برنده شدن همیشه لذت دارد، خوشی دارد، آنقدر خوب است که آدم را اذیت می کند. انرژی دارد این طعم برنده گی.
در علم فیزیک در باب نیروها از دوگانه نیرو صحبت می کنند، نیروی پتانسیل و همچنین جنبشی. پتاسیل اش ناپیداست ولی عطشش وجود دارد، همانگونه که اگر یک سیب به سر نیوتن بخورد درد دارد، اگر نخورد، ندارد، ولی استعداد خوردن و درد داشتن درش هست. جنبشی اش هم کمی عکس است، نیرویی که خورده و درد گرفته و اثر گذاشته، یعنی بالقوه بودن پتانسیلی، حالا بالفعل شده. همه مان شادی هامان در دایره نیروی پتانسیل است، عطشش هست، هیجانش است، اما نمی دانیم زیر کدام درخت بخوابیم تا سیبش به سرمان بخورد، وقتی برنده می شویم در یزد سوار موتور می شویم، گاز می دهیم و عربده می کشیم، بیش از یک ساعت مسیر خیابان های اصلی را طی می کنیم تا انرژی جنبشی مان تمام شود یا هدر رود، عطشش می ماند تا جشن موتوری بعدی. متاسفانه هیچ کسی هم گویا بلد نیست آدرس درخت سیب را...
- ها... بچه کجایی؟
- یزد...
- ما، بابای بابام اهل اصفهانه ولی خوب مترجم شرکت نفت بوده، رفته بوشهر
- خوب...
- مادر بابام هم اهل ایل بختیاریه، ایل هفت لنگ .. ها ... دو تایی تو شیراز همدیگر رو می بینن
- خوب...
- خوب تهش عاشق می شن...
- خوب...
- خوب دیگه، بابام تو خوزستان به دنیا می آد
- خوب...
- بابای مادروم روسیه، مادر مادرم هم تهرونیه تو گیلان باهم ازدواج می کنن
- خوب...
- مادرم هم تو مشهد به دنیا می آد
- خوب...
- مادر و بابام تو می رن پهلو یه آخوند یزدی باهم ازدواج می کنند
- خوب...
- بعد من تو اهواز به دنیا می آم
- خوب...
- 8 سال اونجا بودم بعدش سه سال می رم شیراز... ها... کاکا چندسالی هم قم بودیم وبعدش هم تهرون و کرج، حالا هم بچه اهوازم...
- خوب...
- با نامزدم هم تو یزد آشنا شدم، عید پارسال بود، تو مسجد... چی می گید؟ جامعه! .. ها... مسجد جامع
- خوب...
- ولی خوب، حالا منجیل زندگی می کنه
- خوب...
- راستی اسم من هومنه
- - خوبه... نه .. عالیه رفیق
همیشه از خداحافظی کردن خوشم نیامده اگر هم بدم نیامده باشد، این سکانس از زندگی همیشه حال و هوای خودش را دارد بی هیچ پرده پوشی، مزه ای دیگر دارد. تلخ نیست اما شیرین هم نیست حتی اگر از ظلمت خداحافظ کنی وبه نور سلام دهی باز این جدایی از تاریکی، شیرین نیست، عادت کرده ای، دل کندن از عادت، عادت من و ما نیست.
یا نه اصلا خداحافظی باید باشد، اگر نباشد معنای "سلام" را نمی فهمی، درک نمی کنی، سلام مزه اش می پرد، از دهن می افتد. پس خداحافظی خوب است، باید باشد. اصلا شاید نهایت همه هدف زندگی در همین خداحافظی باشد. خدا خواسته باشد تا بدانی قبلا نبوده، بحثش کمی فلسفه و منطق می خواهد که از هیچ کدام بهره ای ندارم. بماند برای روزی .. شاید.
اما این مطلب شاید تیترش می باید "خداحافظی" می بود، دلم نیامد بنویسم، نوشتم دوباره می بینمت.. شاید.
هنوز جوانم، زود است برای خداحافظی. هرچند از جوانی پیر شدم، پیر این جوانی لعنتی، حقم است من از نسل سومم. نه آقا بالاسر می خواهم و نه ... . خوب، نتیجه اش این است دیگر. هم آقایان بالاسر داری و هم ... .
این سرنوشت محتوم دهه شصتی های لعنتی است. این املا نا نوشته وارد نشده، صادر هم شاید، ولی مال بد، بیخ ریش صاحبش البته خودمانیم بعضی هایش چه فرم های خوشکلی دارد.
دوستان من خیلی وقت است می دانند من دیگر در جمعشان نیستم، نخواهم بود، دشمنان هم لابد، ولی خودم هنوز درک نکرده ام این دوری را. معنایش را؟
داستان این نگاره، گفتن است برای مدتی نگفتن، بهانه نمی خواهد حس و حال می خواهد که نه حسی است نه حالی، چاشنی اش اندکی نیاز است برای گفتن.
راستش نمی دانم چه باید بنوسم، از کجا شروع کنم و به کجا جوهر قلم را بخشکانم. می دانم هرگونه بنویسم و هرچه قدر مواظب باشم باز در گوشه ای کلمه ای از در دستم در می رود، در متن می چرخد جایی که نباید، می نشیند.
دوستی گفت: هلالیت بطلب( هنوز بعد از گذران جوانی نمی دانم هلالیت درست است یا حلالیت؟) گفتم چشم، گفت: بنویس از بده بستانهایت، گفتم خوب، چه می شود؟ گفت: اصلا هیچ ننویس، من و ملت را بگذار به خماری ندانستن، مثل دیگر مردم بودن ، گفتم نمی شود، گفتم: راستی اصلا چه فرقی می کند؟ دوست هیچ نگفت، خندید.
لذتی داشت همراهی با منِ خودم. همراهی و همنوایی با این جوان سرکش و بازیگوش [به قولی]، حالا این جوان چمدانش را بسته، روی دوستش را بوسیده یا در کوچه پس کوچه بوسیدن مانده، می رود، شاید دوباره دیر زمانی دگر.
می دانم سخت است، به قندهار که نمی روم ... البته شاید در عصر "معجزه هزار سوم" به این سفر هم رفتیم ولی تا تصمیم "یک شبه" چند صباحی راه است.
دم آخری خواستم از تجریبات سه ساله ام در رسانه ها و سیاست استان یزد، بنویسم، گفتم بماند.
دم آخری خواستم از رفاقت و دوستی در عرش تا رذالت و خیانت در فرش بنویسم، گفتم نمی شود.
دم آخری خواستم از ریا کاری، این مهمان میزبان شده فرهنگ به درازای یک فرهنگ بنویسم، ننوشتم.
دم آخری خواستم نام تک تک دوستانم را بنویسم، چه آنها که بودند، چه نیستند، خودم خندیدم.
دم آخری گفتم از داستان های اولین ها بنویسم، قلمم حوصله نداشت، روی کاغذ افتاد، نرفت.
دم آخری چنان اوقات فراغت زده زیردلم که بنای سفرکردم، از اتاق آبی "سهراب" تا عاشورای "باقی".
دم آخری گفتم افشا کنم هویت آن کودک درون را، همانی که دولتمندی لقب بازیگوش و سرکش داده بود.
یا نه ... بهتر بود بنویسم دم آخری بازیگوشی و سرکشی کار دستم داد، البته آنها می گویند ولی من مفتخرم.
در این سال ها، هرچند در چمدانم از ریاکاری، زرپرستی داستان های نوشته شده دارم، ولی در میانه این علفزار هرز، دوستانی یافته ام، اگرچه هم قدشان نبودم ولی به دوستی شان، قد خم کردند و من هم قدشان شدم. کم نیستند از خدا زیاده نمی خواهم.
بهانه برای نوشتن زیاد است...
این دم آخری قلم هم راه افتاد، وقت هم. ولی مجال نیست.
جوانکی بودم ایستاده در کنار چشمه ای، چهره ام در چشمه نمایان، مواج، گژی هایش ناپیدا، در آب مواج چشمه تنها نبودم، عکس آسمان بود، خدا بود شما هم شاید.
شاید دوباره ببینمت... شاید
شاید
امضاء
روزی روزگاری
مهدی زمان زاده
13/3/1387
ننوشتن همیشه بهانه ای برای نوشتن است.
پی نوشت: جای تان خالی چند روزی است بهانه دیدار با دوستانم شده خداحافظی. بی مقدمه به نزدشان می روم و گاهی انها را کشیشی می بینم که باید اعتراف کنم. همین چهارشنبه نزد مدیری که از قضا کمی هم نمک دوستی خورده ایم بودم، از خبرهایی که در مورد عملکرد ضعیفش منتشر کرده بودیم سخن راندم. خونش دل بود ولی با ارفاق همدیگر را بخشیدیم. این خداحافظی ها کمی هم احوال خوش دارد. نمونه اش ناهاری است که با چند عزیز دل در بیابان خوردیم. هرچند خام بود ولی ... خوب خاطره اش خوشمزه بود. این هم عکسش
در چند روز آینده نکته هایی دیگری از هم از این احوال منتشر خواهم کرد
سلام فلان جان
خوبی؟
چند وقتکی هست دیگر نمی بینمت... احساس می کنم حتی برای آوردن کلاهت هم "باد" حالی از من نمی پرسد.
دیشب خوابت را دیدم، خودم هم در خواب بودم، کنارت بودم ... وحشتناک بود ... البته فقط آن تکه ای که به حافظه نخراشیده من مانده.
ماردم گفته خواب بد را تعریف نکن چشم وادارت می شود، بنویس بر کاغذی بده به جوی آب روان.
گفتم دم رفتنی یک دستخطی برایت بنویسم شاید روزی روزگاری نگاهی آن را خواند.
احساسم بعد از تو حسی ندارد، وقتی مُردم فقط با گلاب روی سنگ قبرم را خیس کن، اینها را خودت گفتی.
حواست باشد تنها نیایی ... خوب... اینجا تاریک است ... سکوت است ... چون خفقان محکم گلویت را می گیرد و بغض توی هفت دالان هنجره ات جاخوش می کند، دیگر صدایت در نمی آید و لاجرم کسی نیست کمکت کند... دستت را بگیرد ... تنها نیایی یادآور می شوم کسی نیست کمکت کند. حتی خدا هم ناز می کند گاهی وقتها.
اصلا حواسم نیست دارم مرثیه می نویسم یا وصیت می کنم، حواسم همه اش به توست، هی یادم می رود به "یادم" بگویم این دستخط محض ختم به خیر شدن آن نیمه وحشتناک خواب به خاطر مانده است.
باید رفتن را یاد گرفت ما تا آخرین چکه عمرمان زنده هستیم ... و تو حرفت را می زنی و من می نویسم، همه اینها را وقتی "تاگور" می خواندیم گفتی ... خندیدی و گفتی ماهم "تاگور" ایرانیم ومن گفتم هرگز مثل "تاگور" قنات را مسخره نمی کنم تو گقتی هنوز نمی فهمی.
اما فلانی گویا شوخی تمام شده و الان بازی جدی است نمی دانم دقیقه چندم است ولی گویا همه حواسشان به بازی است.
شعرهایت را که آورده بودی روی هشتی خانه مان جا گذاشته بودی، خواندم، گریه کردم و سوزاندم همه اش را.
شاید دوباره پدربزرگی با آن عینک عمه قوزی اش بیاید و بگوید اینها شعر نیست شعرو ور است... خودت می دانی دلم نازک است.
در یکی شان گفته بودی عاشق شده ای خواستم بنویسم وقتی دلت لرزید معطل نکن.
چکار کنم، این شعرهای تو همه اش قرتی بازی دارد. آنجا که دستت را گردن آن موبرشرقی خیابان 25 انداخته ای و می رقصی و مثلا من هم سه تار می زنم و تو رقص صوفیانه به او یاد می دهی.. یادت آمد؟ اینها که دیگر گفتن ندارد. خودت می دانی برای همین آن را ننوشته بودی.
چکار کنم، شعری از تو بخوانم، قلمی از تو به خاطره ام بسپارم، راستی می خواهی ترا یاد "ابر" بیندازم و از نوجوانی هامان که از بارانش توی کوچه خاکی پشت خانه مان از بوی خاک "آماس" می کردیم، ریسه می رفتیم، بگویم. یادت می آید همان وقت ها گفتی ما فقط تعریف آفتاب را شنیده ایم.
راستی چرا خداوند ریاضی آفرید.یعنی نمی دانست اگر ریاضی را بیافریند 2 ضرب در 2 می شود چهار و آن وقت بعضی وقت ها نباید بشود.
من جای خدا بودم گاو را می آفریدم و مثل الاغ ازش کار می کشیدم. این را تو گفتی به آن عجوزه پیر همان خانم ناظم دبستان را می گویم با آن دندون طلایش وقتی فلکمان می کرد...
فلانی
خواب وحشتناک هواییم کرده،
نمی دانم چطور برایت بنویسم کسی نفهمد . حتی نمی دانم برایت چی بنویسم. از این حرف های ما گذشته است چقدر در تلوزیون که نشانت داد جذاب بودی. حتی اگر کسی تو را نشناسد تقصیر هیچ کسی نیست. من وتو یکی بودیم.
فلانی
یادت می آید اولین بار در سوم دبیرستان به من جامی دادی و من با اکراه نوشیدم مست شدم تا "هنوز" هم هستم ...
هی فلانی خودت هم می دانی من بلد نیستم برایت "زیبا" بنویسم... یک نفر زنگ خانه مان را می زند آفتاب لب بام است ...
قربانت مهدی
8/3/87
هفته اول: فال نخود به شما می گوید در آینده حتما مهندس برق می شوید
هفته دوم : فال نخود به شما می گوید در آینده حتما دکتر زنیکه ها می شوید
هفته سوم: فال نخود به شما می گوید در آینده باید بروید سربازی ...
حاصلضرب "زیبایی" و "هوش" و "دردسترسبودن" همیشه یک عدد ثابته.
***
در چند روز گذشته بارها این سوال را شنیدم: چیه این روزها خماری؟
پاسخم اما ساده نیست: لابد فکر مي کنيد که خانه هاي نيمه ساز، آسياي بادي هستند و من دون کيشوت... بی خیال .. کوچه های زندگی زیادی تنگ شده.
مرا بگرفت روحانی نگاری کناری و کناری و کناری
بزد با من میان راه تنگی دوچاری و دوچاری و دوچاری
ز جان برخاست ز آتشهای عشقش بخاری و بخاری و بخاری
مبادا هیچ دل را زین چنین عشق قراری و قراری و قراری
سکست این کره تند دل من فساری و فساری و فساری
نهاده بر سرش افسار سودا غباری و غباری و غباری
فتاده در سرش از شمس تبریز خماری و خماری و خماری
نگارنده: مرحوم محمد مولوی، فوت شده هشتصد سال پیش
پی نوشت: عزیز یا عزیزانی که بی شک در زمزه خبرنگاران قرار می گیرند طی چند هفته گذشته اقدام به تاسیس چند وبلاگ خبری کرده اند و جالب آنکه اخبار تقریبا کذبی هم منتشر می کنند. نکته مشترک همه این وبلاگ ها این است که یزدنگار به عنوان وبلاگ اول یا دوم در لیست پیوندها قرار دارد. فلسفه این رفتار مشکوک چیست نمی دانم!
زمانی که مسئله عدم اعطای مجوز به شهرام ناظری در یزد مطرح شد و دفاع شدیدالحن آقای شوق الشعرا از این عمل فرهنگی - سیاسی آقای عجمین در رسانه ها مطرح شد، واقعا تعجب کردم. با دیدن این عکس و توضیحاتی که ضمیمه آن بود از جمله اینکه فرزند آقای شوق الشعرا قرارداد با اداره کل ارشاد یزد بسته و دستش به یه جایی بند شده هم علامت تعجب از بالای سر من حذف شد و هم خوشحال شدم چون حالا مطمئن هستم آقای شوق الشعرا با استفاده از حضور پسرش نظارت بهتری بر عملکرد آقای عجمین خواهد داشت. خدا راشکر ، نظارت قوی یعنی همین!
تبصره: زمانی که آقای عجمین به عنوان مدیرکل ارشاد یزد مطرح شد دوستی گفت: این آقا می دونه با منتقدینش چه جوری برخورد کنه، زبون همه را بلده. حالا بعد از دوسال فهمیدم اوکی(ok)، زبون همه را بلده. آقای عجمین می تونید بگید من به چه زبانی صحبت می کنم؟
از هيبت ِ سکوت ِ بهناهنگام در شگفت،
از پشت ِ قاب ِ پنجره در کوچه ديدهيم،
انبوه ِ ظلمتي متفکر را
که ميگذشته است
و اسب ِ خستهيي را از دنبال
ميکشيده است
و سگها
احساس ِ رازناک ِ حضوری غريب را
تا ديرگاه در شب ِ پاييزی
لاييدهاند;
زيرا چنان سکوت ِ شگرفي با او بر ذهن نقش بستهست
کآواز ِ رويِش ِ نگران ِ جوانهها بر توسههای آن سوی ِ تالاب
چون غريو
در گوشها نشستهست!
نگاره: شاملو ۱۳ خرداد ِ ۱۳۷۴
تصوير: یزدنگار - جستاري در شهر ابيانه – كاشان – بهار 87
پی نوشت ۱: چه ضد حالی است حک شدن ای میل دوست داشتنی ات...
پی نوشت ۲: از دوست عزیزی که بر منت گذاشت و زیاده گویی مرا در باب روزنامه نگاران دیار زندان اسکندر شنید و خشم خود را بر لب گزید وسخن به فراست به زبان آورد ... زیاده ممنونم. همین
نتیجه گیری: باید جامعه را هم مثل زندان ها کنیم
سرپرست اداره .... در بازدید از زندان طبس:
واقعاً حضور در این زندان، به انسان شادابی و نشاط مضاعف می دهد
و عشق
مرگ ِ رهاييبخش ِ مرا
| از تمامي ِ تلخيها |
|
| ميآکند. |
و شهادت ِ مرا پاياني نيست.
شاملو تيرماه ۱۳۴۷
یکی از چیزهایی که شدیدا به آن حساس شده ام برخوردهای معرفت شناسانه در بحث های علمی است. این اسم را از خودم درآورده ام ولی حتما با آن مواجه شده اید. شونصد ساعت بحث می کنید و دلیل می آورید و در آخر با لبخند ملیح توبلغی گوشه لبی طرف مقابل مواجه می شوید که با مهربانی توام با تحقیر به شما نگاه می کند.
بعد کلی ابراز خوشحالی می کند از اینکه جوانکی عینکی مثل شما اینقدر ذهن فعالی دارد و بعد – با نهایت بزرگواری و صد البته مهربانی و ... - اعلام می کند که هیچ اشکالی ندارد که این "شبهات" به ذهن شما آمده و شبهه و شک مقدمه رسیدن به یقین است ولا غیر .
بعد بلااستثنا می گوید که این ها شبهات جدیدی نیست و تاریخ کلی "ج.جه" مثل تو به خود دیده است و در نهایت هم همیشه حق با برنده بوده و کسانی مثل شهید مطهری و مرحومان طباطبایی و جعفری و یکی جدیدی که هنوز در حیات هستند با دلایل عقلی و علمی پاسخ داده شده است . خیلی هم کلاس می گذارد و نام کتابهایشان را سریع و تند می خواند که شاید خالی بندی هم باشد و از آنها به عنوان منابع "رفع شبه" یاد می کند و اگر خیلی اهل فضل باشد شماره صفحه هم می گوید و دیگر هیچ .
بعضا هم اگر شما در میانه بحث استنتاجی تان سوتی داده باشید برای کسب علم بیشتر از سوی شما فورا ریشه "شبهات" شما را از میان آرای التقاطی و ... این آخری ها نوری زاده و .. جدیدا رادیو زمانه کشف می کند و شما در این لحظه تنها عنصر گرافیکی که در قاب صورتش می بینید همان لبخند نمکینی است که مثل جگر زلیخا چهره شما را پر آشوب می کند.
دیگر البته این برخوردهای معرفت شناسانه نه منحصر در فضلا است نه غیر و نه تمام افراد این قشر.
من دوستان زیادی در بین طلبه ها و قشرهای سنتی دارم که وقتی بحث علمی می کنند کاملا به شرایط و ملزومات آن آگاهند و شیوه بحث و استدلالشان آنقدر عقلی و آکادمیک است که آدم لذت می برد الکی گیر بدهد و کلی منطق علمی بیاموزد و در عوض رفقای زیادیهم دارم که شرایط بحث کردنشان دقیقا مطابق همان چیزی ست که امروز بیان کردم.
امشب در لابه لای چشمک های ستاره های کویر چند یادداشت از برادر یک شهید در رثای برادرش خواندم که اتفاقا خود نیز کوله آخرت بسته است...
چقدر این دو برادر در یزد غریبند... چقدر یزد بی وفاست...
هشدار را جدی بگیریم: کم کم دارن شبیه هیتلر می شن!
پی نوشت: یک سوال: منظور خبرنگار ایسنا از این تیتر چه بوده است؟
قلعه دهشیر تفت همچنان در يزد باقي ميماند
موقع خواندن، همهی حواسم پیش خوانندههای قبلی و بینیهایی است که با کتاب پاک کردهاند.
وقتی یک چهارم جمعیت دنیا تشنه هستند
وقتی یک سوم جمعیت دنیا زیر خطر فقر هستند
من چرا باید وبلاگم را به روز کنم؟
هر کسی با قوه ی تصور خودش دیگری را دوست دارد واین از قوه ی تصور خودش است
که کیف می برد نه از زنی که جلوی اوست و گمان می کند که او را دوست دارد. آن زن
تصور نهانی خودمان است – یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد!
(صادق هدایت)
چند روز قبل درخبرها از اقامه نماز باران در چند شهر یزد آمده بود، مراسمی که همیشه مرا به یاد سکانس معروف فیلم ولایت عشق و نماز خواندن امام رضا (ع) برای بارش باران می اندازد. تلقی من از خواندن نماز باران هم این بود که که در صورتی که نماز چنین از سر نیت خبرخواهانه برگزار شود نتیجه اش خیس شدن لب های خشکیده است. اتفاقی که برای نمازخوان های این چند شهر یزد حادث نشد.
اما روز گذشته در خبری از اقامه نماز باران در فارس با خبر شدم و امروز صبح نیز آسمان فارس خیس بود.
اصلا قصد نتیجه گیری و خدای ناکرده بحث محفلی ندارم ولی در روزگاری در نوشته ای خواندم : از میان کسانی که برای خواندن نماز باران به بالای تپه می روند تنها کسانی به کار خود ایمان دارند که همراه خود چتر به همراه دارند.

گزارش فارس از گیوه بافان در ارک
آری شود ولی به خون جگر شود
بالای کوه رسیدیم
چند تایی شعر خواندیم
غروب بود و کوه به دلمان وسعتی غریب می داد
از مرگ گفتیم و از زندگی
گفتی کوه ها از ماندن می گویند
گفتی کوه ها هیچوقت دروغ نمی گویند
امروز بالای همان کوه بودم
دروغ گفته بودی
کوه ها هم
همچنان کليککليک میگذرم از صفحههای وب... "کاريش نمیشه کرد"!
بنام خالق عشق
بیاد امام عدل گستر راستین در فضایی آکنده از شمیم گلهای ولایت و جمعی از مشتاقان ظهورش دوشکوفه از گلستان اسلام پیمان همبستگی و پیوستگی می بندند، گل روی شما زینت افزای محفل ما خواهد بود
احتمالا در این محفل بعد از قرائت یکی از ادعیه مربوطه با حضور حاج .... از مداحان کشوری در سرور مراسم عروسی یکی از ائمه اطهار ..صلوات بلند بفرست

زندگی را از دمش گرفتهام آويزان کردهام از بند که خشک شود. همهچيز با دور کند پيش میرود و يک تابلو ساعتها طول میکشد تا از مقابلم بگذرد. خيال دارم حرف گوش کنم و ول کنم سر اين رشته دراز را و بروم برای خودم در کوچههای شميران گم شوم. دنيا که بیما خودش برايمان تصميم میگيرد، بگذار بگيرد.
نوشته: میرزا
وقتی سر راننده ماشینی که یکی از درهایش باز است داد بزنی:
اوي ي ي ي ي درت وازه ...
پي نوشت:
منابع آگاه اعلام كردند به دليل يه جوري شدن قيمت نفت، هندوانه از كيلويي ۶۰ تومان در روز ۳۰ خرداد به كيلويي ۲۴۰ تومان در روز ۳ تير تغيير قيمت داد، اين منبع آگاه تاكيد كرد: اين تغيير قيمت هيچ ارتابطي با سوم تير ندارد
اگر من متولی بافت تاریخی یزد بودم یک شبه خیال جماعت را راحت می کردم، خرابش می کردم ، قال قضیه کنده شود، فوقش بیانیه می دهند یقه پاره می کنند و خشتک روی سر می کشند یک هفته نگذشته همه یادشان می رود، از پس فردایش یک عالمه گل با چسب نواری می چپاندم به دسته کلنگ و می دادم دست امام جمعه شهرم یا نه استاندار، اگر هم نشد خودم افتخارش را با یک عکس دیجیتالی برای خودم و عملکردم ثبت می کردم، شهرک سازی در یزد راه می انداختم که مردم ساکن محله اش از شر چشم آبی های اجنبی که تا توی سوراخ خلای خانه ام چشم می چپاندم، که تاریخ را پیدا کنند، راحت شوم، از مار و موش و سوسک و سالک و همسایه های ناخوش تیپی که می گویند اهل کابل یا دره پنجشیر هستند، راحت شوم، می رفتم چند تا آپارتمان خوشکل و با آسانسور می ساختم تابا یک کلید بروم تا قعر آسمان، نه اینکه مجبور باشم برای رساندن پیرزن بیمار همسایه مان، منت آقا علی که به قناعت مشهور عوام است، را برای امانت گرفتن چند دقیقه ای فرغونش بکشم که چی؟ که نه نه سلیمه را بگذارم رویش ده دقیقه مثل گوسفند توی این کوچه پس کوچه ها بدوانم، پیرزن بیچاره هم عوض قلبش، نگران سرعت غیر مجاز من باشد که خدای







