عرفه! اي آشناي ديروز و اي همدم تنهايي و مونس امروز من كجايي؟كجا سايه گسترانيدهاي؟به سراغم بيا كه سالي است در پي تو روزها را ميشمارم، به سراغم بيا كه سراپا دردم.
عرفه!با تو ميگويم با تو كه از درونم خبر داري، با تو ميگويم كه سنگ صبور مني، عرفه نميداني كه بر من چه گذشته است بيا تا بگويم. عرفه!پارسال كه به سراغم آمدي يادت هست؟ در خاطرت مانده آيا قرارمان چه بود؟ هيچوقت ز خاطرم نميرود آغوش باز تو. عرفه تو گفتي كه باز به سراغم ميآيي و اكنون كه آمدي نميدانم چه بگويم با تو. عرفه تو به عهدت وفادار ماندي من اما....
عرفه! اي سراپا خوبي از من مپرس كه چه كردهام در اين سال دوري از تو كه هيچ ندارم. عرفه، سراپا دردم، دردهايي كه ميدانم تو ميداني ولي باز هم از گفتنش خجلم. عرفه! اي طبيب من، با تو من حرفها دارم كه بگويم، حرفهايي از دوري كه هر روز بر اين فاصله افزوده ميشود.
عرفه آيا مرا ميپذيري؟ آيا با من حرف ميزني؟ آيا باز هم با من قرار ميگذاري؟ آيا... میخانه


.jpg)