| HOME PAGE | BLOG ARCHIVE | PHOTOBLOG | RADIO | Articles | photo.net | RSS | English web | العربي وب |
توضیح: این شعر به لهجه یزدی است . اگر آشنایی ندارید زیاد برای خواندنش سماجت به خرج ندهید. + این نکته که شاعرش شاعر یزدی آقای جلالی است. متن کامل اشعار وی در کتاب یزد و گویش یزدی موجود است.
وَر بـــاد نَـــدِه اِقّــَــدَه ايـــن زُلــف چُــلُـفـتَـه
بــِــيـزار كه وَر بَــشـن مُـلِت يَـخـودَه شُلُفته
ايــن بي پـيَري را كـه رَقيـبوم شُـدَه اِمـشـو
زَنجـيـل مِزَنـَـم اِقّــَه تـو فَـرقِــش كه پَسُفته
هيـشكَه را نَمـِلّــَم كه گَلِت بَن شَه عزيزوم
هـر چـي ديَه از هـر كَه شِنُفتي گَف مُــفته
جير جير مُـكُـنَه پـيـش تو مِـثِّ بَچه تِرناسك
اونــوَخ تـو خـيـالِـت مِـرَسَـه خـيـلي كُـلُـفته
ديـشُو كه مَحَلِّش نَمِـذاشتي تو خَشُم شد
فهميـد كه بـساطِت در و بَـس دارَه و چُفته
اين شَملَق شَخ شُل خودِشا مَسقَره كِردَه
سِف باش تا بفَهمه كي زير جُف پاشا رُفته
اِمــرو ديَــــه اُو بُــردَه دُرُس بَــرگــاه شــعــرا
شعرش بيدون هر جا كه فقـط قافيه جُفته
جُف كِردن شـعر مُد شـده هر چند جـلالي
هـيـشـكَـه ديَـه مــثِّ تـــو ايَــچّـوني نَـگُـفته

نبرد آخرالزمان اصلاح طلبان و اصولگرایان
خاتمی - احمدی نژاد
آن مرد از باران آمد
او بی تردید و با تدبیر آمد
آن مرد فرزند فاضل و با تقوای امام است
او یار امام و شهیدان است
او از مردم و با مردم است و برای مردم با همان عهد پیشین آمده است
او با رای من و تو
در دومین دوم خرداد (22خرداد) ردای خدمتگزاری را مجددا بر تن خواهد کرد
نام او یادآور استقلال ، آزادی و جمهوری اسلامی است
آن مرد آمده است و منتظر ماست که او را همراهی کنیم...
به یمن مقدم آن مــرد پر برکــات ....... ورق خورد اینک نوین صفحات
کنون که آمده است خاتم دل ها ...... صفای مقدم بارانی اش صلوات
فایل صوتی سخنرانی خاتمی و اعلام کاندیداتوی وی را با کلیک کردن بر اینجا دانلود کنید
به دليل ذيق وقت از وبلاگ بهار نو كپي كردم
احساس اول:
جديدا كه نه چند وقتي هست كه مي شود بهش گفت طولاني، احساس خاصي دارم، وقتي خيابان را مي گيرم و از بين مردمش راه باز كرده گذر مي كنم. احساس مي كنم الان نفري كه از جلو مي آيد مي خواهد با مشت محكم به شكم من بزند و نفري كه از پشت مي آيد بي گمان قصد لگدپراني به سرو كله مرا دارد.
اين يك احساس جدي است و چند هفته اي هست كه متوجه اش شده ام. به همين دليل است كه در خيابان كم راه مي روم و هميشه سرعت خيلي زيادي قدم مي زنم وبرخي دوستانم از جمله پ دات مهدوي گله مند اين رفتار. ويراژ هم مي دهم...
نمي دانم با وجود اينكه به اين آدم هاي تو خيابان مي گويند مردم! باز احساس ناامني مي كنم؟
احساس دوم:
چند روزي است كه شدت سفيدي موهايم فزوني يافته! احساس پيرگوشي مي كنم! سوي چشمانم ضعيف شده! انگار در دلم رخت مي شويند در سرم بازار مسگرهاست و توي پاهايم سيم گذاشته اند! راستي چه خبر است؟
احساس سوم:
وقتي با كيبورد بر گردن ف محترم يگان بغلي كوبيدم به همه عواقبش فكر كرده بودم الا موضوع فكرهايي كه در بازداشتگاه بايد مي كردم. از اين عدم آينده نگري در مقابل تصميمات زندگي به خودم تو دلم فحش دادم. اين هم احساس بدي بود كه مثل مگس امشي خورده توي ذهنم وز وز مي كند.
احساس چهارم:
وقتي حرفي مي زني و ديگران برداشتي متفاوت از قصد و نيت تو را داشته اند، و تو كلافه مي ماني كه چگونه متقاعدشان كني. احساس پوچي بهت دست مي دهد.
احساس پنجم:
وقتي مجبوري چند روزي را بدون اينترنت بگذراني .... اصلا بي خيال احساس خوبي در مورد نوشتن اين احساس ندارم
در طالع من "جدي" نوشته شده. اصولا دوست دارم موانع را از جلوي راهم بردارم. حتي اگر خيلي مانع بزرگ و گنده لاتي باشه با اين حال به طوري جدي علاقه مندم جلوش وايسم. از ديگر خصوصياتي كه طالع ام به من مي گه "احساسي" بودنه. البته احساسم منو به اشتهاي زياد مرتبط مي كنه. هرچند در نگاه اول منو نحيف مي بينيد ولي باور كنيد اينجوري نبودم. هرچيزي را كه "احساس" كنم جذابه مي بلعم. توجه كنيد. من در بلعيدن از احساسم پيروي مي كنم. شايد جدي بودن با احساسي برخورد كردن پارادوكس باشه ولي هست. من در كارهام جدي ام ولي با اشتها اين كار رو انجام مي دم. به عنوان مثال چند روز پيش وقتي داشتم مسيري را طي مي كردم به سنگ بزرگي رسيدم. هرچي تلاش كردم با بلعيدن و هضم آن راهمو باز كنم نشد. خوب احساس من به من گفت تو كارت جدي باش من بايد به احساسم گوش مي دادم و راه را طي مي كردم ولي جدي بودنم باعث شد تغيير مسير بدم، يعني دور بزنم. نه اينكه راه را برگردم و مانع را دور زدم. هرچند باعث شد كلي معطل بشم و مجبور به هضم مقدار پيش بيني نشده از محيط پيرامونم باشم. خوب اينكه در هر كاري يه جاهاي "بدبياري " مي ياري! عاديه و بحثي نداره. مثلا پريروز كه از باغ سيب برمي گشتم ميون راه به پشكل سگ برخوردم. اولش بد نبود ولي هر چيزي حد و اندازه داره و تمام مستي باغ سيب و داف هايي كه اونجا بودند، پريد. اين چندمين باري بود كه به اين چينين مشكلي كه نه، بدبياري برخورد مي كردم. آروغم چند روزي بوي بد مي داد. من به طالعم ايمان دارم. جدي و احساسي.
بخشي از خاطرات كرم خاكي
+ برو كنار پشفته نشي
البته نمي دانم با چه ادبيات و يا واژه هايي از شما بخواهم مطلب قبلي را فراموش كنيد. وقتي از حوادثي كه بعد از انتشار آن رخ داد با خبر شدم كلي خنديدم .البته اميدوارم به كما رفتن مديروبلاگ را فراموش كنيد.
البته بايد ياد آور شوم زمان زاده مدت زماني است در "كما"ي فكري به سر مي برد. طفلكي فسيل شده است. با اين حال اين "واقعيت" هيچ گاه كار عبث و زشت مرا توجيه نمي كند.
البته تاكيد مي كنم وقتي "جو" گير مي كند نتيجه اش شرم آور مي شود.
البته من به تنهايي مقصر نيستم ولي به حكم مديروبلاگ يك هفته ممنوع القلم شدم.
البته ديگر بايد مرا بخشيده باشيد... درست است؟
البته...
امروز عصر باخبر شدم وبلاگ نويس يزدنگار آقاي زمان زاده در سانحه اي عجيب راهي بيمارستان شده. از جزييات ماجرا اطلاعي ندارم و لي الان در بخش مراقبت هاي ويژه آي سي يو بستري است.يك پا و دستش به همراه 7 دنده قفسه سينه اش دچار شكستگي شده. كسي كه تلفن همراهش را جواب داد گفت فعلا در كماست، هرچند اميد زيادي به بهبودي اش است. برايش دعا كنيد
© 2008 yazdnegar.blogfa.com Powered By : Blogfa |