مینو وبلاگ نویسهای یزدنگار را دعوت کرده که از کارهایی که انجام دادند ولی هیشکی نمی دونه بگن.
۱- یادم می یاد ۳یا۴ ساله بودم چون دستشویی خونه قدیمی ما اون طرف حیاط بود مجبور بودی فرسنگ ها کیلومتر بری تا بتونی قضای حاجت کنی من شبها وقتی به مشکل برخورد می کردم. تو انباری خونه مون که کنار اتاق مامان بابا بود جیش می کردم.
۲- در دبیرستان ایرانشهر که بهترین دوران زندگی من تاکنون اونجا رقم خورده عصرها بعضی معلمها کلاس های اضافه می گذاشتند. یکبار دبیر حسابان بعداظهر امتحان گرفت متاسفانه گند زدم . چون عصبانی بودم یک تیکه گچ بزرگ برداشتم و تو شلوغی آخر کلاس محکم کوبیدم پشت سر معلم. بنده خدا یک آخ خفیفی کشید ولی معلوم بود حسابی درد کشیده. نگاه کرد عقب و من که درست پشت سرش بودم رو کرد وگفت: کار کی بود منم دستپاچه شدم اسم شلوغ ترین بچه کلاس را گفتم( چون من بچه مثبت بودم کسی شک نکرد کار من بوده) بیچاره رضا س ... تا دم اخراج شدن از مدرسه رفت ولی با وساطت دبیر فیزیک والبته خود من به مدرسه برگشت. تا یه مدتی ناراحت بودم تازه فهیمدم عذاب وجدان یعنی چه؟
۳- پدربزگ پدری من در یکی از روستاهای یزد کلی زمین داشتند که گندم کاشته بودند. گندم ها زرد و پر از گندم بود. یکبار به همراه دوتا از بچه های فامیل کبریت را برداشتیم وآتش بازی می کردیم. نمی دونم چی شد یکدفعه یکی از اون شعله های آتش به کنار زمین گندمزار افتاد و در کمتر از چند ثانیه شعله ها بیشتر شد. سریع دویدم به سمت خونه داد زدیم آتیش آتیش. کل مردم محل ریختند ولی فقط تونستند نصف مزرعه را نجات بدهندو من اولش فکر می کردم چه بلاهایی که سرم نخواهد اومد. ولی با کمال تعجب پدربزگم با صدای بلند به همه می گفت: خدارا شکر مهدی و بچه ها اونجا بودند و زودی خبر داده وگرنه همین تیکه مزرعه هم نمی مونده. دستشون درد نکنه.
من حالا از آقای شوق الشعرا دعوت می کنم تو این بازی یلدایی وبلاگ نویسان ایران شرکت کنه و چندتا از اون کارهایی که انجام داده و تاحالا به کسی نگفته را بگه. منتظریم


.jpg)