تبليغاتX
..:: یزد نگــــار Yazd Negar ::..

حضرت حجت السلام والمسلمين صدوقي، نماينده ولي فقيه و امام جمعه محبوب يزد
جناب آقاي فلاح زاده، استاندار محترم يزد
جناب آقاي حيدري، رياست محترم دادگستري استان يزد
با سلام و تحيات
احتراما چنانچه مستحضريد مدتي است جناب آقاي امير ترقي نژاد مسئول سابق روابط عمومي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان يزد و عضو هيئت رئيسه شوراي هماهنگي روابط عمومي هاي استان، بواسطه پاره اي از موارد اتهامي به صورت بلاتكليف در بازداشت بسر مي برد. علي اي حال با توجه به اينكه نامبرده طي سال هاي گذشته در مصدر خدمات موثري در بخش فرهنگي و روابط عمومي استان بوده است و نيز با توجه به سنت حسنه عطوفت و رافت اسلامي بويژه در دولت مهرورز و كريم جناب آقاي دكتر احمدي نژاد، ما امضاء كنندگان ذيل شامل متصديان و كارشناسان روابط عمومي شركت كننده در همايش آموزش روابط عمومي هاي استان و جمعي از خبرنگاران مطبوعات و زسانه ها درخواست مي نماييم مساعدت و رحمت اسلامي شامل وي گردد. بويژه با توجه به وضعيت خانوادگي نامبرده درخواست مي شود تا نسبت به تبديل قرار بازداشت وي به وثيقه و فراهم آوردن زمينه بازگشت وي به روال عادي زندگي اجتماعي و فرهنگي ميسر گردد.
پيشاپيش از دستور مساعدي كه در اين خصوص صادر مي فرمائيد قدرداني مي نمايم.
با احترام
زهرا شاه شوازي- روابط عمومي بهزيستي
عباس ملا زينلي- روابط عمومي مخابرات
علي مزيدي- روابط عمومي اتوبوسراني
عبدالمجيد معنوي- روابط عمومي مخابرات
مسعود طوفان- روابط عمومي منابع طبيعي
ظاهر الحسيني- روابط عمومي برق منطقه اي
نيكونژاد- روابط عمومي شهرداري يزد
قانع- روابط عمومي ميراث فرهنگي
مريم لوك زاده- روابط عمومي صنايع و معادن
عليرضا احراميان- روابط عمومي تعاون
آزادمنش- روابط عمومي شهرداري يزد
باغياني- روابط عمومي سازمان بيمه خدمات درماني
كربلائي- روابط عمومي آب منطقه اي
مروستي زاده- روابط عمومي كميته امداد امام خميني(ره)
سيد محسن فلاح- روابط عمومي بهزيستي
محمد فاضلي- مدير مسئول هفته نامه يزد امروز
مسعود اركان- مدير مسئول روزنامه پيمان يزد
رضا سلطان زاده- مدير مسئول هفته نامه آئينه يزد
جواد آذرنگار- مدير مسئول هفته نامه بشارت نو
ناظمي- مدير مسئول ماهنامه سيماي اردكان
سيد ولي ميرجليلي- سرپرست روزنامه جمهوري اسلامي  در يزد
فرهاد حسيني- سرپرست روزنامه ايران در يزد
عباس ماندگاري- سرپرست روزنامه جام جم در يزد
صادقي- سرپرست روزنامه قدس در يزد
عسگري- خبرنگار روزنامه اطلاعات
مسعود مير جليلي- دبير خانه مطبوعات
حائري زاده- خبرنگار كيهان
مريم مظفري- خبرنگار آفتاب يزد
عليرضا خورشيد نام- خبرگزاري پانا
كرامت ا... كلماتيان- خبرنگار ايسنا
رمضاني- خبرنگار خبرنگار ايرنا
محمد امامي- فعال روابط عمومي و عضو بنياد باران يزد
و تعدادي ديگر.....
+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


خط می کشم رو دیوار

 همیشه روزی یک بار

 

+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


رسانه‌ها در اين امر نقش تعديل ناپذيري دارند، مطبوعات يزد مطبوعاتي فعالي هستند و فعالين سايت‌ها نيز تحرك رسانه‌اي استان را افزايش داده‌اند...

سرانجام یک مقام مسئول از سایت خبری هم به نیکی یاد کرد...

بخوانید اولین کنفرانس مطبوعاتی نماینده یزدی در مجلس

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


نماي  اول: پسته و گردوی  و يك دو جين برگ زردآلو و توت خشك و اينا ...  که مامان با عشق برام مغز کرده بود نايلون كرده بود... رسيد. روي پاكت هم گويا با اشك چسب خورده بود  كه باعث شد اشكاي منو هم در بياره. با 6 نفري كه با خودم هفت نفر مي شيم روي لبمون خنده تو چشممون گريه ... خورديم وخنديدم و گريه كرديم. حواسمون بود كه اشكاي همديگه رو نبينيم...  يا اگر ديدم بذاريم به حساب خنده زياد كه مي گن اشك آدمو در مي ياره.

نماي  دوم: نشستم كنار پنجره به همه كارهايي كه كردم فكر مي كنم. وقتي به اين جمله مي رسم كه " خودمونيم بعضي كارها هم  اشتباه بود" نسيم داغي به صورتم مي خوره و شايد معني اش اين باشه:  نه حرفت درست نيست ... شايد هم معني اش اين باشد: خوب شايد درسته.

نماي  سوم: همين چند وقت پيشتر بود مثل هميشه بعد از الو الو گفتن بهم مي گفت "سلام عليكم حاج آقا" منم مي گفتم: سلم كل الله علي نفس الزكيه ... برادر"  بعد مي خنديدم و گپ مي زديم.  اما الان تو گيجي نديدنش هستم. اونقدر اوضاعش قمر در عقربه كه بهم گفتن حتي اسمشو ننويس. هر كسي براي خودش سازي مي زنه. ولي نمي دونم سازش را كجا گذاشته.

ديشب وقتي خبر را شنيدم آهنگ قصه امير سياوش را زمزمه كردم:  قصه منو غم تو قصه گل و تگرگه ...

نماي چهارم: احساس خوشی ندارم هرچند که بعد از يك ماه  دستم به اينترنت رسيد ... حس خوشی نيست وقتی ... حس خوشی نيست ...

ولی ... يک روزی نجات پيدا می‌کنم ... يک روزی خلاص می‌شوم .... خلاص از نفس کشيدن ...

نماي آخر: خيلي "چيز" براي نوشتن دارم ولي خوب بهونه اش را ندارم...

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


پيش از اين که لااقل به خوابم می‌آمدی ... آنقدر ناليدم که ديگر همين را هم دريغ‌ام کردی؟ ماجرای نالم و ترسم که او باور کند انگار واقعيت داشت. ديگر فقط برايم يک خاطره‌ای، حتی از تو تصويری هم ندارم که به ديدن گاه به گاه‌اش دل خوش کنم.
گاهی که گوشه‌ی ماه می‌نشستی آرام می‌گرفتم اما ديگر حتی بر لبه‌ی ماه هم نمی‌نشينی ... اين ماهِ اين آسمان برايم ترسناک است ... می‌ترسم از نور سرد مرگ‌آورش ...
درمانده‌تر و بی‌پناه‌تر از آنم که بتوانم باور کنم خدايی هم وجود دارد ... يکی هم آن بالا نشسته و به همه‌ی درد من نگاه می‌کند و باز هم تاب می‌آورد که هيچ کاری نکند ...
پسر جان! به چه زبانی بگويم من نه تاب آزمايش‌ات را دارم و نه حس و حال سوال و جواب پس دادن‌ات را ... يک بار ديگر هم که اعتراف کرده بودم بازنده‌ام ... دست از سر من بردار ... برو خدايی خودت را بکن و بی‌خيال من باش ... اين همه آدم بی‌کار در دنيايت ريخته که کشته و مرده‌ی آزمايشات تو هستند، از خدايشان هم هست که سراغشان بروی ... من نيستم!! به چه زبانی بگويم آخر؟؟؟ نمی‌گذاری يک آب خوش از گلويم پايين برود؟ ... پس فردا جواب خودت را چه می‌دهی؟ ها؟؟؟
می‌خواستم بنويسم اميدوارم اين‌طور که از من جواب می‌کشی با ديگرانی که با من هم چنين می‌کنند همان‌گونه رفتار کنی اما دلم نيامد ... بگذار راحت باشند ... همان نادانی خودشان بس است ... [ساغر هم حرف مرا نوشته]

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


درخت گردويي در يک پديده نادر در نصرآباد پيشکوه يزد به صورت خوشه اي 6تا 8 تاييِ گردو ميوه داد.

 

به گزارش خبرگزاري کانون دانش آموزي(پانا)، "غلامحسين غضنفري" کشاورز پرورش دهنده ي اين درخت گردو وجود چنين پديده اي را با وجود خشکسالي فراوان امري بي سابقه خواند.

 

وي افزود: سال گذشته اين درخت گردو به علت سرمازدگي محصولي نداشت.

 

گفتني است منطقه نصرآباد از مناطق ييلاقي استان يزد است و در فاصله 60 کيلومتري مرکز استان واقع شده و از عمده ترين مراکز توليد محصول گردو در سطح استان يزد مي باشد.

نمايي از خوشه ي 8 تايي گردو
نمايي از خوشه ي 5 تايي گردو
غلامحسين غضنفري کشاورز پرورش دهنده ي درخت گردو

نمايي از درخت گردو

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


روزپدر در ایران امروز

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


پس از تجربه یک ماهه غربت، هجرت، دوری و مهمتر از آن دلتنگی، چه برای قوم، چه دوستان و صد البته نادوستان، چند روزی است "مهمان" خانه هستم. اینک در این فضا در آینه دیگران خود را مهمان می دانم هرچند مرا نیز به عادت گذشته و ادب "میزبان" خطاب می کنند و بر این لقب اصرار ولی گویا داستان هجرت داستانی از پیش نوشته شده است که هیچ کسی را یارای تغیرش نیست حتی به کوشش نویسنده اش.

در این مدت کوله ام از تجربیات خاصی سنگین تر و رنگین تر شده و شاید مهمترین مسقطی سفر "تعامل" باشد. واژه ای که برای همزیستی در طبیعت جهانی و جامعه شبه انسانی به دانستنش سخت دلخوشم. تلاشم از درک  تمام پستوهای تنگ و تاریکش به غایت وسیع رخ نموده  و شاید هجرت به رسم من، بهترین زمان برای چیدمان پستوی ذهن جامعه باشد.

گذر از دنیای واقعی به مجازی در این هجرت ممکن نبود و دقایق وبگردی در خیال، عطش کلیک کردن، خواندن و خواندن و خواندن ... بود و تمامی رنگ هاو عکس ها و لحن ها به مژه بر هم زدنی می پرید و تنها همان عطش هوسناک باقی می ماند.

وقتی به هجرت و بازگشت فکر می کنم خیال های کذایی بر ذهنم می گذرد. هجرت چیست؟ چه تاثیری بر زندگی ات می گذارد ...  شاید هجرت راهی است در میان راه هایی است که باید رفت و به پایان برد. بریدن نیست، قدم گذاشتنش در دایره اختیار آدمی است  کشفش در بستر توان طبیعت و زمان.

 هجرت بریدن نیست، حسرت خوردن بر گذشته ها نیست. هجرت کلیک روی گزینه دلخواه و شاید غیر آن  با اختیار است، برنامه و استراتژی می خواهد، دلتنگی و مهمتر از همه کوله ای ساختن برای جمع کردن تحفه ای به نام "خاطره" است، خاطراتی که در دوره قبل از هجرتت رنگ واقعیت گرفته و تو اینک در زوم کن تاریخ زندگی ات با شماره ثبتش می کنی.

آنهایی که مهاجرند و برنامه ای دارند، در فکر بازگشتند و من نیز در زمره آنانم. اینک در روزگار هجرت با خاطره های زندگی سیر می کنم و شاد از اینکه شاید که آینده با "خاطره خاطره ها" دلخوش.

برای حیاط خلوت تنهایی نیز یک  بازی به گمانم زیبا  ابداع کرده ام، تک تک دوستان ات را به یاد می آوری و خاطرات اولی برخورد، اولین گفتگو، اولین لبخند و اولین دست رفاقت را به ذهن می آوری و اگر یافت نشد، آنجور که دلت می خواهد و دلش می خواهد، می سازی، آرام و متین با خط خوش در دفتر خاطراتت ثبت می کنی.

بازی لذت اوری است.

 

پی نوشت: ورود دو نشریه جذاب یزدی را به فضای مجازی وب به آقایان سلطانزاده( مدیرمسئول هفته نامه آیینه یزد) و آقای آذرنگار (مدیرمسئول هفته نامه بشارت نو یزد ) صمیمانه تبریک می گویم. جایخالی مطبوعات یزدی در جستجوی گوگل به شدت احساس می شد وشاید اینترنت راه دیگری بر افزایش توان مطبوعات یزدی باشد. امید که این دو نشریه چپگرای یزدی بر شکستن چوب حماقت دیگران بر چرخ زندگی اشان مسلط شوند.

 

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


 

خیلی کمتر  پیش می آید اهل دانلود موسیقی از اینترنت باشم چراکه اولا سرعت پایین کلانکتم مجال دانلود را از من گرفته و در ثانی مجال هم خودش برای خودش برنامه دارد . جایی خالی به من نمی دهد، اما چند وقت پیش دنبال یک نسخه موسیقیایی متن یک فیلم بودم، چراکه حاشیه سیاسی خاصی داشت و جستجو کردن و شنیدن آن برایم جذاب بود، هر چه جستجو کردم، همه سایت ها و وبلاگ ها دارنده آن، مرا به یک جا لینک دادند، اول باورم نمی شد که اسم سایت را درست دیده ام یا نه.

ولی درست بود، سایت یزد موزیک، یک شهروند یزدی سایتی را با مشخصات خاصی در دات آی آر به ثبت رسانده و مدت زمانی است لقب عنوان مرجع دانلود انواع موسیقی را از آن خودکرده، برایم جذاب بود ... یزد و یک رسانه قوی!

+ نوشته شده در  دوم تیر 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


 

برنده شدن همیشه لذت دارد، خوشی دارد، آنقدر خوب است که آدم را اذیت می کند. انرژی دارد این طعم برنده گی.

در علم فیزیک در باب نیروها از دوگانه نیرو صحبت می کنند، نیروی پتانسیل و همچنین جنبشی. پتاسیل اش ناپیداست ولی عطشش وجود دارد، همانگونه که اگر یک سیب به سر نیوتن بخورد درد دارد، اگر نخورد، ندارد، ولی استعداد خوردن و درد داشتن درش هست. جنبشی اش هم کمی عکس است، نیرویی که خورده و درد گرفته و اثر گذاشته، یعنی بالقوه بودن پتانسیلی، حالا بالفعل شده. همه مان شادی هامان در دایره نیروی پتانسیل است، عطشش هست، هیجانش است، اما نمی دانیم زیر کدام درخت بخوابیم تا سیبش به سرمان بخورد، وقتی برنده می شویم در یزد سوار موتور می شویم، گاز می دهیم و عربده می کشیم، بیش از یک ساعت مسیر خیابان های اصلی را طی می کنیم تا انرژی جنبشی مان تمام شود یا هدر رود، عطشش می ماند تا جشن موتوری بعدی. متاسفانه هیچ کسی هم گویا بلد نیست آدرس درخت سیب را...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


-          ها... بچه کجایی؟

-          یزد...

-          ما، بابای بابام اهل اصفهانه ولی خوب مترجم شرکت نفت بوده، رفته بوشهر

-          خوب...

-          مادر بابام هم اهل ایل بختیاریه، ایل هفت لنگ .. ها ... دو تایی تو شیراز همدیگر رو می بینن

-          خوب...

-           خوب تهش عاشق می شن...

-          خوب...

-          خوب دیگه، بابام تو خوزستان به دنیا می آد

-          خوب...

-          بابای مادروم  روسیه، مادر مادرم هم تهرونیه تو گیلان باهم ازدواج می کنن

-          خوب...

-          مادرم هم تو مشهد به دنیا می آد

-          خوب...

-          مادر و بابام تو می رن پهلو یه آخوند یزدی باهم ازدواج می کنند

-          خوب...

-           بعد من تو اهواز به دنیا می آم

-          خوب...

-           8 سال اونجا بودم بعدش سه سال می رم شیراز... ها... کاکا چندسالی هم قم بودیم وبعدش هم تهرون و کرج، حالا هم بچه اهوازم...

-          خوب...

-          با نامزدم هم تو یزد آشنا شدم، عید پارسال بود، تو مسجد...  چی می گید؟ جامعه! .. ها... مسجد جامع

-          خوب...

-          ولی خوب، حالا منجیل زندگی می کنه

-          خوب...

-          راستی اسم من هومنه

-          -          خوبه... نه .. عالیه رفیق 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


نمایی از داخل قدیمی ترین مغاره میدان خان یزد

حاجی اکبر در حال حاضر قدیمی ترین و پیش کسوت حجره داران میدان خان یزد است. حاجی اگر چه چهره ای ترس انگیزناک داره ولی آدم خوش قلبیه. مسقطی و خواربار و .. چندتا چیز دیگه تو مغازه اش پیدا می شه.

دلش از دست سازمان میراث فرهنگی، شهرداری مخابرات و چند تا دیگه سازمان دولتی و البته برخی آدم های .... که اصلا حالیشون نیست اینجا چی چیه! خونه.

اگر خبرنگاری وقت کرد بره بشینه پای صحبتش. در ضمن چند تا راهکار هم داره برای حل مشکلات میدان خان یزد .

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


 

پی نوشت یکم: ای تو گ... رضاخان

پی نوشت دوم: ابراز محبت برادر میرنگار با سس گوجه فرنگی

+ نوشته شده در  هجدهم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


استاد روحبخش

استاد محمدرضا روحبخش یکی از بزرگان هنر موسیقی یزد است که که مدرک دکترایش را از آمریکا در همین رشته گرفته است. ابداعات و فعالیت های خاص فراوانی داشته است. چند سال پیش که مراسم تجلیل از استاد اصغر حسینی برگزار شد من تازه فعالیت در سرویس فرهنگ و هنر ایسنا را آغاز کرده بودم .در همان مراسم که استاد همایون خرم هم حضور داشت باب آشنایی با ایشان هم گشوده شد. بعد از آن ماجرا چندین دفعه با استاد در خصوص موسیقی، فرهنگ و مردم یزد گفتگو هایی در قالب مصاحبه انجام دادم که چند برای هم چند نشریه تخصصی حوزه مویسیقی از آنها استفاده کردند.

 هرچند آشنایی شخصی من با هنر یا به قول استاد علم موسیقی در حد گوش دادن به آن است به حدی که گوش هایم تار عنکبوت نگیرد ولی گیرایی سخن و جذابیت گفتگو و هم پیاله شدن یک استکان چای با استاد روحبخش به قدری اثرگذار است که گذشت زمان را احساس نمی کنی.

 شوخ طبعی استاد هم مثال زدنی است. این مسئله را وقتی یکبار برای مصاحبه ۴۵ دقیقه تاخیر داشتم به غایت زیبا احساس کردم.

استاد روحبخش و برادر ایشان هم که در موسیقی صاحب کرسی هستند و نمونه های فراوان دیگر در فرهنگ یزد وجود دارند که به دلایل مختلف عرصه فعالیت چندانی در دیار خود نیافته اند، دلیلش چیست؟ نمی دانم. اما اصولا یزد شهری هنر خیزی نیست. مردمش میانه ای چندانی با هنر ندارند، مگر هنری که ریشه در عقاید آنها داشته باشد. 

خاطرات استاد روحبخش از موسیقی و فعالین مویسیقی قبل از انقلاب یزد که تمایل زیادی به کار واقعی هنری داشتند گنجینه ارزشمندی برای فرهنگ یزد است.

چند روزی است ایشان به دلیل تصادف در بستر بیماری هستند. برایشان سلامتی آرزومندم

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر

از غصه می‌ميرم مرا مگذار و مگذر

 

با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار

ای وای می‌ميرم مرا مگذار و مگذر

 

سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ

دل بر نمی‌گيرم مرا مگذار و مگذر

 

بالله که غير از جرم عاشق بودن ای دوست

بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر

 

با شهپر انديشه دنيا گردم اما

در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر

 

آشفته تر ز آشفتگان روزگارم

از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر

+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


 

                     جوانکی بودم ایستاده در کنار چشمه ای، چهره ام در چشمه نمایان، مواج، گژی هایش ناپیدا، در آب مواج چشمه تنها نبودم، عکس آسمان بود، خدا بود شما هم شاید.

همیشه از خداحافظی کردن خوشم نیامده اگر هم بدم نیامده باشد، این سکانس از زندگی همیشه حال و هوای خودش را دارد بی هیچ پرده پوشی، مزه ای دیگر دارد. تلخ نیست اما شیرین هم نیست حتی اگر از ظلمت خداحافظ کنی  وبه نور سلام دهی باز این جدایی از تاریکی، شیرین نیست، عادت کرده ای، دل کندن از عادت، عادت من و ما نیست.

یا نه اصلا خداحافظی باید باشد، اگر نباشد معنای "سلام" را نمی فهمی، درک نمی کنی، سلام مزه اش می پرد، از دهن می افتد. پس خداحافظی خوب است، باید باشد. اصلا شاید  نهایت همه هدف زندگی در همین خداحافظی باشد. خدا خواسته باشد تا بدانی قبلا نبوده،  بحثش کمی فلسفه و منطق می خواهد که از هیچ کدام بهره ای ندارم. بماند برای روزی .. شاید.

اما این مطلب شاید تیترش می باید "خداحافظی" می بود، دلم نیامد بنویسم، نوشتم دوباره می بینمت.. شاید.

 هنوز جوانم، زود است برای خداحافظی. هرچند از جوانی پیر شدم، پیر این جوانی لعنتی، حقم است من از نسل سومم. نه آقا بالاسر می خواهم و نه ... .  خوب، نتیجه اش این است دیگر. هم آقایان بالاسر داری  و هم ... .

 این سرنوشت محتوم دهه شصتی های لعنتی است. این املا نا نوشته وارد نشده، صادر هم شاید، ولی مال بد، بیخ ریش صاحبش البته خودمانیم بعضی هایش چه فرم های خوشکلی دارد.

دوستان من خیلی وقت است می دانند من دیگر در جمعشان نیستم، نخواهم بود، دشمنان هم لابد، ولی خودم هنوز درک نکرده ام این دوری را. معنایش را؟

داستان این نگاره، گفتن است برای مدتی نگفتن، بهانه نمی خواهد حس و حال می خواهد که نه حسی است نه حالی، چاشنی اش اندکی نیاز است برای گفتن.

راستش نمی دانم چه باید بنوسم، از کجا شروع کنم و به کجا جوهر قلم را بخشکانم. می دانم هرگونه بنویسم و هرچه قدر مواظب باشم باز در گوشه ای کلمه ای از در دستم در می رود، در متن می چرخد جایی که نباید، می نشیند.

دوستی گفت: هلالیت بطلب( هنوز بعد از گذران جوانی نمی دانم هلالیت درست است یا حلالیت؟)  گفتم چشم، گفت: بنویس از بده بستانهایت، گفتم خوب، چه می شود؟ گفت: اصلا هیچ ننویس، من و ملت را بگذار به خماری ندانستن، مثل دیگر مردم بودن ، گفتم نمی شود، گفتم: راستی اصلا چه فرقی می کند؟ دوست هیچ نگفت، خندید.

لذتی داشت همراهی با منِ خودم. همراهی و همنوایی با این  جوان  سرکش و بازیگوش [به قولی]، حالا این جوان چمدانش را بسته، روی دوستش را بوسیده یا در کوچه پس کوچه بوسیدن مانده، می رود، شاید دوباره  دیر زمانی دگر.

می دانم سخت است، به قندهار که نمی روم ... البته شاید در عصر "معجزه هزار سوم" به این سفر هم رفتیم ولی تا تصمیم "یک شبه" چند صباحی راه است.

دم آخری خواستم از تجریبات سه ساله ام در رسانه ها و سیاست استان یزد، بنویسم، گفتم بماند.

دم آخری خواستم از رفاقت و دوستی در عرش  تا رذالت و خیانت در فرش بنویسم، گفتم نمی شود.

دم آخری خواستم از ریا کاری، این مهمان میزبان شده فرهنگ به درازای یک فرهنگ بنویسم، ننوشتم.

دم آخری خواستم نام تک تک دوستانم را بنویسم، چه آنها که بودند، چه نیستند، خودم خندیدم.

دم آخری گفتم از داستان های اولین ها بنویسم، قلمم حوصله نداشت، روی کاغذ افتاد، نرفت.

دم آخری چنان اوقات فراغت زده  زیردلم که بنای سفرکردم، از اتاق آبی "سهراب" تا عاشورای "باقی".

دم آخری گفتم افشا کنم هویت آن کودک درون را، همانی که دولتمندی لقب  بازیگوش و سرکش داده بود.

یا نه ... بهتر بود بنویسم دم آخری بازیگوشی و سرکشی کار دستم داد، البته آنها می گویند ولی من مفتخرم.

در این سال ها، هرچند در چمدانم از ریاکاری، زرپرستی داستان های نوشته شده دارم، ولی در میانه این علفزار هرز، دوستانی یافته ام، اگرچه هم قدشان نبودم ولی به دوستی شان، قد خم کردند و من هم قدشان شدم. کم نیستند از خدا زیاده نمی خواهم.

بهانه برای نوشتن زیاد است...

این دم آخری  قلم هم راه افتاد، وقت هم. ولی مجال نیست.

جوانکی بودم ایستاده در کنار چشمه ای، چهره ام در چشمه نمایان، مواج، گژی هایش ناپیدا، در آب مواج چشمه تنها نبودم، عکس آسمان بود، خدا بود شما هم شاید.

شاید دوباره ببینمت... شاید

شاید

 

 

 

امضاء

 

روزی روزگاری

 

 مهدی زمان زاده 

 

13/3/1387

 

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


ننوشتن همیشه بهانه ای برای نوشتن است.

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده  


تویی که سیگار نمی‌کشی، تویی که نمی‌فهمی از «نکشیدن» به بهشت نمی‌روی، تویی که خیال می‌کنی شاد بودن فضیلتی‌است انسانی، تویی که از موسیقی ایرانی فرار می‌کنی مبادا که غصه‌دارت کند، تویی که نمی‌فهمی دق دادن خود، یعنی چی... تو چه می‌فهمی از دل‌تنگی؟ چه می‌فهمی آدم ِ دل‌تنگ، آدم ِ غم‌گین، چه دنیای باشکوهی دارد. تویی که سیگار نمی‌کشی، «هابیل» باش، بگذار ما با «قابیل» ِ درون‌مان روزگار بگذرانیم.

پی نوشت: جای تان خالی چند روزی است بهانه دیدار با دوستانم شده خداحافظی. بی مقدمه به نزدشان می روم و گاهی انها را کشیشی می بینم که باید اعتراف کنم. همین چهارشنبه نزد مدیری که از قضا کمی هم نمک دوستی خورده ایم بودم،  از خبرهایی که در مورد عملکرد ضعیفش منتشر کرده بودیم سخن راندم. خونش دل بود ولی با ارفاق همدیگر را بخشیدیم. این خداحافظی ها کمی هم احوال خوش دارد. نمونه اش ناهاری است که با چند عزیز دل در بیابان خوردیم. هرچند خام بود ولی ... خوب خاطره اش خوشمزه بود. این هم عکسش

در چند روز آینده نکته هایی دیگری از هم از این احوال منتشر خواهم کرد

+ نوشته شده در  دهم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده  


اثر هنری کنستانتین خودیاکف در نمایشگاه هنری مسکو، روسیه

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده  


سلام  فلان جان

خوبی؟

چند وقتکی هست دیگر نمی بینمت... احساس می کنم حتی برای آوردن کلاهت هم "باد" حالی از من نمی پرسد.

دیشب خوابت را دیدم، خودم هم در خواب بودم، کنارت بودم ... وحشتناک بود ... البته فقط آن تکه ای که به حافظه نخراشیده من مانده.

ماردم گفته خواب بد را تعریف نکن چشم وادارت می شود، بنویس بر کاغذی بده به جوی آب روان.

گفتم دم رفتنی یک دستخطی برایت بنویسم شاید روزی روزگاری نگاهی آن را خواند.

احساسم بعد از تو حسی ندارد، وقتی مُردم فقط با گلاب روی سنگ قبرم را خیس کن، اینها را خودت گفتی.

 حواست باشد تنها نیایی ... خوب...  اینجا تاریک است ...  سکوت است ... چون خفقان محکم گلویت را می گیرد و بغض توی هفت دالان هنجره ات جاخوش می کند، دیگر صدایت در نمی آید و لاجرم  کسی نیست کمکت کند... دستت را بگیرد ...  تنها نیایی یادآور می شوم کسی نیست کمکت کند. حتی خدا هم ناز می کند گاهی وقتها.

اصلا حواسم نیست دارم مرثیه می نویسم یا وصیت می کنم، حواسم همه اش به توست، هی یادم می رود به "یادم" بگویم این دستخط محض ختم به خیر شدن آن نیمه وحشتناک خواب به خاطر مانده  است.

باید رفتن را یاد گرفت ما تا آخرین چکه عمرمان زنده هستیم ... و تو حرفت را می زنی  و من می نویسم، همه اینها را وقتی "تاگور" می خواندیم گفتی ... خندیدی و گفتی ماهم "تاگور" ایرانیم ومن گفتم هرگز مثل "تاگور" قنات را مسخره نمی کنم تو گقتی هنوز نمی فهمی.

 

اما فلانی گویا شوخی تمام شده و الان بازی جدی است نمی دانم دقیقه چندم است ولی گویا همه حواسشان به بازی است.

 شعرهایت را که آورده بودی روی هشتی خانه مان جا گذاشته بودی، خواندم، گریه کردم و سوزاندم همه اش را.

شاید دوباره پدربزرگی با آن عینک عمه قوزی اش بیاید و بگوید اینها شعر نیست شعرو ور است... خودت می دانی دلم نازک است.

در یکی شان گفته بودی عاشق شده ای خواستم بنویسم وقتی دلت لرزید معطل نکن.

چکار کنم، این شعرهای تو همه اش قرتی بازی دارد. آنجا که دستت را گردن آن موبرشرقی خیابان 25 انداخته ای و می رقصی و مثلا من هم سه تار می زنم و تو رقص صوفیانه به او یاد می دهی.. یادت آمد؟ اینها که دیگر گفتن ندارد. خودت می دانی برای همین آن را ننوشته بودی.

 

چکار کنم، شعری از تو بخوانم، قلمی از تو به خاطره ام بسپارم، راستی می خواهی ترا یاد "ابر" بیندازم و از نوجوانی هامان که از بارانش توی کوچه خاکی پشت خانه مان از بوی خاک "آماس" می کردیم، ریسه می رفتیم، بگویم. یادت می آید همان وقت ها گفتی ما فقط تعریف آفتاب را شنیده ایم.

 

راستی چرا خداوند ریاضی آفرید.یعنی نمی دانست اگر ریاضی را بیافریند 2 ضرب در 2 می شود چهار و آن وقت بعضی وقت ها نباید بشود.

من جای خدا بودم گاو را می آفریدم و مثل الاغ ازش کار می کشیدم. این را تو گفتی به آن عجوزه پیر همان خانم ناظم دبستان را می گویم با آن دندون طلایش وقتی فلکمان می کرد...

 

فلانی

خواب وحشتناک هواییم کرده،

نمی دانم چطور برایت بنویسم کسی نفهمد . حتی نمی دانم برایت چی بنویسم. از این حرف های ما گذشته است چقدر در تلوزیون که نشانت داد جذاب بودی. حتی اگر کسی تو را نشناسد تقصیر هیچ کسی نیست. من وتو یکی بودیم.

فلانی

یادت می آید اولین بار در سوم دبیرستان به من جامی دادی و من با اکراه نوشیدم مست شدم تا "هنوز" هم هستم ...

هی فلانی خودت هم می دانی من بلد نیستم برایت "زیبا" بنویسم... یک نفر زنگ خانه مان را می زند آفتاب لب بام است ...

 

قربانت مهدی

8/3/87

+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


خبر مسرت بخشی بود که پیامکی به دستم رسید:

کنسرت شهرام ناظری در یزد برگزار می شود 

پی نوشت۱ : بخوانید خبر هفته گذشته در مورد شوالیه سیاه را ...

پی نوشت۲: به نظر می رسد کیاست در سیاست در سیاست یزد چاقوی برنده ای است ... تحلیل این جمله قصار به عهده آگاهان بحث های ده روز گذشته یزد باشد

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


چهره های آشنای در گوشه و کنار شهر ...

هفته اول:  فال نخود به شما می گوید در آینده حتما مهندس برق می شوید

هفته دوم :  فال نخود به شما می گوید در آینده حتما دکتر زنیکه ها می شوید

هفته سوم:  فال نخود به شما می گوید در آینده باید بروید سربازی ...

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده   | 


 

چون بعد از عثمان، حضرت امیرالمونین علیه السلام مرتکب خلافت شدند عاملان عثمان را عزل فرمود و "سلم بن زیاد" به فارس فرستاد و عراق عجم را بدو و "سلم بن زیاد" به فارس آمد و عراق را ضبط داد و در فارس "دروازه سلم" را مفتوح گردانید و آن دروازه به اسم او مشهور شد.

 مال تمام عراق را به شیراز پیش او بردند از اصفهان و قم و کاشان و ابرقو و یزد و سلم به خدمت امیرالمونین علیه السلام می فرستاد .... بعد از امیرالمومنین بنی امیه استیلا یافت .

امارت به عبدالملک بن مروان رسید. او را معلمی بود که "ابولعلا طوقی" می گفتند و معتقد فیه بنی امیه بود.

عبدالملک یزد را به "ابولعلا" داد واو را با علم( پرچم) یزید ( همانی که عبیداله بن زیاد در کربلا در مقابل امام حسین(ع) به همراه داشت) به یزد فرستاد .

ابولعلا به یزد آمد و علم همراه بیاورد و در این مقام امروز "بایله" (پاپله) می خوانند، فرود آمد و بفرمود که جهت او باغی خرم بسازند ودر میان قصری برافراختند.

ابولعلا در آن باغ ساکن شد و آن را باغ و قصر "ابولعلا" گفتندی و "باغ علی" را به لغت یزد بایله گفتندی.

ابولعلا مردم را به بنی امیه دعوت کرد و او در یزد بود تا زمان مروان و هیچ کس او را از یزد انتزاع نکرد و تبع او در در یزد بسیار شد.

 

 

پی نوشت 1:

ابولعلا پس از چندی در قلعه ابرندآباد یزد به دست دیگر عرب به نام " احمد زمجی" سوزانده شد .

 

پی نوشت 2:

احمد زمجی بعداز تخریب باغ ابولعلا در کنار آن باغی نیکوتر بنا کرد. این باغ امروز به نام محله "محمدآباد" معروف است.

 

منبع: تاریخ جدید یزد – مقالت دوم  - تالیف احمد بن حسین بن علی کاتب – پس از سال 862 هجری به کوشش ایرج افشار

 

پی نوشت۳: توی هر ظرف که بریزی اش،شکل همان را به خود می گیرد؛حقیقتی که اسیر شرایط ماست! 

 امروز با اکثریت آرا به این دیدگاه معتقد شدم

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1387ساعت   توسط زمان زاده   |