مهسا حکمت؛ مسعود بهنود هنوز هم شيرين سخن مي گويد. او از سال 1381 تاکنون درلندن زندگي مي کند. در تلويزيون و راديو برنامه هايي اجرا کرده است و کتاب هاي زيادي از جمله اين 3 زن، خانوم، گلوله بد است و پس از 11 سپتامبر را تاليف کرده است. علاقه زيادي به شاملو دارد. از اين رو نام يکي از فرزندانش را بامداد گذاشته است. تمام تلاشم را کرده ام که در اين مصاحبه خدشه اي بر قلم مسعود بهنود وارد نشود.
مسعود بهنود در منطقه 9 تهران به دنيا آمده است، در مردادماه سال 1325. انشايش خوب بوده است و از کودکي کتاب زياد مي خوانده، به همين خاطر رغبتش به روزنامه نگاري زياد مي شود. مي گويد؛ «همسايه اي داشتيم که روزنامه نويس بود و مرا به روزنامه نگاري علاقه مند کرد.» کلاس دوم يا سوم دبيرستان بوده است که براي دهمين بار مطلبي کوتاه براي مجله روشنفکر مي نويسد. مطلبش را عزت الله صباح آرايش مي دهد و چاپ مي کند. قبل از آن به عنوان خبرنگار مجله اطلاعات کودکان و خبرنگار مطبوعات در مدارس کار مي کرده است.
عينک مسعود شيشه اي بود
«وقتي قرار شد يک سفارش نامه از طرف معلم ادبياتم به روزنامه اطلاعات ببرم تا بتوانم در روزنامه خبرنگار شوم، براي اينکه مرا جدي بگيرند، عينک مادربزرگم و کروات پدرم را زدم و قيافه آدم بزرگ ها را گرفتم. اين عينک ساليان سال تا الان يعني 50 سال بر روي صورتم مانده.» عينک مسعود بهنود تا ساليان طولاني تنها شيشه بوده است. او مي گويد در کارم نمي توانم خود را بدون اين عينک تصور کنم.
عشق روزنامه نگاري
بهنود مثل بسياري از همکارانش مي گويد؛ «روزنامه نگاري مرا انتخاب کرد، من انتخابش نکردم. من در عمرم با هرکس که مصاحبه کردم از هنرپيشه هاي خيلي معروف و پولدار تا سياستمداران و ورزشکاران ايراني و خارجي تا جايي که يادم هست با هرکس که حرف زدم به من گفته آرزو داشته زماني روزنامه نگار شود. بسياري از آنان هم گفتند زماني خبرنگار بوده اند.
بنابراين مي بينيد اين شغل ما با تمام دردسرهايي که دارد از بيرون جذاب است، پس طبيعي است اگر دو نفر از جواني مثل من تعريفش کنند و بگويند مي تواني خوب منظورت را برساني هم ميل مي کند به اين شغل. اما عجيب آن است که در حدود 45 سال مانده ام در اين حرفه و تقريباً جز همين حرفه، کار ديگري نکرده ام. يعني هيچ وقت در عمرم تجارت يا کشاورزي و يا کار ديگري انجام نداده ام. اگر هم کاري کرده ام مربوط به روزنامه نگاري و روزنامه نويسي بوده است. براي کشوري مثل ايران که دردسرهايش خيلي زياد است اين تعجب دارد، 45 سال در آن مداومت کردن تعجب دارد. شايد اگر به سراغ شغل ديگر مي رفتم نقاش يا گرافيست مي شدم اما با اين حال در حسرت روزنامه نويس شدن مي ماندم.»
ايده آل نداريم، ايده آل مي سازيم
«کار کردن در ايران هيچ وقت آسان و بي دغدغه نبوده. اگر روزنامه نگاران ايراني، فرض کنيد من، مي خواستم منتظر بمانم که تمام شرايط خوب، مناسب و مطلوب شود و همه چيز در نهايت آزادي قرار گيرد مطمئناً الان شما من را نمي شناختيد و من 45 سال سابقه روزنامه نگاري نداشتم و هيچ چيز چاپ نکرده بودم چون هيچ وقت اين طور وضعي پيش نيامده. بعد از کودتاي 28 مرداد که من بچه بودم ديگر يواش يواش سانسور زيادي بر مطبوعات حاکم شده بود تا زماني که يک سال و خرده اي فضاي مناسب پيش آمد و بعد دوباره مطبوعات در محاق به سکوت رفتند تا هشت، نه ماهي پس از دوم خرداد که مطبوعات اصلاح طلب اولينش جامعه و بعد ديگران وارد شدند. اين دوره، دوره بسيار تازه اي بود پس مي بينيد که اگر من قرار بود منتظر بمانم که هيچ فشاري، هيچ دغدغه اي و هيچ سانسوري وجود نداشته باشد، تنها يک سال و چند ماه سابقه کار داشتم ولي اين طور نيست، زندگي کردن با امکانات است، با مقدورات است، زندگي تلاش کردن براي اين است که آدم دور خودش را پاک و تميز کند.
بنابراين اگر شما فرضتان را بر اين بگذاريد که هميشه وارد جايي بشويد که پاک و تميز و سپيد و در نهايت سلامت باشد، اين طور چيزي را دنيا به شما تعارف نمي کند. بايد بياييد همان جايي که هست، همان طوري که گرد و خاک دارد، همان جايي که چيزهاي مزاحم دارد، بايستيد و پاکش کنيد. به قول پوپر «باران آمد» چتر دستتان بگيريد، محافظت کنيد باران روي سرتان نريزد. بعد کم کم شروع کنيد محيط اطراف خودتان را و محيط حرفه اي خودتان را کمي سالم تر کنيد. ما نمي خواهيم بهشت درست کنيم، قرار هم نيست بهشت درست کنيم. انسان يک چنين وظايفي به اين بزرگي بر دوشش نيست وظيفه ما همه همين قدر است. در تمام حرفه ها همين طور است.»مسعود بهنود از نشرياتي که قبل از انقلاب با آنها همکاري مي کرد نام برد از جمله مجله روشنفکر، مجله آرش، مجله اطلاعات کودکان و روزنامه هاي آيندگان و اطلاعات. او به سانسور سيستماتيک به خصوص در سال هاي 53 تا 57 اشاره مي کند؛ «آنقدر سانسور زياد بود که مامورهاي ساواک مي آمدند و در تحريريه کنار ما مي نشستند، حتي تعداد ستون ها را مي ديدند و آرايش صفحه را. به هرحال آنقدر سانسور زياد بود که انقلاب شد.»
آقاي شرلوک هولمز «قبل از انقلاب چيزهاي کمي بود که ما مي توانستيم در آنها رقابت کنيم. يکي از همان چيزهاي کم، بودجه ساليانه بود که نخست وزير وقت مي برد در مجلس که تصويب شود. اين بودجه را براي فردا صبح مي بايستي شب قبل چاپ مي کردند. بنابراين ما در دو، سه روزنامه موجود رقابت مي کرديم که اين اخبار را به دست آوريم. سال 54 اگر اشتباه نکنم يک بودجه هنگفتي تصويب شده بود. دولت تصميم گرفته بود که اين لايحه دست ما نيفتد تا براي مردم «سورپرايز» شود.
شب قبلش من کشف کردم که لايحه در چاپخانه وزارت اطلاعات آن موقع که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي فعلي است چاپ مي شود و تلاش کردم کسي را در چاپخانه پيدا کنم اما نشد و خبري به دست نيامد. ناچار در آخرين لحظه که نااميد شده بودم، بلند شدم و از دوستي که جيپي داشت خواهش کردم ماشين را آورد و من شلوار دوستم را که شبيه لباس هاي سرهنگ ارتش بود پوشيدم، يقه باروني را بستم و با يکي از خبرنگاران اقتصادي راه افتاديم به سمت چاپخانه. در آنجا من اين نقش را بازي کردم که نماينده نخست وزيري هستم و آمده ام ببينم مطالبي که قرار است فردا نخست وزير ببرند به مجلس آماده است يا نه. براي اين کار لازم بود مدير چاپخانه نباشد، چون من را مي شناخت. بنابراين با تلفن هاي جعلي که به او زديم مجبورش کرديم به خانه اش برگردد. بعد بلافاصله وارد چاپخانه شديم.» مسعود بهنود هيجان زده، بسته را برمي دارد و به دست همکارش مي دهد. همکارش بسته را با جيپ به روزنامه مي برد و تازه مشکل بعدي آنها شروع مي شود؛ «وقتي رسيديم روزنامه ديديم گزارشي که فردا قرار است نخست وزير در مجلس بخواند دست ماست و در نتيجه ديگر چيزي دست او نيست و در اين موقع فهميدم که چه افتضاحي به بار آمده است و کار به ساواک و داغ و درفش مي رسد. تصميممان اين بود که يکي براي خودمان برداريم تا بفهميم اعداد و ارقامش چيست و خبرش را کار کنيم و بقيه را به دست خودشان بدهيم. خب جرات نمي کرديم. با لطايف الحيلي اين کار را هم کرديم.» روز بعد روزنامه آيندگان با تيتري که رقم بودجه را فاش کرده بود، منتشر شده بود. هويدا زماني که خبرنگار آيندگان را مي بيند با عصا، شوخي يا جدي به او حمله مي کند و از سال بعد تدارکات چاپ لايحه به کلي تغيير مي کند، اما بهنود مي گويد؛ «به هرحال آن سال ما داستان را برديم.» بهنود ماجرايي هم از تهيه گزارش کودتاي نظامي در بنگلادش دارد؛ «شنيديم در بنگلادش کودتا شده، پس از کمي پيگيري متوجه شدم يک هواپيماي PIA - خطوط هواپيمايي پاکستان - قرار است به داکا برود. به سرعت خودم را رساندم به فرودگاه و با خواهش و تمنا سوار اين هواپيماي باري شدم. با هواپيما رفتيم و رسيديم روي داکا. از آنجايي که کودتا شده بود باند فرودگاه و خيابان ها را بسته بودند و اجازه نمي دادند کسي وارد شود. خلبان گفت؛ نمي گذارند بنشينيم و تانک روي باند است من که نشسته بودم کنار خلبان گفتم؛ تا حالا در عمرت کودتا ديدي؟ گفت؛ نه. گفتم؛ خب ديگر نمي بيني اين تنها فرصت تو بود و خودت داري اين فرصت را از دست مي دهي.»
خلبان با گفته هاي بهنود هيجان زده مي شود و تصميم مي گيرد تماس بگيرد و بگويد بنزين ندارد و مجبور است بنشيند. پس از اينکه تانک ها کنار مي روند و هواپيما مي نشيند آنها را توسط ماموران نظامي به هتل مي برند. بهنود به اين شکل توانست گزارش تهيه کند و تنها خبرنگاري باشد که خبر کودتا را مخابره کرده است.
شرلوک هولمز پاپاراتزي
ما قبل از انقلاب ناچار بوديم همه کارها را خودمان انجام دهيم. زماني که خبرنگاري تلويزيوني مي کردم تمام کارهاي اين فن را ياد گرفته بودم. گزارش هاي معروفي که از حج يا آفريقا يا از سفر انورسادات به اسرائيل تهيه کردم، بيشتر کارهايش را خودم انجام دادم. بايد خودم جاي آدم ها را پر مي کردم چون پول نبود. هنوز هم همين طور است. روزنامه هاي ايران براي اينکه خبرنگار به اين طرف و آن طرف بفرستند خيلي فقير هستند. اين امکانات فقط در دست دولت يعني در تلويزيون است. ما اصلاً در صحنه خبر دنيا حضور نداريم. يکسري خبرنگاران دولتي هستند در جاهاي مختلف که در حقيقت خبرنگاري بلد نيستند يا شور خبرنگاري ندارند، کارمندان موظفي هستند که مي روند و اين کارها را مي کنند، البته نه اينکه اين روزها اين طور باشد، هميشه همين طور بود. من هيچ وقت کارمند راديو و تلويزيون نبودم، در دوره قبل از انقلاب هم براي برنامه هاي خودم جوش مي زدم برنامه من بيرون ساخته مي شد و به تلويزيون فروخته مي شد. بيشتر کساني که در داخل تلويزيون کار مي کردند، کارمندان اداري بودند که دلشان نمي سوخت، کسي که قرار است کارمند باشد جانش را به خطر نمي اندازد، کسي که قرار است کارمند باشد از مايه زندگي اش نمي زند، فيلم معروفي را که از خانه خدا گرفته بودم و هنوز قسمت هايي از آن در هنگام اذان پخش مي شود نزديک بود به قيمت جانم تمام شود چون بعضي از قسمت ها در مسجد الحرام گرفته شد و ما بدون اجازه اين کار را مي کرديم. به هرحال عشق است ديگر. يعني تکليف اداري و حقوقي نبود. من عکاسي مي کردم. صدا مي گرفتم. دوربين به دوش مي کشيدم و کارهاي خطرناک تر از اين هم انجام مي دادم.»
مسعود بهنود با خنده از عکس ريچارد بولتون مي گويد که در آسانسور يک هتل گرفته بود. در آن زمان ريچارد بولتون به دور از چشم همسرش که اليزابت تيلور معروف بود در هتل با کسي ديگر بود. او زماني که اين سوژه را مي بيند تصميم مي گيرد از آن عکس بگيرد. زماني که عکس مي گيرد گارد ريچارد بولتون به او حمله مي کند.
وي سريعاً به اتاقش در هتل مي رود. بهنود مي گويد؛ «آنها فکر نمي کردند من عکاس نباشم و فکر نمي کردند در همان هتل مستقر باشم در نتيجه زماني که به دنبالم مي گشتند من در اتاق داشتم به يک روزنامه فرانسوي زنگ مي زدم. کسي که در روزنامه با من حرف مي زد نمي دانست به دليل اينکه آدم جدي در روزنامه نگاري هستم دوست ندارم اسمم پاي عکس بخورد. بنابراين گفت اگر قرار باشد اسمت پاي عکس باشد مثلاً 2000 تا و اگر اسمت را نگذاري و ما به اسم خودمان چاپ کنيم 10000 تا. من 10000 تا گرفتم و عکس را دادم. صبح فردا آن عکس چاپ شد. نمي دانم تا چه حد در جدا شدن اليزابت تيلور و ريچارد بولتون اثر داشت.»
ابن مشغله
«بعد از انقلاب به دليل فضايي که به وجود آمده بود بعد از اينکه تهران مصور و آيندگان تعطيل شدند و روزنامه هاي به اصطلاح جدي تعطيل شدند چون شرايط دلخواهم فراهم نبود به نوشتن کتاب مشغول شدم. کتاب از سيدضياء تا بختيار را نوشتم که اينها در حقيقت گزارش هاي بزرگي هستند، چون روزنامه نبود من به صورت يک کتاب درآوردم. در عين حال کار اصلي ام را رها نکردم يعني يک مجله مد درآوردم. مجله خياطي، بافندگي و آرايشي درآوردم. يک مجله بهداشتي درآوردم به اسم بهکام. بعد از آن به مجله صنعت حمل و نقل رفتم که مجله اقتصادي بود و آنجا کار کردم و همين طور آرام آرام آمديم تا آدينه درست شد. آدينه جايي بود که نفس کشيدم و در حدود 13 ، 14 سال به عنوان تنها نشريه موجود در آن کار کردم تا زماني که دوم خرداد شد. بعد از دوم خرداد تقريباً با همه روزنامه هاي اصلاح طلبي که منتشر مي شد، به معني نوشتن مقاله، کار مي کردم تاروزي که همه رفتيم زندان.
کارنامه بندار بيدخش
خواستم مطبوعات قبل و بعد از انقلاب را مقايسه کند، اما بهنود مي گويد؛ «روزنامه نگاري در دوم خرداد اصولاً يک ورق مهم خورد. شبيه هيچ دوره ديگري نبود. آنچه که قبل از انقلاب صورت مي گرفت روزنامه نويسي جدي نبود. به دليل اينکه فضاي بسته اي بود. به عقيده من تاريخچه روزنامه نگاري ايران به قبل از جامعه و بعد از روزنامه جامعه تقسيم خواهد شد. روزنامه جامعه به عنوان اولين روزنامه جامعه مدني ايران حادثه بسيار مهمي بود. براي اولين بار روزنامه نگاران ايران يا کساني که در همين فرصت به روزنامه نگاري وارد شدند با احساس وظيفه کامل و به صورت حرفه اي و با احساس وظيفه به منظور بالا بردن سطح فرهنگ عمومي جامعه وارد شدند. در اين جنجال ممکن است که جاهايي به طور کلي ما متهم شده باشيم به اين که تندروي کرديم، اين از نابلدي مان بود وگرنه اين بار برخلاف همه دوره هاي گذشته، روزنامه نگاري ايران فقط براي جنجال، فقط براي به دست آوردن مقام و حادثه سازي در صحنه نبود. من خودم جزء همان افراد هستم و الان هم به شما مي گويم تندروي داشتيم، نه اينکه نداشتيم ولي آنقدر بود که نمي شود معني اش را اين گذاشت که نمي دانستيم، شايد بهتر است بگوييم ضريب خطاي ما همانقدر بود که همه در تمام شغل ها خطا مي کنند. به طور مثال مامور شعبه بانک که پول مي شمرد و دست شما مي دهد يک ضريب خطا دارد. مهم اين است که براي ما حاشيه امنيتي گذاشته نشد. کسي براي ما فرصت و مجال اين را ايجاد نکرد که احياناً بتوانيم خطا کنيم و فضا با ما نامهربان شد. اصلاً روزنامه نگاري ايران نظام را در خطر قرار نداده بود. مردم به شعور اجتماعي شان واقف شده بودند. وارد صحنه شدند. به مسووليت هايشان فکر مي کردند. کافي بود کمي تحمل مي کرديم، ولي متاسفانه اين مجال پيدا نشد. اما شايد بشود گفت بيش از 10 درصدي هم ما مقصر بوديم. اصولاً آدم نبايد خودش را معصوم ببيند، ما هم جاهايي تند رفتيم که نبايد تند مي رفتيم ولي اي کاش به ما مجال داده مي شد که در اين تمرين کمي هم خطا کنيم.»
سخت بود ولي ممکن بود
او درباره حس و حالش بعد از شنيدن تعطيلي روزنامه ها مي گويد؛ «اولاً اين طور نبود که در يک روز بسته شوند و آن موتورسواري که مي آمد دم درها و ابلاغيه را مي داد، آن موتورسوار آنقدر سرعتش زياد نبود که در يک شب نزديک به 100 روزنامه را تعطيل کند. روزنامه ها به تدريج تعطيل مي شدند. تا يک زمان هر کدام که تعطيل مي شدند اين پرچم مي افتاد دست کس ديگري و ما فردا صبح مطلب را به جاي ديگري مي فرستاديم، بنابراين مي بينيم اسمي که گذاشتند «زنجيره اي» به همين دليل است. البته لابد مي دانيد که اين اسم گذاري به تدريج از جانب ما جوابي پيدا کرد. آنها اسم ما را گذاشتند زنجيره اي و ما به آنها گفتيم «زنجيري». «هـ» را برداشتيم از آن. در آن فضا به طور کلي اين پيام هاي تند و تيز مي گذشت، کساني را مي گرفتند. نطق مي شد. ما در تب و تاب افتاده بوديم. بنابراين به گونه اي نبود که بگويم لحظه اي بلند شدم و اين خبر همانند ناقوسي به سرم خورد. قبول دارم زماني که نظام و خواست عمومي مردم در خطر باشد اينها هزينه اي نيستند ولي اصلش غلط بود. نظام در خطر نبود. پس بنابراين هزينه زيادي داديم.
برخورد نزديک
بهنود مي گويد؛ «زندان تمامش خاطرات شيرين است. تلخي هاي زندان را همه گفته اند. از داستايوسکي گرفته تا نويسنده هاي ماهرتر و متبحرتر از من. ما هم که آمديم بيرون، کتاب خاطرات زندان نوشتيم. براي بعضي ها شيرين و براي بعضي ها تلخ و براي بعضي ها مفصل و افشاگرانه. اما براي من اين طور نيست. براي من بيشتر بازي ادبيات است. من فرض کردم به عنوان يک روزنامه نويس که هميشه دوست مي داشت از زندان گزارش تهيه کند، بنويسم به آن غصه نمي خورم. انگار همان چيزي که يک عمر دنبالش بودم را به دست آوردم. حالا بايد چشمانم را باز کنم، نگاه کنم و ضبط کنم. با اين حس کمتر فشاري به من وارد شد ولي انفرادي سخت بود. انفرادي براي همه سخت است (نفس عميقي مي کشد) شايد چون سني از من گذشته بود. خيلي سخت نبود چرا که هر روز قسمتي از زندگي طولاني ام را زنده مي کردم، گوشه هايش را، آدم هايش را، عشق هايش را، نااميدي ها و سفرهايش را با هر کدام از اينها کارهايي مي کردم، ذهنم را پر مي کردم، وقتم را پرمي کردم. ولي خب ماشاءالله همه بچه هاي ما غير از من خيلي خوب توانستند اين تجربه ها را رد کنند و البته اين را هم گفته باشم که فضاي عمومي کشور و خواست نظام اين نبود که ما اذيت شويم و کسي ما را شکنجه نکرد، اما زندان درست شده براي آزار دادن ولي بيش از آنکه زندان آزار بود کسي ما را آزار نداد. من در سال 45 ، 46 يک بار اجازه گرفتم و از زندان زنان و زندان گزارش تهيه کردم و هميشه هوسش در دلم بود که يک بار ديگر بتوانم بروم. ولي خب ما را طوري پرورش داده بودند که از کنار کلانتري هم رد نمي شديم و اصلاً فکر نمي کرديم روزي مجبور شويم از در کلانتري برويم داخل چه برسد به زندان. بيرون از ايران امتحانش کرده بودم. چند ماهي زندان بودم به خاطر همين شيطنت هاي روزنامه نگارانه، ولي در مملکتم فکر نمي کردم به زندان بروم. من ذاتاً انسان ميانه رويي هستم و حرفه روزنامه نگاري را به معني کار سياسي براي مبارزه با چيزي نمي دانم. به همين دليل هيچ وقت فکر نمي کردم بروم زندان. ولي خب شد، گله از بخت ندارم با اين تجربه کلکسيون ما کامل شد.»
در گريز گم مي شوم
مسعود بهنود براي ايراد سخنراني به اسکانديناوي و کشورهاي اروپايي سفر مي کند و ديگر به وطنش برنمي گردد؛ «داستان من مثل آدمي مي ماند که داخل ساختماني پر از آتش گرفتار است و آمده کنار پنجره. اگر هيچ راه حلي نباشد او مي پرد پايين ولي اگر راهي باز شود مطمئناً از آن راه مي رود بيرون. من داشتم با آقاي شمس الواعظين سخنراني مي کردم که يک باره روزنامه ها خبر دادند حکم زندان من به اجرا گذاشته شده و به فرودگاه ابلاغ شده است. در اين زمان فرزندانم مانع از برگشتن من شدند. بنابراين ماندم تا سر و صداها بخوابد و بالاخره فکر گرفتن روزنامه نگاران از بين برود و ما برگرديم سر خانه و زندگي مان.» زماني که به بهنود گفتم حکم جلب تنها بهنود صادر نشده بود براي شمس الواعظين هم همين حکم صادر شده بود اما بهنود يک باره در ميان صحبت هايم گفت؛ «براي آقاي شمس اين طور نبود. در واقع سال بعد از اينکه لندن مانده بودم يک بار ديگر من و آقاي شمس را دعوت کردند برويم کانادا و اين بار شبي که رفتيم براي سخنراني پيغامي براي او فرستادند که برنگردد ايران. درست مثل من منتها ظاهراً پوست من نازک بود، بچه هايم بزرگ شده بودند و بيرون از ايران بودند. زورشان هم زياد بود و در نتيجه بر من پيروز شدند و من ماندم. اما آقاي شمس بچه هاشان ايران بودند وپوست شان به نازکي من نبود و مقاوم تر بودند و البته جوان تر از من هم هستند.»
تفاوت در مطبوعات ايران و اروپا
مسعود بهنود تفاوت ميان مطبوعات ايران و اروپا را به خانه اي کوچک با ساختماني بزرگ تشبيه مي کند؛ «شايد بتوان جور ديگر اين حرف را زد، مردم ايران نسبت به مردم اروپا چقدر تفاوت دارند؟ آيا روزنامه هايشان هم تفاوت شان همانقدر است؟ به عقيده من تفاوت شان خيلي نيست و اينجا اشکال وارد است. ما اگر روزنامه خوان هاي ايران را بگذاريم در يک کفه ترازو و روزنامه خوان هاي اروپا را هم بگذاريم در کفه ديگر و تفاوت شان را نگاه کنيم بايد بگوييم تفاوت روزنامه هاي مان خيلي بيشتر است. يکي از عمده ترين دلايلش هم اقتصاد ماست البته در اينجا نبايد تقصير را از نظام ديد و تقصير را از سياست هاي فرهنگي نظام ديد. اينجا لازم است بيشتر از سياست هاي اقتصادي کشور انتقاد کرد چرا که مثل بقيه بخش ها بخش خصوصي ما توانا و بزرگ نيست شايد چون دولت رقيب بخش خصوصي است. در مطبوعات هم مي بينيد که روزنامه هاي دولتي، راديو و تلويزيون دولتي هست و از بودجه عمومي ارتزاق مي کنند. ديگر روزنامه ها هم به ترتيبي ناچارند دست خودشان را کنار دولت نگه دارند. در چنين وضعيتي طبيعي است که روزنامه نويس مستقل مجاهده مي خواهد، از خودگذشتگي مي خواهد و خب روزنامه نويس هم يک آدميزاد است مثل بقيه آدم ها. روزنامه نگاران هم خواست هايي دارند، تمايلاتي دارند، آنها هم اجاره خانه مي دهند. آخر اينها بايد از کجا تامين شود زماني که روزنامه ها از نظر اقتصادي سر پاي خودشان نمي ايستند. ما در 2 ، 3 تا تجربه ديديم که دوستان مبتکر و کارآشنا زماني که توانستند بخش اقتصادي را حل کنند و يک حقوق بخور و نمير و يک آرامش خاطر نسبي براي روزنامه نگاران فراهم کنند، روزنامه هاي خيلي خوبي منتشر کردند، ولي باز آنها نتوانستند تحمل کنند. به عنوان آخرين جمله مي گويم من چهل و چند سال روزنامه نويسي کردم اما نه بيمه هستم و نه حقوق ثابتي دارم. شما به من بگوييد کسي در دنيا اين کار را مي کند؟ من چنين توقعي نمي توانم از نسل جديد داشته باشم چرا که زندگي به آنها فشار مي آورد. مطمئن باشيد به هر کس در هر جاي دنيا اينها را بگوييد مي خندد به آدم.
+
نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1386ساعت   توسط زمان زاده
|
درباره وبلاگ
بیچاره کسی که شهر یزدش وطن است بیچاره ترآنکه نقش بندیش فن است زین هردو بتر که اهل سخن است ناچار کسی که هرسه دارد چو من است شاعر: غیاث الدین نقشبند یزدی(شاعرق11 ه.ق)