهم كه از سال آينده هلوهايش را نگاه دارد و بزرگ كند. اگر باز هم تنبلي كرد آنوقت دوتايي سرش را مي بريم و مي اندازيم توي تنور كه بسوزد و خاكستر شود.
اين دوز و كلك و ترساندن هم رفتار درخت را عوض نكرد.
لابد همه تان مي خواهيد بدانيد درخت هلوي كوچكتر حرفش چه بود و چرا هلوهايش را رسيده نمي كرد. بسيار خوب. از اينجا به بعد قصه ي ما خودش شرح همين قضيه خواهد بود.
***
گوش كنيد!..
خوب گوش هايتان را باز كنيد كه درخت هلوي كوچكتر مي خواهد حرف بزند. ديگر صدا نكنيد ببينيم درخت هلوي كوچكتر چه مي گويد. مثل اين كه سرگذشتش را نقل مي كند:
« ما صد تا صد و پنجاه تا هلو بوديم و توي سبدي نشسته بوديم. باغبان سر و ته سبد و كناره هاي سبد را برگ درخت مو پوشانده بود كه آفتاب پوست لطيفمان را خشك نكند و گرد و غبار روي گونه هاي قرمزمان ننشيند. فقط كمي نور سبز از ميان برگ هاي نازك مو داخل مي شد و در آنجا كه با سرخي گونه هايمان قاتي مي شد، منظره ي دل انگيزي درست مي كرد.
باغبان ما را صبح زود آفتاب نزده چيده بود، از اين رو تن همه مان خنك و مرطوب بود. سرماي شبهاي پاييز هنوز توي تنمان بود و گرماي كمي از برگ هاي سبز مي گذشت و تو مي آمد، به دل همه مان مي چسبيد.
البته ما همه فرزندان يك درخت بوديم. هر سال همان موقع باغبان هلوهاي مادرم را مي چيد، توي سبد پر مي كرد و مي برد به شهر. آنجا مي رفت در خانه ي ارباب را مي زد. سبد را تحويل مي داد و به ده برمي گشت. مثل حالا.
داشتم مي گفتم كه ما صد تا صد و پنجاه تا هلوي رسيده و آبدار بوديم. از خودم بگويم كه از آب شيرين و لذيذي پر بودم. پوست نرم و نازكم انگار مي خواست بتركد. قرمزي طوري به گونه هايم دويده بود كه اگر من را مي ديدي خيال مي كردي حتماً از برهنگي خودم خجالت مي كشم. مخصوصاً كه سر و برم هنوز از شبنم پاييزي تر بود، انگار آب تني كرده باشم.
هسته ي درشت و سفتم در فكر زندگي تازه يي بود. بهتر است بگويم خود من به زندگي تازه يي فكر مي كردم. هسته ي من جدا از من نبود.
باغبان من را بالاي سبد گذاشته بود كه در نظر اول ديده شوم. شايد به اين علت كه درشت تر و آبدارتر از همه بودم. البته تعريف خودم را نمي كنم. هر هلويي كه مجال داشته باشد رشد كند و بزرگ شود و برسد، درشت و آبدار خواهد شد مگر هلوهايي كه تنبلي مي كنند و فريب كرم ها را مي خورند و به آن ها اجازه مي دهند كه داخل پوست و گوشتشان بشوند و حتي هسته شان را بخورند.
اگر همانطوري كه توي سبد نشسته بوديم پيش ارباب مي رفتيم، ناچار من قسمت دختر عزيز دردانه ي ارباب مي شدم. دختر ارباب هم يك گاز از گونه ام مي گرفت و من را دور مي انداخت. آخر خانه ي ارباب مثل خانه ي صاحبعلي و پولاد نبود كه يك دانه زردآلو و خيار و هلو از درش وارد نشده بود. در صورتي كه باغبان نقل مي كند كه ارباب براي دخترش از كشورهاي خارجه ميوه وارد مي كند. سفارش مي كند كه با طياره براي دخترش پرتقال و موز و انگور حتي گل بياورند. البته براي اين كارها مثل ريگ پول خرج مي كند. حالا خودت حساب كن ببين پول لباس و مدرسه و خوراك و دكتر و پرستار و نوكر و اسباب بازي ها و مسافرت ها و گردش هاي دختر ارباب چقدر مي شود. تو بگو هر ماه ده هزار تومان. باز كم گفته يي – از مطلب دور افتادم.
باغبان سبد در دست از خيابان وسطي باغ مي گذشت كه يك دفعه زير پايش لانه ي موشي خراب شد به طوري كه كم مانده بود باغبان به زمين بخورد اما خودش را سر پا نگه داشت فقط سبد تكان سختي خورد و در نتيجه من ليز خوردم و افتادم روي خاك. باغبان من را نديد و گذاشت رفت.
حالا ديگر آفتاب توي باغ پهن شده بود. خاك كمي گرم بود اما آفتاب خيلي گرم بود. شايد هم چون تن من خنك بود، خيال مي كردم آفتاب خيلي گرم بود.
گرما يواش يواش از پوستم گذشت و به گوشتم رسيد. شيره ي تنم هم گرم شد. آنوقت گرما رسيد به هسته ام. كمي بعد حس كردم دارم تشنه مي شوم.
پيش مادرم كه بودم، هر وقت تشنه ام مي شد ازش آب مي نوشيدم و خورشيد را نگاه مي كردم كه بيشتر بر من بتابد و بيشتر گرمم كند. خورشيد بر من مي تابيد. گونه هايم داغ مي شدند. من از مادرم آب مي مكيدم، غذا مي خوردم، و شيره ي تنم به جوش مي آمد، و هر روز درشت تر و درشت تر و زيباتر و گلگون تر و آبدارتر مي شدم، و قرمزي بيشتري توي رگ هاي صورتم مي دويد و سنگيني مي كردم و بازوي مادرم را خم مي كردم و تاب مي خوردم.
مادرم مي گفت: دختر خوشگلم، خودت را از آفتاب ندزد. خورشيد دوست ماست. زمين به ما غذا مي دهد و خورشيد آن را مي پزد. بعلاوه خوشگلي تو از خورشيد است. ببين، آنهايي كه خودشان را از آفتاب مي دزدند چقدر زردنبو و استخواني اند. دختر خوشگلم، بدان كه اگر روزي خورشيد از زمين قهر كند و بر آن نتابد، ديگر موجود زنده يي بر روي زمين نخواهد ماند. نه گياه نه حيوان.
از اين رو تا مي توانستم تنم را به آفتاب مي سپردم و گرماي خورشيد را مي مكيدم و در خودم جمع مي كردم و مي ديدم كه روز به روز قوتم بيشتر مي شود. هميشه از خودم مي پرسيدم:
« اگر روزي كسي خورشيد را برنجاند و خورشيد از ما قهر كند، ما چه خاكي به سر مي كنيم؟» عاقبت جوابي پيدا نكردم و از مادرم پرسيدم: مادر، اگر روزي كسي خورشيد خانم را برنجاند و خورشيد خانم از ما قهر كند، ما چكار مي كنيم؟
مادرم با برگ هايش غبار روي گونه هايم را پاك كرد و گفت: چه فكرهايي مي كني! معلوم مي شود كه تو دختر باهوشي هستي. مي داني دخترم، خورشيد خانم به خاطر چند نفر مردم آزار و خودپسند از ما قهر نمي كند فقط ممكن است روزي يواش يواش نور و گرمايش كم بشود بميرد آنوقت ما بايد به فكر خورشيد ديگري باشيم والا در تاريكي مي مانيم و از سرما يخ مي زنيم و مي خشكيم.
راستي كجاي قصه بودم؟
آري، داشتم مي گفتم كه گرما به هسته ام رسيد و تشنه شدم. كمي بعد شيره ي تنم به جوش آمد و پوستم شروع كرد به خشك شدن و ترك برداشتن. مورچه سواري دوان دوان از راه رسيد و شروع كرد به دور و بر من گرديدن.
وقتي كه از سبد به زمين افتاده بودم، پوستم از جايي تركيده بود و كمي از شيره ام به بيرون ريخته بود و جلو آفتاب سفت شده بود. مورچه سوار نيش هايش را توي شيره فرو كرد و كشيد. بعد ول كرد. مدتي به جاي نيش هايش خيره شد بعد دوباره نيش هايش را فرو كرد و شاخك هايش را راست نگاه داشت و پاهايش را به زمين فشرد و چنان محكم شروع كرد به كشيدن كه من به خودم گفتم الان نيش هايش از جا كنده مي شود. مورچه سوار كمي ديگر زور داد. عاقبت تكه يي از شيره ي سفت شده را كند و خوشحال و دوان دوان از من دور شد.
همين موقع ها بود كه صدايي شنيدم. دو نفر از بالاي ديوار توي باغ پريدند و دوان دوان به طرف من آمدند. صاحبعلي و پولاد بودند و آمده بودند شكمي از ميوه سير بكنند. مثل آن يكي روستاييان هيچ ترسي از تفنگ باغبان نداشتند. آن يكي روستائيان هيچوقت قدم بباغ نميگذاشتند، اما پولاد و صاحبعلي هميشه پابرهنه با يك شلوار پاره و وصله دار توي باغ ولو بودند. باغبان حتي چند دفعه پشت سرشان گلوله در كرده بود اما پولاد و صاحبعلي در رفته بودند. آن موقع ها هر دو هفت هشت ساله بودند.
خلاصه، آن روز دوان دوان آمدند از روي من پريدند و رفتند به سراغ مادرم. كمي بعد ديدم دارند برمي گردند اما اوقاتشان بدجوري تلخ است. از حرف زدن هايشان فهميدم كه از دست باغبان عصباني اند.
پولاد مي گفت: ديدي؟ اين هم آخرين ميوه ي باغ كه حتي يك دانه اش قسمت ما نشد.
صاحبعلي گفت: آخر چكار مي توانستيم بكنيم؟ يك ماه آزگار است كه نره خر تفنگ به دست گرفته نشسته در پاي درخت، تكان نمي خورد.
پولاد گفت: پدرسگ لعنتي! حتي يك دانه براي ما نگذاشته. آخ كه چقدر دلم مي خواست يك دانه از آن آبدارهايش را زوركي توي دهانم مي تپاندم!.. يادت مي آيد سال گذشته چقدر هلو خورديم؟
صاحبعلي گفت: انگاري ما آدم نيستيم. همه چيز را دانه دانه مي چيند مي برد تحويل مي دهد به آن مردكه ي پدرسگ كه حرامش بكند. همه اش تقصير ماست كه دست روي دست گذاشته ايم و نشسته ايم و مي گذاريم كه ده را بچاپد.
پولاد گفت: مي داني صاحبعلي، يا بايد اين باغ مال ده باشد يا من همه ي درخت ها را آتش مي زنم.
صاحبعلي گفت: دو تايي مي زنيم.
پولاد گفت: بي غيرتيم اگر نزنيم.
صاحبعلي گفت: بچه ي پدرمان نيستيم اگر نزنيم.
بچه ها چنان عصباني بودند و پاهايشان را به زمين مي زدند كه يك دفعه ترسيدم نكند لگدم كنند. اما نه، نكردند. درست جلو رويشان بودم كه خاري به پاي پولاد فرو رفت. پولاد خم شد خار را دربياورد كه چشمش به من افتاد و خار پايش را فراموش كرد. من را از زمين برداشت و به صاحبعلي گفت: نگاه كن صاحبعلي!
بچه ها من را دست به دست مي دادند و خوشحالي مي كردند. دلشان نيامد كه من را همينجوري بخورند. من خيلي گرم بودم. دلم مي خواست من را خنك بكنند بخورند كه زير دندانشان بيشتر مزه كنم. دست هاي پر چروك و پينه بسته شان پوستم را مي خراشيد اما من خوشحال بودم چون مي دانستم كه من را تا آخرين ذره با لذت خواهند خورد و پس از خوردن، لب ها و انگشت هايشان را خواهند مكيد و من روزها و هفته ها زير دندانشان مزه خواهم كرد.
صاحبعلي گفت: پولاد، شرط مي كنم تا حالا همچنين هلوي درشتي نديده بوديم.
پولاد گفت: نه كه نديده بوديم.
صاحبعلي گفت: برويم كنار استخر. خنكش كنيم بخوريم خوشمزه تر است.
من را چنان با احتياط مي بردند كه انگار تنم را از شيشه ي نازكي ساخته بودند و با يك تكان مي افتادم مي شكستم.
كنار استخر سايه و خنك بود. بيدها و نارون هاي پيوندي چنان سايه ي خنكي انداخته بودند كه من در نفس اول خنكي را حتي در هسته ام حس كردم. من را با احتياط توي آب گذاشتند و چهار دست كوچك و پينه بسته شان را جلو آب گرفتند كه من را نبرد توي استخر بيندازد. آب حسابي يخ بود. كمي كه نشستند پولاد گفت: صاحبعلي!
صاحبعلي گفت: ها، بگو.
پولاد گفت: مي گويم اين هلو خيلي قيمت داردها!
صاحبعلي گفت: آري.
پولاد گفت: آري كه حرف نشد. اگر مي داني بگو چند.
صاحبعلي فكري كرد و گفت: من هم مي گويم خيلي قيمت دارد.
پولاد گفت: مثلا چقدر؟
صاحبعلي باز فكري كرد و گفت: اگر حسابي سردش بكنيم – حسابي ها! – هزار تومان.
پولاد گفت: پول نديدي خيال مي كني هزار هم شد پول.
صاحبعلي گفت: خوب، تو كه ماشاالله سر خزانه نشسته يي بگو چقدر.
پولاد گفت: صد تومان.
صاحبعلي گفت: هزار كه از صد بيشتر است.
پولاد گفت: تو بميري! من كه از خودم حرف در نمي آورم. از پدرم شنيده ام.
صاحبعلي گفت: اگر اين جوري است شايد هم هر دو يكي باشد. من هم از خودم حرف در نمي آورم. از پدرم شنيده ام.
پولاد من را يواشكي لمس كرد و گفت: دست هايم يخ كرد. به نظرم وقتش است بخوريم.
صاحبعلي هم من را با احتياط لمس كرد و گفت: آري، سرد سرد است.
آنوقت من را از آب درآورد. از آب كه درآمدم بيرون را گرم حس كردم. حالا دلم مي خواست من را زودتر بخورند تا نشان بدهم كه لذيذتر از آن هستم كه خيال مي كنند. دلم مي خواست تمام قوت و گرمايي را كه از خورشيد و از مادرم گرفته بودم به تن اين دو بچه ي روستايي برسانم.
در حالي كه پولاد و صاحبعلي براي خوردن من تصميم مي گرفتند، من توي اين فكرها بودم كه در عمرم چند دفعه حال به حال شده ام و چند دفعه ي ديگر هم خواهم شد. به خودم مي گفتم: « روزي ذره هاي بدنم خاك و آب بودند، بعضي هايشان هم نور خورشيد. مادرم آن ها را كم كم از زمين مي مكيد و تا نوك شاخه هايش بالا مي آورد. بعد مادرم غنچه كرد، بعد گل كرد و يواش يواش من درست شدم. من ذره هاي تنم را كم كم، از تن مادرم مكيدم و با ذره هاي نور خورشيد قاتي كردم تا هسته و پوست و گوشتم درست شد و شدم هلويي رسيده و آبدار. اما اكنون پولاد و صاحبعلي من را مي خورند و مدتي بعد ذره هاي تن من جزو گوشت و مو و استخوان بدن آنها مي شود. البته آنها هم روزي خواهند مرد، آنوقت ذره هاي تن من چه خواهند شد؟»
بچه ها تصميم گرفتند من را بخورند. صاحبعلي من را داد به پولاد و گفت: يك گاز بزن.
پولاد يك گاز زد و من را داد به صاحبعلي و خودش شروع كرد لب هايش را مكيدن. صاحبعلي هم يك گاز زد و من را داد به پولاد.
همانطوري كه به خودم گفته بودم زير دندانشان خيلي مزه كردم.
اكنون گوشت تن من از بين مي رفت اما هسته ام در فكر زندگي تازه يي بود. يك دقيقه بعد از هلويي به نام من اثري نمي ماند در حالي كه هسته ام نقشه مي كشيد كه كي و چه جوري شروع به روييدن كند. من در يك زمان معين هم مي مردم و هم زنده مي شدم.
آخرين دفعه پولاد من را توي دهانش گذاشت و آخرين ذره گوشتم را مكيد و فرو برد و وقتي من را دوباره بيرون آورد، ديگر هلو نبودم، هسته يي زنده بودم كه پوسته ي سختي داشتم و تويش تخم زندگي تازه را پنهان كرده بودم. فقط احتياج به كمي استراحت و خاك نمناك داشتم كه پوسته ام را بشكافم و برويم.
وقتي بچه ها انگشت ها و لب هايشان را چند دفعه مكيدند، پولاد گفت: حالا چكار كنيم؟
صاحبعلي گفت: برويم توي آب.
پولاد گفت: هسته اش را نمي خوريم؟
صاحبعلي گفت: برايش نقشه يي دارم. بگذار باشد.
پولاد من را گذاشت در پاي درخت بيدي و عقب عقب رفت و خيز برداشت خودش را به پشت انداخت توي آب در حالي كه زانوانش را توي شكمش جمع كرده بود و دست هايش را دور آن ها حلقه بسته بود. يك لحظه رفت زير آب، دست و پايي زد و سرپا ايستاد و لاي و لجن ته آب از اطرافش بلند شد. آب تا زير چانه اش مي رسيد. خزه هاي روي آب از سر و گوش و صورتش آويزان بود.
صاحبعلي گفت: پولاد، رويت را بكن آن بر.
پولاد گفت: شلوارت را در مي آوري؟
صاحبعلي گفت: آري. مي خواهم پدرم نفهمد باز آمديم شنا كرديم. كتكم مي زند.
پولاد گفت: هنوز كه تا ظهر بشود برگرديم به خانه، خيلي وقت داريم.
صاحبعلي گفت: مگر خورشيد را بالاي سرت نمي بيني؟
پولاد ديگر چيزي نگفت و رويش را آن بر كرد. وقتي صداي افتادن صاحبعلي در آب شنيده شد، پولاد رويش را برگرداند و آنوقت شروع كردند به شنا كردن و زيرآبي زدن و به سر و صورت يكديگر آب پاشيدن. بعد هر دو گفتند: بيوقت است. بيرون آمدند. پولاد پاچه هاي شلوارش را چند دفعه چلاند. آنوقت من را هم از پاي بيد برداشتند و راه افتادند. از ديوار ته باغ بالا رفتند و پريدند به آن بر. خانه هاي ده دورتر از باغ اربابي بود.
پولاد گفت: خوب، گفتي كه برايش نقشه يي داري.
صاحبعلي گفت: سايه كه پهن شد مي آيم صدايت مي كنم مي رويم بالاي تپه مي نشينيم برايت مي گويم چه نقشه يي دارم.
كوچه هاي ده خلوت اما از مگس و بوي پهن پر بود. سگ گنده يي از بالاي ديواري پريد جلوي پاي ما. پولاد دستي به سر و صورت سگ كشيد و خم شد و رفت به خانه شان. سگ هم به دنبال او توي خانه تپيد.
كوچه سربالا بود چنان كه كمي آن برتر كف كوچه با پشت بام خانه ي پولاد يكي مي شد. صاحبعلي از همان پشت بام ها راهش را كشيد و رفت. چند خانه آن برتر خانه ي خودشان بود. من را توي مشتش فشرد و جست زد توي حياط خانه شان و پايش تا زانو رفت توي سرگين خيس و نرمي كه مادرش يك ساعت پيش آنجا ريخته بود و صاحبعلي خبر نداشت. مادرش به صداي افتادن، سرش را از سوراخ خانه بيرون كرد و گفت: صاحبعلي، زود باش بيا براي پدرت يك لقمه نان و آب ببر.
صاحبعلي من را برد به طويله و در گوشه يي، توي پهن سوراخي كند و من را چال كرد. ديگر جز سياهي و بوي پهن چيزي نفهميدم. نمي دانم چند ساعتي در آنجا ماندم. بوي تند پهن كم مانده بود كه خفه ام كند. عاقبت حس كردم كه پهن از رويم برداشته مي شود. صاحبعلي بود. من را درآورد و يكي دو دفعه وسط دست هايش ماليد و به شلوارش كشيد تا تميز شدم. از همان راهي كه آمده بوديم رفتيم تا رسيديم پشت بام خانه ي پولاد. مادر و خواهر پولاد پشت بام تاپاله درست مي كردند و با زن همسايه حرف مي زدند كه تاپاله هاي خشك را از ديوار مي كند و تلنبار مي كرد.
صاحبعلي از مادر پولاد پرسيد كه پولاد كجاست؟ مادر پولاد گفت كه پولاد بزه را برده به صحرا، در خانه نيست.
پولاد را سر تپه پيدا كرديم. بز سياهشان را ول كرده بود پشت تپه چرا مي كرد و خودش با سگش چشم به راه ما نشسته بود. من ناگهان ملتفت شدم كه رنگ پوست پولاد و صاحبعلي درست مثل پوسته ي من است. هر دو از بس برهنه جلو آفتاب راه رفته بودند كه سياه سوخته شده بودند.
پولاد با بيصبري گفت: خوب، نقشه ات را بگو.
صاحبعلي گفت: مي خواهي صاحب يك درخت هلو بشوي؟
پولاد گفت: مگر ديوانه ام كه نخواهم!
صاحبعلي گفت: پس برويم.
پولاد گفت: بزه را چكار كنيم؟
صاحبعلي گفت: ولش مي كنيم توي خانه.
پولاد گفت: مادرم گفته تا خورشيد ننشسته برش نگردانم.
صاحبعلي گفت: پس سگه را مي گذاريم پيش بزه.
پولاد دستي به سر و گوش سگ كشيد و گفت: بزه را مي پايي تا من برگردم. خوب؟
ما سه تايي دوان دوان رفتيم تا رسيديم پاي ديوار باغ. صاحبعلي گفت: بپر بالا.
پولاد گفت: ديگر نمي خواهد نقشه ات را پنهان كني. خودم فهميدم. مي خواهيم هسته ي هلومان را بكاريم.
صاحبعلي گفت: درست است. هسته مان را پشت تل خاكي كه ته باغ ريخته مي كاريم. آنوقت چند سالي كه گذشت ما خودمان صاحب درخت هلويي هستيم. خودت كه مي فهمي چرا جاي ديگر نمي خواهيم بكاريم.
پولاد گفت: سر تپه، توي سنگها كه درخت هلو نمي رويد. درخت آب مي خواهد، خاك نرم مي خواهد.
صاحبعلي گفت: حالا ديگر مثل آخوند مرثيه نخوان، من رفتم بالا ببينم باغبان برنگشته باشد.
باغبان هنوز از شهر برنگشته بود. پولاد و صاحبعلي در يك گوشه ي خلوت باغ، پشت تل خاكي، زمين را كندند و من را زير خاك كردند و دستي روي من زدند و گذاشتند رفتند.
خاك تاريك و مرطوب من را بغل كرد و فشرد و به تنم چسبيد. البته من هنوز نمي توانستم برويم. مدتي وقت لازم بود تا قدرت رويش پيدا كنم.
از سرمايي كه به زير خاك راه پيدا مي كرد، فهميدم زمستان رسيده و برف روي خاك را پوشانده است. خاك تا نيم وجبي من يخ بست اما زير خاك آنقدر گرم بود كه من سردم نشود و يخ نكنم.
بدين ترتيب من موقتاً از جنب و جوش افتادم و در زير خاك به خواب خوش و شيريني فرو رفتم. خوابيدم كه در بهار آماده و با نيروي بيشتري بيدار شوم، برويم، از خاك درآيم و براي پولاد و صاحبعلي درخت پر ميوه يي شوم. درختي با هلوهاي درشت و آبدار و با گونه هاي گلگون مثل دخترهاي خوشگل خجالتي.
از خواب هايي كه در زمستان ديدم چيز زيادي به ياد ندارم فقط مي دانم كه يك دفعه خواب ديدم درخت بزرگي شده ام، پولاد و صاحبعلي از من بالا رفته اند شاخه هايم را تكان مي دهند و تمام بچه هاي لخت ده جمع شده اند هلوهاي من را توي هوا قاپ مي زنند با لذت مي خورند و آب از دهانشان سرازير مي شود سينه و شكم و ناف برهنه شان را خيس مي كند. بچه ي كچلي هي پولاد را صدا مي زد و مي گفت: پولاد. نگفتي اينها كه مي خوريم اسمش چيست؟ آخر من مي خواهم به خانه كه برگشتم به مادر بزرگم بگويم چي خوردم، و زياد هم خوردم اما از بس لذيذ بود هنوز سير نشده ام، و حاضرم باز هم بخورم، و حاضرم شرط كنم كه باز هم سير نشوم.
دو تا بچه ي كوچك هم بودند كه اصلا چيزي به تنشان نبود و مگس زيادي دور و بر بل و بيني و دهانشان نشسته بود. بچه ها هر كدام هلوي درشتي در دست گرفته بودند و با لذت گاز مي زدند و به به مي گفتند.
اين، يكي از خواب هايم بود.
آخرين دفعه گل بادام را در خواب ديدم.
مريض و بيهوش افتاده بودم يك دفعه صداي نرمي بلند شد و من حس كردم همراه صدا بوهاي آشناي زيادي به زير خاك داخل شدند. صدا گفت: گل بادام، بيا جلو عطرت را توي صورت هلو خوشگله بزن. اگر باز هم بيدار نشد، دست هايت را بكش روي صورت و تنش بگذار بوي گل را خوب بشنود. خلاصه هر چه زودتر بيدارش كن كه وقت رويش و جوانه زدن است. همه ي هسته ها دارند بيدار مي شوند.
عطر گل بادام و دست هايش كه بروي تن و صورت من حركت مي كردند، چنان خوشايند بودند كه دلم مي خواست هميشه بيهوش بمانم. اما نشد. من به هوش آمدم. خواستم دوباره خودم را به بيهوشي بزنم كه گل بادام خنديد و گفت: ديگر ناز نكن جانم. تو تخم زندگي را توي شكمت داري و تصميم گرفته يي برويي و درخت بزرگي شوي و ميوه بياوري. مگر نه؟
گل بادام مثل عروس خوشگلي بود كه از برف سفيد و تميزي لباس پوشيده و لپ هايش را گل انداخته باشد. البته من هنوز برف نديده بودم. تعريف برف را وقتي هلو بودم از مادرم شنيده بودم.
دلم مي خواست بدانم گل بادام قبلا با كي حرف مي زد و كي او را بالاي سر من آورده. گل بادام دست هايش را دور گردن من انداخت، من را بوسيد و خندان گفت: چه هيكل گنده يي داري. وسط دست هايم جا نمي گيري.
بعد گفت: بهار هم اينجا بود. گفت كه وقت رويش و جوانه زدن است.
من به شنيدن نام بهار انگار خواب بودم بيدار شدم. خيال كردم بهار آمده و رفته و من هنوز پوسته ام را نشكافته ام. با اين خيال پريشان سراسيمه از خواب پريدم ديدم خاك تاريك و خيس من را بغل كرده ناز مي كند. پوسته ام از بيرون خيس بود و از داخل عرق كرده بود. ذره هاي آب از بالا روي من مي ريخت و از اطراف بدنم سرازير مي شد و مي رفت زير تنم و زير خاك. چند دانه ي خاكشير كه دور و بر من بودند، داشتند ريشه هايشان را پهن مي كردند. يكيشان اصلا قد كشيده بود و گويا از خاك بيرون زده بود. ريشه هاي نازكش سرهايشان را اين بر و آن بر مي كردند و ذره هاي غذا و آب را مي مكيدند و يكجا جمع مي كردند و مي فرستادند به بالا. دانه ي ناشناس ديگري هم بود كه ريشه ي كوچكي رويانده بود و سرش را خم كرده بود و خاك را با حوصله و آرام آرام سوراخ مي كرد و بالا مي رفت. تصميم داشت دو روز ديگر تيغ زدن آفتاب را تماشا كند.
ريشه ي تازه يي از زير تنم رد مي شد و هر دم كه به جلو مي خزيد و درازتر مي شد، قلقلكم مي داد. مي گفت كه مال درخت بادام لب جوست. ريشه ي بادام هم با قوت تمام رطوبت خاك و ذره هاي غذا را مي مكيد و تو مي برد.
آبي كه روي من مي ريخت مال برف روي خاك بود و چند روز بعد قطع شد.
روزي صداي خش و خشي شنيدم و كمي بعد دسته يي مورچه ي سياه و زبر و زرنگ رسيدند پيش من و شروع كردند من را نيش زدن و گاز گرفتن. مورچه ها گرماي خورشيد و بوي هواي بهاري را به داخل خاك آورده بودند. از نيش زدن هايشان فهميدم كه دارند نقب مي زنند. مدتي من را نيش زدند وقتي ديدند نمي توانند سوراخم بكنند، راهشان را كج كردند و نقب را در جهت ديگري زدند. من ديگر آن ها را نديدم تا وقتي كه خودم روي خاك آمدم و درخت شدم.
آنقدر آب مكيده بودم كه باد كرده بودم و عاقبت پوسته ام پاره شد. آنوقت ريشه چه ام را به صورت ميله ي سفيدي از شكاف پوسته ام بيرون فرستادم و توي خاك فرو بردم كه رشد كند و ريشه ام بشود تا بتوانم روي آن بايستم و قد بكشم. بعد ساقه چه ام را بيرون فرستادم و يادش دادم كه سرش را خم بكند و رو به بالا خاك را سوراخ بكند و قد بكشد برود خورشيد را پيدا كند. نوك سر ساقه چه ام جوانه ي كوچكي داشتم كه وقتي از خاك درمي آمدم، از آن ساقه ي برگدار درست مي كردم. تا ريشه ام ريشه بشود و بتواند غذا جمع كند، از غذاي ذخيره يي كه خودم داشتم مي خوردم و به ريشه چه و ساقه چه ام مي خوراندم.
توي خاك هوا هم داشتم كه خفه نشوم. گرماي بيرون هم باز به داخل خاك مي رسيد.
در اين موقع ها من ديگر خسته نبودم. من قبلا توي خودم رشد كرده بودم و خودم را از بين برده بودم و شده بودم يك چيز ديگري. البته وقتي هسته بودم، هسته ي كاملي بودم و ديگر نمي توانستم رشد و حركت كنم اما حالا كه مي خواستم درخت بشوم، درخت بسيار ناقصي بودم و هنوز جاي رشد و حركت بسياري داشتم. فكر مي كردم شايد فرق يك هسته ي كامل با يك درخت ناقص اين باشد كه هسته ي كامل به بن بست رسيده و اگر تغيير نكند خواهد پوسيد؛ اما درخت ناقص، آينده ي بسيار خوبي در پيش دارد. اصلا همه چيز ثانيه به ثانيه تغيير مي كند و وقتي اين تغييرها روي هم انباشته شد و به اندازه معيني رسيد، حس مي كنيم كه ديگر اين، آن چيز قبلي نيست بلكه يك چيز ديگري است. مثلا من خودم كه حالا ديگر هسته نبودم بلكه شكل درخت بودم. ريشه و ساقه چه داشتم و جوانه و برگچه هاي زردم را، لاي دو لپه ام، روي سرم جمع كرده بودم و مرتب بالا كشيده مي شدم. مي خواستم وقتي از خاك درآمدم برگچه هايم را جلو آفتاب پهن كنم كه خورشيد رنگ سبز بهشان بزند. خيال شاخه هاي پر شكوفه و هلوهاي آبدار و گل انداخته را در سر مي پروراندم. درختچه ي ناچيزي بودم با وجود اين چه آينده ي درخشاني جلو روي من بود!..
سنگريزه يي به اندازه ي گردو جلوم را گرفته بود و نمي گذاشت بالا بروم. ديدم كه نمي توانم سوراخش كنم ناچار دور زدم و رد شدم رفتم بالا.
هر چه بالاتر مي رفتم گرماي آفتاب را بيشتر حس مي كردم بيشتر به طرف خورشيد كشيده مي شدم. حالا ديگر از ميان ريشه هاي علف هاي روي خاك حركت مي كردم. عاقبت به جايي رسيدم كه روشنايي آفتاب كم و بيش خاك را روشن كرده بود. فهميدم كه بالاي سرم پوسته ي نازكي بيشتر نمانده. چند ساعت بعد بود كه با يك تكان سر، خاك را شكافتم و نور و گرما را ديدم كه به پيشواز آمده بودند.
من اكنون روي خاك بودم خاكي كه مادر مادرم بود و مادر من نيز هست و مادر تمام موجودات زنده هم هست.
درخت بادام، سراپا سفيد، از آن بر تل خاك، زير آفتاب برق مي زد و چنان حال خوشي داشت كه من را هم از ته دل خوشحال كرد. من سلام كردم. درخت بادام گفت: سلام به روي ماهت، جانم. روي خاك خوش آمدي. زيرزمين چه خبر؟
بوته هاي خاكشير قد كشيده بودند و سايه مي انداختند اما من هنوز دو تا برگچه ي كمرنگ بيشتر نداشتم و سرم را يواش يواش راست مي كردم.
روزي كه پولاد و صاحبعلي به سراغم آمدند، ده دوازه برگ سبز داشتم و قدم از بعضي گياهان بلندتر بود اما بوته هاي خاكشير از حالاي من خيلي بلندتر بودند. آنها چنان با عجله و تند تند قد مي كشيدند كه من تعجب مي كردم. اول خيال مي كردم چند روز ديگر سرشان از درخت بادام هم بالاتر خواهد رفت اما وقتي ملتفت شدم كه رگ و ريشه ي محكمي توي خاك ندارند، به خودم گفتم كه بوته هاي خاكشير بزودي پژمرده خواهند شد و از بين خواهند رفت.
پولاد و صاحبعلي از ديدن من خوشحال شدند. هر دو گفتند: اين درخت ديگر ما ل ماست. چند مشت آب از جوي آوردند ريختند در پاي من و گذاشتند رفتند. گويا باغبان همان نزديك ها كرت ها را آب مي داد. صداي بيلش شنيده مي شد.
آخرهاي بهار بود كه ديدم بوته هاي خاكشير مثل اين است كه ديگر نمي توانند بزرگ بشوند. آن ها گل كرده بودند و دانه هايشان را مي پراكندند و يواش يواش زرد مي شدند. تابستان كه رسيد، من هم قد آن ها بودم اما هنوز شاخه يي نداشتم. مي خواستم كمي قد بكشم بعد شاخه بدهم.
پولاد و صاحبعلي زياد پيش من مي آمدند و گاهي مدتي مي نشستند و از آينده ي من و نقشه هاي خودشان حرف مي زدند. روزي هم مار بزرگي، سرخ و براق، آورده بودند كه معلوم بود سرش را با چماق داغون كرده بودند. آنوقت زمين را در نيم متري من كندند و مار را همانجا زير خاك كردند.
پولاد دست هايش را به هم زد و گفت: عجب كيفي خواهد كرد!
البته منظورش من بودم.
صاحبعلي گفت: يك مار با چند بار كود و پهن برابر است.
پولاد گفت: خيال مي كنم سال ديگر نوبرش را بخوريم.
صاحبعلي گفت: چه مي دانم. ما كه تا حالا درخت نداشتيم.
پولاد گفت: باشد. من شنيده ام درخت هلو و شفتالو زودتر بار مي دهند.
من خودم هم اين را مي دانستم. مادرم در دو سالگي دو هلو نوبر آورده بود.
فكر مي كردم كه وقتي هلوهايم بزرگ و رسيده بشوند چه شكلي خواهم شد. دلم مي خواست زودتر ميوه بياورم تا ببينم هلوها چه جوري شيره ي تنم را خواهند مكيد. دلم مي خواست هلوهايم سنگيني بكنند و شاخه هايم را خم بكنند بطوريكه نوكشان به زمين برسد.
تابستان گذشت و پاييز آمد.
توي تنم لوله هاي نازكي درست كرده بودم كه ريشه هايم هر چه از زمين مي گرفتند از آن لوله ها بالا مي فرستادند. وسط هاي پاييز لوله ها را از چند جا بستم و ريشه هايم ديگر شيره به بالا نفرستادند. آنوقت برگ هايم كه غذا برايشان نمي رسيد، شروع كردند به زرد شدن. من هم دم همه شان را بريدم تا باد زد و به زمين انداخت و لخت شدم.
بيخ دم هر برگي گره كوچكي بسته بودم. در نظر داشتم بهار ديگر از هر كدام از اين ها جوانه يي بزنم و شاخه يي درست كنم. فكر نوبرم را هم كرده بودم. مي خواستم مثل مادرم در دو سالگي ميوه بدهم. درست يادم نيست، چهار يا پنج گره در بالاهاي تنم داشتم كه در نظرم بود از آنها غنچه و گل بدهم. دوست داشتم مرتب به گل هايم فكر كنم.
هر چه هوا سردتر مي شد بيشتر من را خواب مي گرفت چنان كه وقتي برف بر زمين نشست و زمين يخ بست، من كاملا خواب بودم.
پولاد و صاحبعلي دور من كلش و تكه پاره ي گوني پيچيده بودند. آخر من هنوز پوست نرم و نازكي داشتم و در يخ بندان زمستان براي خرگوش ها غذاي لذيذي به حساب مي آمدم بعلاوه ممكن بود سرما بزندم آنوقت در بهار مجبور بودم دوباره از ته برويم بالا بيايم.
بهار كه رسيد اول از همه ريشه هايم به خود آمدند بعد ساقه ام با رسيدن شيره ي تازه بيدار شد و جوانه هايم تكان خوردند و كمي باد كردند. آبي كه از خاك به من مي رسيد، همه ي اندام هايم را از خواب مي پراند و به حركت وا مي داشت. توي جوانه هايم برگ هاي ريزريزي درست مي كردم كه وقتي جوانه هايم سر باز كردند، بزرگ و پهنشان كنم. اكنون غنچه هايم مثل دانه ي جو، كمي بزرگتر، شده بودند. سه غنچه بيشتر برايم نمانده بود. آن يكي ها را گنجشك شكمويي نك زده بود و خورده بود.
سه گل باز كردم اما وسط هاي كار ديدم نمي توانم هر سه را هلو بكنم. يكي از گل هايم اول ها پژمرد و افتاد. دومي را چغاله كرده بودم بعد نتوانستم غذا برايش برسانم پژمرد و باد زد انداخت به زمين. آنوقت تمام قوتم را جمع كردم تا هلوي بي مثل و مانندي برسانم كه هر كس ببيند چشم هايش چهار تا بشود و هر كس بخورد تا عمر دارد لب به ميوه ي ديگري نزند.
گلبرگ هايم را چند روز بعد از گل كردن ريختم و شروع كردم ميوه ام را در درون كاسه ي گل غذا دادن و بزرگ كردن تا جايي كه كاسه ي گل پاره شد و چغاله ام بيرون آمد.
هلوي من كمي به نوك سرم مانده قرار داشت بنابراين از همان روزي كه به اندازه ي چغاله ي بادام بود، من را كم و بيش خم مي كرد و من نگران مي شدم كه اگر بخواهم هلويي به دلخواه خودم برسانم بايد كمرم خم بشود و شايد هم بشكند اما من اصلا نمي خواستم به خاطر زحمتي كه ناچار پيش مي آمد، هلويم را پژمرده كنم و دور بيندازم. راستش را بخواهيد من تصميم گرفته بودم در سال هاي آينده هلوهايم را تا هزار برسانم از اين رو لازم بود كه در قدم اول و در هلوي اول خودم را از امتحان بگذرانم. ماري كه بچه ها در نزديكي من زير خاك كرده بودند حالا ديگر متلاشي شده بود و خاك اطرافم را پر قوت كرده بود. از بركت همين مار، صاحب شاخ و برگ حسابي شده بودم.
پولاد و صاحبعلي اين روزها كمتر به سراغ من مي آمدند. فكر مي كنم پيش پدرهايشان به مزرعه يا براي درو و خرمن كوبي مي رفتند. اما روزي به ديدن من آمدند و چوب دستيشان را در كنار من به زمين فرو كردند و من را به آن بستند. به نظرم همان روز بود كه پولاد يكدفعه گفت: صاحبعلي!
صاحبعلي گفت: ها، بگو.
پولاد گفت: مي گويم نكند اين باغبان پدر سگ درخت ما را پيدايش كند!..
صاحبعلي گفت: پيدايش كند كه چي؟
پولاد چيزي نگفت. صاحبعلي گفت: هيچ غلطي نمي تواند بكند. درخت را خودمان كاشتيم و بار آورديم، ميوه اش هم مال خود ماست.
پولاد توي فكر بود. بعد گفت: زمين كه مال ما نيست.
صاحبعلي گفت: باز هم هيچ غلطي نمي تواند بكند. زمين مال كسي است كه آن را مي كارد. اين يك تكه زمين كه ما درخت كاشته ايم مال ماست. پولاد دل و جرئتي پيدا كرد و گفت: آري كه مال ماست. اگر غلطي بكند همه ي باغ را آتش مي زنيم.
صاحبعلي با مشت زد به سينه ي لخت و آفتاب سوخته اش و گفت: اين تن بميرد اگر بگذارم آب خوش از گلويش پايين برود. آتش مي زنيم و فرار مي كنيم.
خيال مي كنم اگر آن روز پولاد و صاحبعلي جوبدستشان را به من نمي دادند، شب حتماً مي شكستم. چون باد سختي برخاسته بود و شاخ و برگ همه را به هم مي زد و صبح ديدم كه چند تا از شاخه هاي درخت بادام شكسته است.
روزها پشت سر هم مي گذشتند و من با همه ي قوتم هلويم را درشت تر و درشت تر مي كردم و مي گذاشتم كه آفتاب گونه هايش را گل بيندازد و گرما داخل گوشتش بشود. دخترم چنان محكم تنم را چسبيده مي مكيد كه گاهي تنم به درد مي آمد اما هيچوقت از دستش عصباني نمي شدم. آخر من حالا ديگر مادر بودم و براي خودم دختر خوشگلي داشتم.
صاحبعلي و پولاد چنان سرگرم من شده بودند كه درختان ديگر باغ را تقريباً فراموش كرده بودند و مثل سالهاي گذشته در كمين هلوهاي مادرم ننشسته بودند. من خودم را مال آن ها مي دانستم و به آن ها حق مي دادم كه وقتي هلويم كاملا رسيده باشد آن را بچينند و با لذت بخورند همانطوري كه روزي خود من را خورده بودند.
اول هاي پاييز بود كه روزي پولاد تنها و غمگين پيش من آمد. دفعه ي اول بود كه يكي از آن ها را تنها مي ديدم. پولاد اول من را آب داد بعد نشست روي علف ها و آهسته آهسته به من و هلويم گفت: درخت هلويم، هلوي قشنگم، مي دانيد چه شده؟ هيچ مي دانيد چرا امروز تنهام؟ آري مي بينم كه نمي دانيد. صاحبعلي مرد. او را مار گزيد... « ننه منجوق پيرزن» يك شب تمام بالاي سرش بود. به خيالم او هم كاري ازش نمي آمد. همه ي دواهايي را كه گفته بود من و پدر صاحبعلي رفته بوديم از كوه و صحرا آورده بوديم اما باز صاحبعلي خوب نشد. طفلك صاحبعلي!.. آخر چرا رفتي من را تنها گذاشتي؟..
پولاد شروع كرد به گريه كردن. بعد دوباره به حرف آمد و گفت: چند روز پيش، ظهر كه از صحرا برمي گشتم سر تپه به هم برخورديم، قرار گذاشتيم برويم ماري بگيريم بياوريم مثل سال گذشته همينجا چال كنيم كه خاكت را پر قوت كند. رفتيم به دره ي ماران. توي دره ي ماران تا بگويي مار هست. يك طرف دره كوهي است كه همه اش از سنگ درست شده. نه خيال كني كه كوه سنگ يك پارچه است. نه. خيال كن سنگ هاي بزرگ و كوچك بسياري از آسمان ريخته روي هم تلنبار شده. مارها وسط سنگ ها لانه دارند و گرما كه به تنشان بخورد بيرون مي آيند.
زمين خود ما و همسايه مان و زمين پسر خاله ي صاحبعلي و چند تاي ديگر هم توي دره ي ماران است. توي زمين ها هميشه صداي سوت مار شنيده مي شود.
من و صاحبعلي در پاي كوه پس سنگ ها را نگاه مي كرديم و چوبدستي هامان را توي سوراخ ها مي كرديم كه مار پر چربيي برايت پيدا كنيم. همينجوري لخت هم بوديم. يك تا شلوار تنمان بود. پشتمان اينقدر داغ شده بود كه اگر تخم مرغ را رويش مي گذاشتي مي پخت. همچنين داشتيم از اين سنگ به آن سنگ مي پريديم كه يك دفعه پاي صاحبعلي ليز خورد و به پشت افتاد و يك دفعه طوري جيغ زد كه دره پر از صدا شد. صاحبعلي به پشت افتاده بود روي سنگي كه ماري رويش چنبر زده بود. صاحبعلي جيغ ديگري هم كشيد و افتاد ته دره روي خاك ها. من ديگر فرصت به مار ندادم. يك چوب زدم به سرش و بعد به شكمش بعد باز به سرش. دو موش و يك گنجشك توي شكمش بودند.
صاحبعلي بيهوش افتاده بود و صدايي ازش نمي آمد. چوبدستي اش پرت شده بود نمي دانم به كجا. جاي نيش مار قرمز شده بود. اگر مار پايش يا دستش را زده بود مي دانستم چكار بايد بكنم اما با وسط پشتش چكار مي توانستم بكنم؟ ناچار صاحبعلي را كول كردم و آوردم به ده. « ننه منجوق پيرزن» صبح، سر قبر، به ننه ي من گفته بود كه اگر صاحبعلي را زودتر پيش او مي بردم نمي مرد. آخر من چه جوري مي توانستم صاحبعلي را زودتر ببرم. درخت هلو، تو خودت مي داني كه صاحبعلي از من سنگين تر بود. اگر الاغي داشتم و باز دير مي كردم آنوقت ننه منجوق حق داشت بگويد كه دير كرده ام. آخر من چكار مي توانستم بكنم؟..
پولاد باز شروع كرد به گريه كردن. من حالا حس مي كردم كه صاحبعلي و پولاد را خيلي خيلي دوست داشتم. وقتي فكر كردم كه ديگر صاحبعلي را نخواهم ديد، كم مانده بود از شدت غصه تمام برگ هايم را بريزم و براي هميشه بخشكم و جوانه نزنم.
پولاد گريه اش را تمام كرد و گفت: من ديگر نمي توانم توي ده بمانم. هر جا كه مي روم شكل صاحبعلي را جلو چشمم مي بينم و غصه مي كنم. به كوه كه ميروم، بز را كه به صحرا ميبرم، دست كه بر سر سگ ها مي كشم، روي سرگين ها كه راه مي روم، با بچه هاي ديگر كه توي مزرعه ملخ و سوسمار مي گيرم، علف كه خرد مي كنم، پشت بام ها كه مي روم، هميشه شكل صاحبعلي جلو چشمم است. انگار هميشه من را صدا مي كند. پولاد!.. پولاد!.. آري درخت هلو، من طاقت ندارم اين صدا را بشنوم. مي خواهم بروم به شهر پيش دايي ام شاگرد بقال بشوم. من نمي دانم چكار بايد مي كردم تا صاحبعلي زنده مي ماند. حالا نمي دانم چكار بايد بكنم كه من هم مثل او يكدفعه نيفتم بميرم. من كوچكم. عقلم به هيچ چيز قد نمي دهد. همينقدر مي دانم كه نمي توانم توي ده بمانم. من رفتم، درخت هلو. هلويت را هم گذاشتم بماند براي خودت.
وقتي ديدم پولاد مي خواهد پا شود برود، گذاشتم هلويم بيفتد جلو پايش. پولاد هلو را برداشت بوييد بعد خاك هايش را پاك كرد و من را از ته تا نوك سر دو دستي ناز كرد و گذاشت رفت.
سال ديگر من خوب قد كشيده بودم و شاخ و برگ فراواني از همه جاي تنم روييده بود. بيست سي تا گل داده بودم و ديگر مي توانستم سرم را از تل خاك بالاتر بگيرم و سرك بكشم و آن برهاي باغ را تماشا كنم.
روزي باغبان ملتفت سرك كشيدن هاي من شد و آمد من را ديد. از شادي نمي دانست چكار بكند. از شكل و رنگ برگ و گلم فهميد كه بچه ي كي هستم. درخت هلوي خوبي توي باغش روييده بود بدون آنكه برايش زحمتي كشيده باشد. من خيلي ناراحت بودم كه عاقبت به دست باغباني افتاده ام كه خودش نوكر آدم پولدار ديگري است و به خاطر پول، مردم ده را دشمن خودش كرده است.
ده پانزده هلو رسانده بودم اما وقتي فكر مي كردم كه هلوهايم قسمت چه كساني خواهد شد، از خودم بدم مي آمد. من را پولاد و صاحبعلي كاشته بودند، بزرگ كرده بودند و حق هم اين بود كه هلوهايم را همان ها مي خوردند.
روزي فكري به خاطرم رسيد و از همان روز شروع كردم هلوهايم را ريختن. باغبان وقتي ملتفت شد كه ديگر هلويي بر من نمانده بود. خيال كرد جايم بد است. بلند بلند گفت: سال ديگر جايت را عوض مي كنم كه بتواني خوب آب بخوري و هلوهاي درشت و خوشگل بياوري.
بهار سال ديگر كه ريشه هايم را بيدار كردم ديدم نظم همه شان به هم خورده و بعضي ها اصلا خشكيده اند و بعضي ها كنده شده اند. البته ريشه هاي سالم هم زياد داشتم. اول شروع كردم ريشه هاي سالم را توي خاك هاي مرطوب فرو كردن بعد ريشه هاي تازه يي درآوردم و به اطراف فرستادم. آنوقت به فكر جوانه زدن و برگ و شكوفه افتادم و مادرم را شناختم.
از آنوقت تا حالا كه نمي دانم چند سال از عمرم مي گذرد، باغبان نتوانسته هلوي من را نوبر كند و از اين پس هم نوبر نخواهد كرد. من از او اطاعت نمي كنم حالا مي خواهد من را بترساند يا اره كند يا قربان صدقه ام برود.
تابستان 1347
«علي اكبر فيض» معروف به «علي مشكيني اردبيلي» در 86 سال زندگي خود پيچ و تابهاي سياست را در نورديده است. او در كش و قوسهاي حوادث پيش و پس از انقلاب هرازگاهي با برخي سياسيون همراه شده و در اندك زماني پس از آن در مقابل آنان ايستاده است. اما آنچه در كلام و عمل او هويداست دفاع از «حكومت اسلامي» آن هم از نوع «مردمي» آن است. همان نگاهي كه يك روز «محمد يزدي» عضو ديگر جامعه مدرسين و قائممقام او در برابرش ايستاد و در جلسه علني مجلس خبرگان اعتراض كرد. به هر حال مشكيني جوان، ميانسال و مسن سه مشكيني را به تصوير ميكشد؛ مشكيني جوان، انقلابي و معتدل است و در ميان حوزويان به آثار دگرانديشانه سمپاتي دارد و بر كتاب «شهيد جاويد» تقريظ مينويسد. مشكيني ميانسال در راه تثبيت انقلاب با چپگرايان مذهبي و به ويژه ميرحسين موسوي همراه ميشود و حاضر است حتي در برابر همحزبيهاي خود در جامعه مدرسين بايستد تا اقتصاد چيگرايانه تكنوكراتهاي مذهبي پيروز شود.
اما مشكيني مسن، مشكيني مخالف اصلاحات و حامي نومحافظهكاران است.
او هر گونه نگاههاي دگرانديشانه را بر نميتابد و در برابر آن قد علم ميكند. امروز اين سه مشكيني در برابر ديدگان ماست؛ مشكيني جوان، ميانسال و مسن.
دوره اول: اقدامات انقلابي در كنار دگرانديشان مذهبي
«علي اكبر مشكيني» روستازاده است. در سال 1300 هجري شمسي در روستايي در دامنه كوه سبلان به نام آلي متولد شد؛ در خانوادهاي كه پدرش علاقه مفرطي به علوم ديني داشت. پدر او اگر چه به دليل تنگدستي نتوانسته بود از سالهاي ابتدايي نوجواني علوم حوزوي را فرا گيرد، اما در 25 سالگي به شهرهاي تبريز، اردبيل و زنجان رفت و پس از آن به نجف، تا در اين مسير علمآموزي كند. مشكيني خاطرات آن دوران را اينگونه بيان ميكند: « پدرم چهار سال در نجف بود كه نامه نوشت و ما را نيز به آنجا فرا خواند و ما به اتفاق دايي و خانواده به نجف رفتيم.» مشكيني هم در نجف به مكتبخانه رفت و پدرش به حوزه علميه. اما هنوز دو سال از اقامت آنان در اين شهر نگذشته بود كه مادرش درگذشت و آنان مجبور به بازگشت به ايران شدند.
او اندكي از مقدمات علوم ديني را در آن زمان از پدر فرا گرفت كه پدر را نيز از دست داد. زندگي براي «علياكبر» تنگ شد؛ به گونهاي كه او گفته بود: «پس از فوت پدرم ما يتيم بوديم و هيچ چيز نداشتيم.» اما در اين تنگناي زندگي، او بنابر وصيت پدرش به اردبيل ميبرود تا «صرف و نحو» را در حوزه علميه اين شهر بياموزد.
پدر مشكيني به او گفته بود: «پسرم! در روز قيامت پيش من رو سياه ميآيي اگر احكام و عقايد و تفسير را فرا نگرفته باشي.» پس از دو سال تحصيل در اردبيل، به دليل نارضايتي از وضعيت آموزشي عزم سفر به قم ميكند. سفر براي او خرج و هزينه داشت كه در نهايت با پنج تومان كمك دوستان پدر و يك تومان مساعدت همسايگان يكي از آيتاللههاي اردبيل – آيتالله بادكوبهاي – به همراه دو هم حجرهاي خود به قم آمد و به سراغ آيتاللههايي رفت كه ديگر همچون استادان اردبيل نبودند و همگي از علماي ارشد و ممتاز به حساب ميآمدند. مشكيني آغاز تحصيل علوم حوزوي را در قم اينگونه به ياد ميآورد: « در آن اوقات، مدتي درس مرحوم آيتالله حجت كوهكمرهاي، درس خارج مرحوم آيتالله بروجردي و آيتالله محققداماد حاضر شدم.» در همان سالها بود كه علياكبر مشكيني 37 ساله همراه تعدادي از روحانيون ارشد و اساتيد حوزه طي نامهاي به آيتالله بروجردي خواستار سازماندهي آموزشي در حوزه علميه قم شد. آنها دوست داشتند كه برخي دروس ديگر همچون اخلاق نيز در چارچوب دروس طلاب قرار گيرد. حتي در كنار اين نامه رايزنيهايي نيز با ديگر علماي ارشد حوزه انجام شد. فعاليتهاي مشكيني و همفكرانش در دورهاي آغاز شده بود كه آيتالله بروجردي زعيم حوزه و نهاد مرجعيت به حساب ميآمد و نگرشهاي سياسي مطرود و در حاشيه بود.
آنان اگر چه مجال نيافته بودند، به برخي دغدغههاي سياسي خود بپردازند، اما حركتي را با نوشتن اين نامه آغاز كردند. نامه با دست خط علي مشكيني نوشته شد و 200 طلبه و استاد حوزه آن را تنفيذ كردند كه سنگ بناي يك كار شبهتشكيلاتي براي روزهاي آتي شد. آنان در سال 1339 بار ديگر دست به كار شدند تا گام دوم اصلاح ساختار آموزشي در حوزه را بردارند. «محمد حسين بهشتي» همراه «علي مشكيني و رباني شيرازي» برنامه مدون آموزشي طراحي كردند و قرار بود اين برنامه در مدرسه علوي آيتالله گلپايگاني پيگيري شود كه سالها بعد در مدرسهاي تحت عنوان «حقاني» رخنمايي كرد.
مشكيني علاوه بر عضويت در هيات موسس اين مدرسه، درس اخلاق و مكاسب نيز ميگفت. او در آن دوره كه كتب آموزشي قداستي داشت و هيچگاه حوزويان حتي حاضر به تغيير فرم نگاشتن آن نميشدند، رسائل و مكاسب شيخ مرتضي انصاري را تخليص كرد و در اختيار طلاب آن مدرسه با سبك و سياق متفاوت با ساير مدارس حوزه علميه قرار داد.
پس از فوت آيتالله بروجردي، مشكيني همراه ديگر اساتيد و روحانيون همفكر اندكاندك به برخي فعاليتهاي سياسي و شبه سياسي روي آوردند كه نمايش عمومي آن پس از قيام 15 خرداد و سخنراني مشهور آيتالله خميني بود.
پس از آن، آنان حلقهاي «11 نفره» شكل دادند كه اگر چه تحت لواي «اصلاح حوزه» خود را پنهان ميكردند، اما دغدغههاي سياسي در ميان جلسات آنان مطرح ميشد. گروه 11 نفره را «عبدالرحيم رباني شيرازي، حسينعلي منتظري، علي مشكيني، عل قدوسي، علي خامنهاي، محمد خامنهاي، اكبر هاشمي رفسنجاني، احمد آذري قمي، ابراهيم اميني، محمدتقي مصباح يزدي و مهدي حائري تهراني» تشكيل داده بودند. در اين گروه اعضا از دو جنس بودند؛ برادران بزرگتر و كوچكتر. مشكيني، منتظري و رباني شيرازي در زمره برادران بزرگتر مدرسين حوزه قم قرار داشتند و بيشتر نقشي هدايتگر را بازي ميكردند. مشكيني اگرچه در آن دوران شاگرد آيتالله نبود، اما مريد او به حساب ميآمد. مهدوي كني در ميان خاطرات خود به اين مطلب اشاره ميكند و ميگويد: «افرادي را سراغ داشتم كه سر درس امام نميآمدند و شاگرد آقايان ديگري بودند مثل آقاي مشكيني كه شاگرد محقق داماد بود، ولي نسبت به امام ارادت داشتند.»
به هر حال مشكيني به همراه ساير دوستان خود اولين نامهنگاري سياسي خود را با بازداشت «امام خميني» به نمايش گذاشت، آنان پس از بركناري «اسدالله علم» در 17 اسفند 42 به «حسنعلي منصور» نخستوزير وقت تلگرافي زدند و اعلام كردند: «ملت مسلمان ايران، به خصوص جامعه روحانيت ديگر تاب تحمل زنداني بودن مرجع عاليقدر حضرت آيتاللهالعظمي خميني و آيتالله قمي و حجتالاسلام طالقاني را ندارد و با بيصبري هر چه تمامتر منتظر خلاصي ايشان هستند». طاهر خرمآبادي نويسندگان اين تلگراف را «علي مشكيني و حسينعلي منتظري» عنوان كرده بود. مشكيني همراه سايرين حتي در برابر اعدام «طيب حاج رضايي» و «حاج اسماعيل رضايي» واكنش نشان دادند. آنان در منزل «ناصر مكارم شيرازي» جلسهاي برگزار كردند و قرار شد كلاسهاي حوزه را به دليل اعدام اين دو نفر كه در اعتراضهاي تهران پس از 15 خرداد بازداشت شده بودند، تعطيل كنند.
تلاش آنان با آزادي آيتالله خميني در 15 فروردين 43 به سرانجام رسيد و بار ديگر اين حلقه گرد ايشان جمع شدند و جشن شادماني در فيضيه بر پا شد. اما اين گردهمايي مريدان در كنار مراد خود كه همچون آنان سياستورزي را با حوزوي بودن در تضاد نميديد، بيش از 8 ماه به طول نينجاميد كه بار ديگر آيتالله در 13 آبان بازداشت و پس از اندك زماني به تركيه تبعيد شد.
بدين ترتيب تكاپورها آغاز شد و فورا جلسهاي با حضور مشكيني، منتظري، رباني شيرازي، هاشمي رفسنجاني، مصباح، طاهري خرمآبادي و سعيدي برگزار شد و طبق مصوبه اين جلسه ديدار با علما و مراجع و انتشار اطلاعيه در دستور كار آنان قرار گرفت. همچنين اين روحانيون به بهانه مناسبتهاي مذهبي، مراسمهايي برگزار ميكردند و آزادي حضرت آيتالله را در لابهلاي ادعيه خواستار بودند. در كنار اين تلاشها، مشكيني همرزمانش به آيتالله ميلاني و آيتالله مرعشي نجفي نامه نوشتند و در آستانه ماه رمضان از اين دو عالم ديني استفتا كردند كه «نظر به اينكه ماه رمضان در پيش است و طلاب و محصلين حوزه علميه قم براي ترويج و تبليغ عازم مسافرت هستند، پيوسته به اينجانبان مراجعه كرده سوال ميكنند. چنانچه از طرف دولت تضييقاتي نسبت به مسايل روزه و هدف عالي روحانيت و تجليل از مقام حضرت آيتاللهالعظمي آقاي خميني مدظله واقع شد، وظيفه چيست؟» آنان فقط به اين نامه اكتفا نكردند و مراسمي را در فيضيه تحت عنوان «جلسه توجيهي طلاب براي تبليغ در ماه رمضان» بر پا كردند.
در فضاي بسته سياسي آن دوره، برخي از منبريها، حاضر به سخنراني در آن جلسه نشدند و بار ديگر سه عضو تشكيلات گروه 11 نفره بر فراز جايگاه قرار گرفتند تا از مراد خود يادي بكنند؛ حسينعلي منتظري، علي مشكيني و احمد آذري قمي. در فيضيه مشكيني هم همچون آن دو ديگر از بازداشت آيتالله خميني گلايه كرد. آيتالله منتظري در كتاب خاطرات خود اينگونه آن مراسم را به تصوير ميكشد: « ابتدا آقاي نوري يك منبر كوتاه رفت، آقاي مشكيني هم يك منبر عربي، فارسي و تركي. چون در حوزه قضيه ترك و فارس مطرح شده بود و فارسها به آقاي شريعتمداري اعتراض ميكردند كه شما كوتاهي ميكنيد و تقريبا داشت جنگ ترك و فارس شروع ميشد... آقاي مشكيني ميخواست در اين اثنا جنگ ترك و فارس راه نيفتد و ارتباطي بين افراد ايجاد كند و دفاعي هم از آقاي شريعتمداري شده باشد؛
بالاخره آقاي مشكيني هم يك منبر اين جوري رفت.»
در پي اين تلاشها همچنان جلسات مدرسان حوزوي برگزار ميشد تا به نهضت خود جان تازهاي بخشند. آنان در 23 بهمن 44 در منزل علي مشكيني جمع ميشوند كه در آن جلسه به غير از صاحبخانه «آذري قمي، منتظري، رباني شيرازي، جنتي و حجتي كرمساني» حضور داشتند كه نتيجه آنان پيگيري سه مساله بود؛ انتشار اطلاعيه و بيانيه، ديدار با مراجع تقليد و در نهايت اگر ميسور نشد، تهديد، ارعاب و حتي ترور. در اين راستا بود كه در اواسط فروردين 45 اساسنامه گروه 11 نفره در تفتيش منزل آذري قمي به دست ماموران ساواك ميافتد.
اعضاي گروه 11 نفره با اطلاع از افشا شدن نام آنان هر كدام به سويي رفتند و برخي هم بازداشت شدند. علي مشكيني نيز به تهران رفت و به مدت چهارماه در تهران مخفي شد و با نام مستعار با دوستانش ارتباط برقرار ميكرد. او درباره آن چهار ماه اختفا ميگويد: «در اين ايام چندين بار از سوي مرحوم آيتالله طالقاني كه ايشان نيز زنداني بودند، پيام رسيد كه زندگي مخفي را رها كن تا دستگيرت كنند؛ زيرا زندان بهتر از آن حال است و اغلب دوستان و جوانان مسوول و متعهد را در زندان حداقل زيارت ميكني. ولي من به دليل علاقه زيادي كه به مطالعه و تاليف داشتم و ميترسيدم در زندان وسايل كارم يافت نشود، علني نشدم؛ اما در اين دوران موفق به تاليف چندين كتاب شدم.»
او پس از اين چهار ماه به نجف ميرود تا از گزند نيروهاي امنيتي در امان بماند و همچون برخي از روحانيون همفكرش بازداشت نشود. مشكيني در نجف پاي درس آيتالله خميني حضور يافت و خود نيز «مكاسب» را تدوين ميكرد. «محمد حسين رحيمان» با ذكر خاطرات آن دوران ميگويد: «آيتالله مشكيني در ماه مبارك رمضان آن سال بعد از نماز ظهر كه به امامت حضرت امام در مدرسه آيتالله بروجردي اقامه ميشد، منبر ميرفتند. سخنان ايشان كه بيشتر صبغه اخلاقي و معنوي داشت، مورد توجه و علاقه حوزه نجف قرار گرفته بود. در مدتي كه ايشان در نجف بودند، درس مكاسب شيخ انصاري را تدريس ميكردند و حقير نيز در اين درس شركت كردم.»
اما پس از هفت ماه بار ديگر مشكيني به دليل «ضعف مزاج و هواي گرم نجف» به قم بازگشت. در همان روزهاي اول ساواك او را جلب كرد و از او التزام گرفت كه تا 48 ساعت از قم خارج نشود. اما مشكيني فرداي آن روز به مشهد رفت و 15 ماه در حوزه علميه اين شهر به تدريس مشغول شد كه پس از آن، بارديگر به قم بازگشت. در همين سالها بود كه رهبر فقيد انقلاب تدريس حكومت اسلامي را در نجف آغاز كرده بود. البته پيش از اين نيز هواداران آيتالله به اين مساله فكر كرده بودند. در سالهاي 42 – 41 بهشتي به همراه روحانيوني ديگر همچون مشكيني، مصباح يزدي، سبحاني، قدوسي، آذري قمي، محفوظي، باهنر، رباني شيرازي، مفتح، يزدي، اميني، طاهري خرمآبادي و هاشمي رفسنجاني گروهي به نام «ولايت» برپا كرده بودند تا به صورت تحقيقاتي به حكومت اسلامي بنگرند و از كتب مختلف درباره اين مساله فيشبرادري كنند.
با سفر بهشتي به آلمان در سال 44 از فعاليتهاي اين گروه كاسته ميشود كه با بازگشت بهشتي در سال 49 بار ديگر آنان به كارهاي تئوريك خود همزمان با اعلام نظر آيتالله خميني درباره ولايت فقيه ميپردازند. اما اندك زماني نميگذرد كه ساواك از فعاليتهاي اين گروه مطلع ميشود و دفتر آنان در تهران را بازرسي و تمامي فيشهاي تحقيقاتي درباره حكومت اسلامي را ضبط ميكند. البته آنان همچنان به دنبال بسط و اعلام نظريه امام خميني در قم بودند و حتي نظريه اين عالم ديني به صورت جزوهاي مخفيانه در ايران منتشر شد. مشكيني نيز در پي اين اقدام، كلاس درسي را تحت عنوان «حكومتاسلامي» در قم برگزار و جزوهاي درسي براي طلبههاي خود تحرير كرد.
در همان سال با فوت آيتالله حكيم در نجف، 12 نفر از روحانيون، طرح مرجعيت آيتالله خميني را مطرح كردند؛ «مشكيني، منتظري، نوري همداني، فاضل لنكراني، صالحينجفآبادي، رباني شيرازي، جنتي، خزعلي، اميني، شاهآبادي، صلواتي و انصاري شيرازي». اگر چه در گذشته هم در اطلاعيههاي خود ايشان را مرجع تقليد ناميده بودند، اما اين بار به صورت يك پروژه سياسي به آن نگريستند.
مشكيني در پي اين اعلام، گفته بود: تقليد از امام «جايز و بياشكال و صلاح اسلام و مسلمين» است. با اعلام مرجعيت آيتالله خميني، برخي از منبريها با استناد با نظر اين 12 نفر آن را دنبال ميكردند. «سيد عزالدين موسوي» از منبريها در 23 خرداد 49 در جمع 200 نفر از طلاب و بازاريها اعلاميه اين 12 نفر را بيرون آورد و گفت: «تعدادي از اهالي به دفعات به من مراجعه به سوالهايي كردهاند نمودهاند چه كسي اعلم مرجع تقليد است. من بارها گفتهام كه نميتوانم اظهارنظر كنم؛ ولي حالا اعلام ميكنم كه آيتالله شيخ حسينعلي منتظري، رباني شيرازي و ميرزا علي مشكيني از قم نوشتهاند كه آقاي خميني اعلمند.» سپس او اعلام كرد كه اين سه نفر را ميشناسد و به آنها اعتقاد دارد.
پس از اين اطلاعيه بار ديگر برخي از آنان بازداشت و 25 نفر از مدرسين قم در مرداد 52 به دستور ساواك به اتهام «تحريك به آدمكشي، سلب آسايش از اهالي محترم شهرستان قم و ايجاد مزاحمت براي 11 هزار نفر از طلبههاي حوزه علميه قم» به مدت سه سال تبعيد شدند. مشكيني نيز همچون سايرين در ليست سياه تبعيديان قرار گرفت. او در ابتدا به شهر ماهان كرمان تبعيد شد. او در آن دوره درباره برچيده شدن فساد در كشور سخن ميگفت كه دو راه حل را مدنظر داشت؛ اول اينكه رژيم شاه سرنگون شود كه درباره اين روش بخشي را ارائه نميكرد و ميگفت: «اگر مطرح كنم به جاي بدتر از اينجا تبعيدم ميكنند.» اما روش دوم فعاليتهاي مذهبي و فرهنگي، كه روش موردنظر او بود. در نهايت پس از يكسال بار ديگر تبعيدي ديگر در برابر او قرار گرفت و در گلپايگان مقيم اجباري شد.
اما در گلپايگان نيز مشكيني دوام نياورد و پس از يكسال به كاشمر فرستاده شد. در كاشمر هم فضاي فعاليت براي او تنگتر شد، به گونهاي كه او معتقد است: «پس از يكسال دوباره محكوم به تغيير محل شدم و به صورت ناگهاني مرا به شهر كاشمر منتقل كردند و يكسال هم در آنجا تحت مراقبت شديدتر از پيش قرار گرفتم.» البته نوع فعاليتهاي مشكيني در دوران قبل از انقلاب به گونهاي بود كه رژيم نتوانست او را بيشتر از تبعيد و احضار به شهرباني و ساواك محكوم كند؛ اگر چه او در اكثر حوادث در حلقه پيش روي جريان قرار داشت. او دراينباره ميگويد: «در جريان اين مبارزات چندين بار در ساواك و شهرباني قم بازداشت شدم.»
بدين ترتيب مشكيني پس از بازگشت از تبعيد بار ديگر در جمع روحانيون سياسي هوادار آيتالله خميني حضور يافت. او در سال 56 جزو هستهاي شد كه بار ديگر به ابتكار «محمد حسين بهشتي» شكل يافته بود. اعضاي اين هسته اگر چه با ديگر تشكلها همچون جامعه مدرسين و روحانيت مبارز تهران و همان روحانيوني كه در قم به دنبال ترويج تفكر براندازي رژيم وقت بودند، مشترك بودند، اما اين هسته گام آخر شكلگيري حكومت اسلامي را دنبال ميكرد. در گروه 11 نفره و ولايت، ترويج و تئوريزهكردن حكومت اسلامي مدنظر بود، اما در اين هسته سازماندهي نيروها براي مديريت حكومت اسلامي پيگيري ميشد. بهشتي به دنبال آن بود كه با ياري ساير روحانيون مقدمات شكلگيري يك حزب و حركت مسلحانه را عليه رژيم فراهم كندكه پس از انقلاب، بستري براي حزب جمهوري اسلامي شد.
در ميان اين فعاليتهاي مشكيني در سالهاي قبل از انقلاب، برخي از عملكردهايش نيز واكنشهايي در بر داشت. او در سال 49، پس از نگاشتن كتاب شهيد جاويد كه در ابتدا «مرد صلح و دفاع خونين» نام داشت، بر اين كتاب تقريظي نوشت. اين كتاب در ميان روحانيون با انتقاداتي روبهرو بود و حتي روحانيون انقلابي هم حاضر به تاييد آن نبودند؛ به گونهاي كه «محمد فاضل لنكراني» يكي از مدرسان انقلابي نيز كتابي در نقد آن با نام «پاسداران وحي» به تحرير درآورد.
او نه تنها از اين كتاب «نعمتالله صالحي نجفآبادي» حمايت كرد؛ بلكه از آيتالله منتظري نيز خواست كه همراه او شود. مشكيني در تقريظ خود بر اين كتاب آورده بود: «كتاب حاضر كه درباره قيام مقدس حسين بنعلي – صلوات الله و سلام عليه- به قلم دانشمند معظم حجتالاسلام آقاي حاج شيخ نعمتالله صالحينجفآبادي نوشته شده، بدون مبالغه در نوع خود بينظير است. اينجانب آن را يك بار با دقت خواندم و لذت بردم و استفاده كردم.» البته مشكيني پس از مدتي با توجه به اعتراضها تقريظ خود را پس گرفت. بنا بر اظهارات احمدي ميانجي او و سيدمهدي روحاني «آقاي مشكيني را وادار كردند تا توضيحي در مورد كتاب بدهد و تقريظ را پس بگيرد».
از سوي ديگر مشكيني در همان سالها اقدام به نوشتن كتابي با عنوان «تكامل انسان در قرآن» كرد كه پيش از او يدالله سحابي نيز در اينباره مطالبي را منتشر كرده بود. اين اقدام مشكيني كه در حال و هواي «نظريه تكامل داروين» در آن دوره انجام شد به نوعي نظرات دگرانديشانه او نسبت به ساير روحانيون را به نمايش ميگذاشت.
او حتي در آن دوره به جانبداري از نظرات مرحوم دكتر شريعتي متهم شده بود؛ بهگونهاي كه احمدي ميانجي، روحاني و ميرمحمدي از مدرسين حوزه علميه قم به اين دليل به ديدار او به گلپايگان ميروند تا «دعواييطلبگي» را به تصوير كشند. ميانجي ميگويد: «شنيده بوديم كه ايشان از آقاي شريعتي طرفداري و حمايت ميكند، خدمت او رفتيم تا با وي مباحثه و دعوا كنيم... » البته معمرين جامعه مدرسين همچون منتظري و ربانيشيرازي نيز از طرفداران شريعتي به حساب ميآمدند و مشكيني در اين «اتهام» تنها نبود. به هر حال مشكيني و دوستان حوزوياش همچنان به حركت در مسير انقلاب ادامه ميدادند و در اين راه حتي به اعدام اعضاي ارشد مجاهدين خلق در سال 51 اعتراض كردند و در تحصن خانواده اين زندانيها در منزل شريعتمداري حضور يافتند و با آنان همنوا شدند. همچنين او در آن دوره كه برخي با «دارالتبليغ»
آيتالله شريعتمداري همكاري نميكردند؛ اگر چه همچون برخي روحانيون مانند سبحاني و مكارم شيرازي مسووليت در اين موسسه نگرفت، اما در سال 44 كرسي تدريس را در موسسه شريعتمداري از دست نداد. در آن دوره بين جامعه مدرسين سه ديدگاه نسبت به دارالتبليغ وجود داشت. برخي همچون سبحاني، مكارمشيرازي، سيدابوالفضل موسويتبريزي، پاياني و دوزدوزاني حضور فعال در اين موسسه داشتند و گروه دوم مشكيني، احمديميانجي و قدوسي بودند كه اگرچه دل خوشي از برخي نظرات شريعتمداري نداشتند، اما با موسسه او همكاري ميكردند. گروه سوم هم مخالفان تند آيتالله شريعتمداري و دارالتبليغ بودند؛ همچون آذريقمي، بنيفضل، خلخالي، ربانيشيرازي، يزدي و منتظري كه به هيچوجه حاضر به همكاري با دارالتبليغ نشدند.
با اين حال در آستانه انقلاب اسلامي، اين مواضع به يكديگر نزديك شد. آنان پس از نگارش مقاله توهينآميز روزنامه اطلاعات درباره رهبرشان در ساعات اوليه بامداد 18 دي، گرد هم جمع شدند و اعتراضهاي روزهاي آتي را برنامهريزي كردند. پس از قيام 19 دي نيز در دامنهدار كردن اين اعتراضها در شهرهاي ديگر نقش كليدي داشتند. در آستانه ورود امام خميني به ايران نيز براي وحدت ميان روحانيون و دانشگاهيان در مسجد دانشگاه تهران متحصن شدند و مشكيني همچون برنامههاي گذشته در اين تحصن هم حضور داشت.
دوره دوم: همراهي با چپگرايان مذهبي
با پيروزي انقلاب اسلامي بار ديگر جامعه مدرسين تجديد حيات يافت؛ جامعه مدرسيني كه برخي اعضاي فعال پيشين هر كدام به دلايلي در آن حضور نداشتند. اما همچنان مشكيني عضو اين تشكيلات به حساب ميآمد. البته تا سال 63 او به رياست اين مجموعه دست نيافت و از سوي ديگر جامعه مدرسين در مواضع سياسياش همگوني با مديران چپگراي مذهبي حامي رهبر فقيد انقلاب را به نمايش نميگذاشت.
موضع جامعه مدرسين در طرح واگذاري و احياي اراضي و قانون كار به چالش جدي مبدل شد و آنان حتي در نامهاي به امام خميني انتقادات خود را بيپروا نثار ايشان كردند. در اين چالش جديد جامعه مدرسين، مشكيني در مقابل آنان ايستاد و نهتنها از مخالفان نظرات آن شد، بلكه خود به لايحه اصلاحات ارضي قوام داد و همراه «بهشتي و منتظري» در منازعه دولتمردان چپگرا و حوزويان راستگرا جانب هملباسان خود را نگرفت. داستان اين اختلافات در 21 ارديبهشت 59 با تصويب نهايي آييننامه اجرايي «لايحه قانوني اصلاح لايحه قانون واگذاري و احياي اراضي در حكومت جمهوري اسلامي ايران» در شوراي انقلاب علني شد.
مشكيني نماينده امام و يكي از اعضاي هيات بررسيكننده لايحه در اينباره ميگويد: « وقتي از طرف امام دستور داده شد كه راجع به زمينهاي كشاورزي طرحي نوشته شود و در اين رابطه آقاي منتظري و آقاي بهشتي و بنده مامور نوشتن طرح شديم. ما به كمك برادران طرح را نوشتيم.» او سپس در دفاع از اين طرح ادامه ميدهد: «اسلام، مالكيت را اصولا محدود كرده است.»
اين طرح با واكنشهايي از سوي برخي مراجع و جامعه مدرسين قم روبهرو ميشود. آنان معتقد بودند كه مالكيت در اسلام نامحدود است و نميتوان به زور و جبر كسي را وداشت تا از مالكيت خود چشم بپوشد... زمين هر چقدر بماند به همان مالك اوليه متعلق است و از مالكيت او خارج نميشود، بنابراين كسي حق احياي آن زمين را ندارد.
در برابر اين واكنشهاي فقها در قم، مشكيني در برابر هم تشكيلاتيهاي خود ميايستد و ميگويد: «عمده اين اختلافات مساله ولايت فقيه است. زيرا وقتي ما ميگوييم زمين شخصي را كه مالك است و زمين را احيا كرده و از اين طريق مالك آن شده؛ بگيرند و بين عده ديگري تقسيم كنند. اين مساله مربوط به ولايت فقيه است، يعني حاكم شرع است كه ميخواهد اين كار را بكند حال آن شخص راضي هم نباشد. ولايت فقيه مانند ولايت پدر نسبت به فرزندان صغيرش است.» مشكيني در اين سخنان به گونهاي پاسخ جامعه مدرسين را داده بود چراكه جامعه مدرسين در نامهاي خطاب به رئيسجمهور، نخستوزير و نمايندگان مجلس گفته بود: «چقدر جاي تعجب و ناراحتي است كه با اين فقه روشن و فقهاي عاليمقام چنين نظرهايي در كشور اسلامي ابراز شود و اسلامشناسان واقعي را با هوچيگري و استفاده از رسانههاي گروهي متعلق به اسلام و مسلمين و تهمت و افترا و... بانگ حمايت از فئوداليته بايكوت كنند. اسفناكتر آنكه پاي اسلام هم گذاشته شود...»
همچنان اين طرح درگير و دار بحث و بررسي بود كه در نهايت به مجلس شوراي اسلامي راه يافت. علي مشكيني در آستانه طرح آن در مجلس در 3 بهمن60 به انتقاد از شوراي نگهبان پرداخت و با زبان كنايهآميز عليه اين شورا كه فقهاي آن عضو جامعه مدرسين بودند، در خطبههاي نماز جمعه قم گفت: «فقيه حق دارد با قيمت عادلانه زمينها را خريده و به افراد بيزمين واگذار كند كه نام اين عمل را بند «ج» نهادهايم كه اكنون در «بند» افتاده و البته اگر بتواند به زودي از مجلس شوراي اسلامي خلاص شود و از كانال بهشت، ذبح شرعي نشود.» پس از اين انتقادات جامعه مدرسين مصوب كرد كه مشكيني قبل از بيان اين سخنان در نماز جمعه با اين مجموعه هماهنگي لازم را به عمل آورد.
او در برابر اين فشارها در نهايت تسليم شد و گفت: «من تعهد شرعي ميكنم در تمام مسائل فتواي مشهور را بيان كنم و راي خودم را در قلب نگاه دارم.» او از اين پس ديگر درباره اين مصوبه سخن نگفت، اما بار ديگر قانون كار او را در برابر جامعه مدرسين قرار داد؛ چرا كه او همچنان جانب چپگرايان مذهبي را ميگرفت. احمد توكلي از اعضاي راستگراي سازمان مجاهدين انقلاب كه در آن زمان وزير كار دولت ميرحسين موسوي بود، با مشورت جامعه مدرسين براساس «فقه سنتي و اسلام رسالهاي» قانون كار را تهيه و تنظيم كرد كه دولت به آن طرح روي خوش نشان نداد. ميرحسين موسوي هم گفته بود: «قانون كار مطابق منافع كارگر و عدل اسلامي نيست.»
در پي اين اتفاقات، مشكيني در جلسه جامعه مدرسين به دفاع از ميرحسين موسوي پرداخت و به هم حزبيهاي خود گفت: «در ملاقات امروز نخستوزير با بنده اظهار داشت ما و دولت همه در خط اسلام هستيم.» به هر حال مواضع مشكيني را اعضاي جامعه برنميتافتند و از اينكه او در خطبههاي نماز جمعه اين نظرات را مطرح ميكند كه گويي نظر جامعه مدرسين است، گلايه داشتند. در همين روزها بود كه حتي اعضاي جامعه مدرسين حضور خود را در نماز جمعه منوط به هماهنگي مشكيني در ايراد خطبههاي خود با آنها دانستند. در آن زمان، گاهي آنقدر اختلافات با مشكيني بالا ميگرفت كه جنتي مامور ميشد كه به عنوان كانال ارتباطي جامعه مدرسين با او عمل كند و برخي دغدغههاي اين تشكل را به گوش مشكيني برساند.
آيتالله مشكيني علاوه بر حضور در مقام يك عضو پرسروصداي جامعه مدرسين، در سال 58 همراه با آيتالله منتظري از سوي امام مسووليت گزينش و جذب قضات را برعهده گرفت كه پس از حدود دو سال اين مسووليت به شورايي متشكل از «ناصر مكارمشيرازي، حسين نوريهمداني، حسين راستيكاشاني، محمد ابطحيكاشاني، خسرو مسلمملكوتي و جعفر كريمي» محول شد.
مشكيني تنها در يك جايگاه حكومتي قرار داشت و آن عضويت در مجلس خبرگان قانون اساسي در ابتداي سالهاي شكلگيري نظام جمهوري اسلامي و پس از آن عضويت در چهار دوره مجلس خبرگان رهبري.
دوره سوم: حمايت جانبدارانه از نومحافظهكاران
آيتالله مشكيني در انتخابات رياستجمهوري دوره هفتم در ابتداي امر حاضر به حمايت از كانديداي اصلح راستگرايان نشد. او در فضايي كه برخي «ناطق نوري» را كانديداي جامعه مدرسين نميدانستند، با اعلام موضعي مبهم اين فضا را تشديد كرد. او كمتر از دو هفته مانده به زمان انتخابات گفت: «بنده هيچ مطلبي مبني بر اصلحبودن آقاي ناطقنوري به صورت كتبي يا شفاهي ابراز ننمودهام.» پس از اين سخن، رئيس ستاد انتخاباتي «محمد محمديريشهري» يكي از كانديداهاي مورد اختلاف در ميان راستگرايان كه داماد آيتالله مشكيني هم هست، اعلام كرد: «در تماسي تلفني، ايشان گفتند كه من آقاي ريشهري را اصلح، اعلم و اتقي از ساير كانديداها ميدانم و آرزوي قلبي من موفقيت ايشان است.»
اما در نهايت به نظر اكثريت اعضاي جامعه مدرسين كه حامي ناطقنوري بودند، تن داد و طي اطلاعيه اين مساله را مطرح كرد. اندكاندك پس از روي كار آمدن دولت محمد خاتمي و اصلاحطلبان و شكست ناطقنوري در انتخابات فضاي انتقادآميز راستگرايان جلوهگر شد. علي مشكيني نيز در همين فضا به اصلاحطلبان واكنش نشان ميداد. او پس از سخنراني هاشم آقاجري در همدان به مناسبت سالگرد درگذشت علي شريعتي نسبت به اين سخنان اعتراض كرد و گفت: «وي [هاشم آقاجري] نسبت به علما و اسلام، جاهل است.
او آدم وارونهاي است.» او ادامه داد: «تمام مقلدان علما را ميمون حساب كرده، آيا واقعا اين گونه است؟ اين مردك اسلام و تقليد را درست فهميده؟» مشكيني سپس از «روحانيت و مردم متدين» خواست كه عليه آقاجري به قوه قضائيه شكايت كنند. از سوي ديگر جامعه مدرسين نيز سازمان مجاهدين انقلاب را نامشروع اعلام كرد كه اطلاعيه اعلام اين مطلب توسط مشكيني امضا شده بود.
مواضع مشكيني در دوره دولت خاتمي همچنان در خط مخالفت قرار داشت و در زماني كه خاتمي لايحه دوقلوي لغو نظارت استصوابي و افزايش اختيارات خود را به مجلس هفتم فرستاد، اين لايحه را فسادآور دانست.
او كه در آغاز دهه 60 منتقد شوراي