/طنز/ طرح برخورد با اراذل و اوباش یک طرح استثنایی و همگام با قوانین مملکت فخیمه است حق هم دارند این آشغالها همه از بچگی لات و دزد و فلان تا چیز دیگر بودند حالا سیستم با نیت خیر گیر داده است ابهتشان را بشکند شاید دیگر جوش نخورد و آنوقت دیگر پدیده لات و قمه کش از روی ایران که هیچ از روی کره خاکی زمین هم حذف می شودُ می شویم مملکت فخمیه به معنای تام .
البته زمانی که آفتابه به خدمت اجرای امنیت در بیاید، باید به اندازه یک عالمه به هوش ایرانی جماعت درود فرستاد که چگونه از این شی نامانوس زندگی به نحو شایانی بهره برده تا با یک تیر و دو نشان بزند اول آنکه همه لات های محل یاد می گیرند چگونه هم ساز مردم دیگر شوند و جیکشان فقط از طریق " استاندارد" شده خارج شود و دوم اینکه از این شی نامانوس که خوشبختانه به برکت سازندگی در رنگ ها و طرح های مختلف به وفور در هر بقالی فروشی قابل رویت است، به نحو مطلوبی استفاده شود .
البته مزیت های خیلی زیاد دیگری هم دارد که اصلا به حساب نیاوریم بهتر است، نمونه اش اینکه اگر این دانشجویان و بچه سوسول های سیاسی هم زیپ دهانشان را کشیدند و وراجی کردند، خوب دیگر بزرگتر و شرخر تر از گنده لات محل که نیستند ، فوقش زیر بار حرف زور نمی روند ولی وقتی زور پر زور شد، دیگر همه زیر آن هستند .
سوخت، پودر شد، تمام شد رفت هوا، همه اش به خاطر یک لحظه هواس پرتی، وقتی داشتم متن وصیتنامه که نه، خداحافظی رضا حقیقت نژاد سردبیر روز نامه اصلاح طلب خاتم یزد را می خواندم، ی ram دوربینم افتاد و ... و تمام عکس ها از بین رفت، عکس هایی که چند روز پیش با رضای خبرنگار خاتم در یک جلسه گرفته بودم، نمی دانم مگر چقدر گران است این قیمت "فكر و انديشه " که اینجوری ram دو گیگا بایتی دوربین مرا به باد فنا داد،
خیلی با کیفیت بود تمام شماره های روزنامه خاتم یزد ، اولین آشنایی من و ایساتیس به یک گفتگوی تلفنی در سال های نه چندان دور بر می گردد، وقتی من از خبرنگاری فقط گاری دادن به مدیران را می دانستم و او سر دبیر خاتم یزد بود، خیلی زود رفیق شدیم، زودتر از سوخت شدن عکس های دوربینم، علایق مشترک سیاسی، دغدغه بودن به عنوان یک خبرنگار و ... دیگر و البته دوستی هایی که همیشه پابرجا می ماند، بالا خره رضا حقیقت نژاد را استعفا "دادند" تا شاید نشریه خاتم دیگر روزنامه اصلاح طلبی و تفکر دموکراسی خواهی و پافشاری بر اصالت" جمهوری اسلامی" نباشد، و البته برخی حرف های دیگر باشد یا شاید برخی دوست دارند خاتم روزنامه ای باشد که مثل خیلی های دیگر اخبار ادارات را "رنگی" چاپ کند، پولش را بگیرد برود دنبال کار و زن وبچه اش.
رضا حقیقت نژاد رفت مثل خیلی های دیگر که رفتند، هیچ کس هم حتی به خاطرشان به یک شمعی فوت نکرد، دقیقه ای سکوت نکرد، ...
رضا اگرچه غیر یزدی بود، ولی دغدغه اش برای مردم یزد خیلی بیشتر از برخی یزدیهای پرمدعا بود، ... این ها همه اش دم خداحافظی شگون نداردُ بی خیال خاطرات و حرف های تلخ
رضا حقیقت نژاد به عنوان یک دوست، مربی و هم صحبت من در عرصه خبرنگاری،
باشد که هر کجا رفت، خدایا به سلامت دارش ...
برای او و خانواده اش آرزوی موفقیت و موفقیت دارم
برای رزونامه خاتم یزد هم آرزوی بهروزی دارم باشد که همه باهم رستگار شده برویم بهشت...
پی نوشت: داستان " خبرنگار شدن مسعود بهنود " را اینجا بخوانید[منبع: شرق دات آی آر]
ادامه مطلب...
نمی خواهم در مورد ملاقاتم با مسیح علی نژاد و اینکه او مثل چه بود بنویسیم، بی خیال شوید که نمی نویسم، همین قدر می نویسم که خودتان می دانید، مثل شهرتش، جسور و نترس بود، فیمینسیتی که ادای مردها را در می آورد. خبرنگاری که آب از سرش گذشته و دیگر شبیه یک خبرنگار شده بود، نه مثل ماها که تو خم کوچه ای به نام هویت مانده ایم، نمی دانیم طرف افکار عمومی باشیم یا دولتی ها؟ او اما این کوچه ها را رفته بود و اینک در جمع ما یک عالمه هیجان "خبرنگار بدون" آورده بود. علی نژاد که تمام علاقه اش در انتقاداتش به محمود آقا، آکتور سیاست، بروز می کند، به یزد آمده بود تا مثل " مرد بزرگ فامیل" سفرهای استانی برود. جمع بلاگرهای یزدی با مسیح، جمع درد دل و گفت وشنود خوشی بود،
امید که رهاورد سفرش، توشه سفر بعدی این " خواهر" باشد...
بیقرارم قرار یعنی چه؟
پیش طوفان غبار یعنی چه؟
بشکن این چینه های پوسیده
آسمان را حصار یعنی چه؟
خیز و فانونس کوچکی برکن
کلبه سرد و تار یعنی چه؟...
چینه های پوسیده، سروده کاظم حلبی کار [ساقی یزدی] برگرفته از کتاب شعر" خاکستر گرم" انتشارات نیکوروش یزد
احساس می کنم جریاناتی در حال رخ دادن است، یعنی برخی به نفع برخی ، برخی دیگر با برخی حرکات دچار برخی حرفها می کنند. اینکه آقای منصور مظفری ، مدیر مسئول آفتاب یزد هوس نمایندگی مجلس در سر دارد، نوش جانش ولی دیگر چرا جریان سازی؟
محمود آقا آکتور سیاست و دیپلماسی
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر (4)
از سه راه آذری گذر
از حدود سروری گذر
از پیاز و جعفری گذر
از شراب خانگی گذر
از سه راه آذری گذر
ز کار و بار و یار و دل بر گذر (2)
ادامه مطلب...
اینها گوشه ای از سخن های محمود احمدی نژادقبل از انتخابات ریاست جمهوری است. برای شنیدن سخنان وی اینجا کلیک کنید

بعد از پیدا شدن چراغ های خودروی پلیس، بچه های محل سوار موتور شدند و رفتند، و چهارراه دوباره قفل شد...
طرح مبارزه با بدحجابی با چند روز تاخیر در یزد کار خودش را شروع کرد، متاسفانه رسانه ها و خبرنگاران در مورد اجرای این طرح تا حد انتشار تصاویر آن جایگاه خود را تنزل داده اند. البته این نکته که هنوز از اجرای این طرح در یزد تصویری منتشر نشده هم جای بحث دارد ، به هر حال بحث حجاب یکی از مباحث مهم است، دیروز در جایی خواندم هيچکاک گفته: من معتقدم که زن هم بايد مثل فيلمي پرهيجان باشد، بدين معني که ماهيت خود را کمتر نشان دهد و براي کشف خود، مرد را به نيروي تخيل و تصور زيادتري وادارد. بايد زنان پيوسته بر همين شيوه رفتار کنند و بگذارند مرد براي کشف آنها بيشتر به خود زحمت دهد... . اما فکر می کنم هیجان گرفتن یک عکس از ماموران نیروی انتظامی یزدبه خاطر سلیقه شان نسبت به خبرنگاران بیشتر از هیجان آلفرد باشد
پی نوشت:
متاسفانه به دلیل مشکلات ارتقاء سرور سایت یزدنا شاید این یکی دو روز با مشکل مواجه شویم
راهبی در نزديکی معبد زندگی می کرد. در خانه رو به رويش، يک روسپی اقامت داشت. راهب که می ديد مردان زيادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصميم گرفت با او صحبت کند.
زن را سرزنش کرد: "تو بسيار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی.چرا دست از اين کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟"
زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشايش خواست. همچنين از خدای قادر متعال خواست که راه تازه اي برای امرار معاش به او نشان دهد.
امّا راه ديگری برای امرار معاش پيدا نکرد. بعد از يک هفته گرسنگی دوباره به روسپيگری پرداخت.
امّا هر بار که بدن خود را به بيگانه اي تسليم می کرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست.
راهب که از بی اعتنايی زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود، فکر کرد: "از حالا تا روز مرگ اين گناهکار می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند."
و از آن روز کار ديگری نکرد جز اينکه زندگی آن روسپی را زير نظر بگيرد. هر مردی که وارد خانه او میشد، راهب هم ريگی بر ريگ های ديگر می گذاشت.
مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "اين کوه سنگ را می بينی ؟ هر کدام از اين سنگ ها نماينده يکی از گناهان کبيره ايست که انجام داده اي، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گويم: مراقب اعمالت باش!"
زن به لرزه افتاد. فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشيمانی ريخت و دعا کرد: "پروردگارا ! کی رحمت تو مرا از اين زندگی مشقّت بار آزاد می کند؟"
خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.
روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب ديد که چه بر روسپی گذشته است و شکوه کرد: "خدايا ! اين عدالت است ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود !"
يکی از فرشته ها پاسخ داد: "تصميمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا يعنی فضولی در رفتار ديگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، اين زن روز و شب دعا می کرد.روح او، پس از گريستن، چنان سبک می شد که می توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم. امّا آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم."
از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"-اثر پائولو کوئليو
مفتخرم روز اول اردی بهشت سال ۱۳۸۶ هجری شمسی را اولین روز کاری پایگاه اطلاع رسانی یزدنا دات کام بدانم .
متن معرفی یزدنا را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب...




.jpg)