تبليغاتX
یزد نگــــار|By ZamanZadeh & Friends
HOME PAGE BLOG ARCHIVE PHOTOBLOG RADIO Articles photo.net RSS English web العربي وب
فتوبلاگ
نویسندگی تنها حرفه‌ای است که اگر با آن پول در نیاوری، کسی مسخره‌تان نمی‌کند. ژول رونالد

ویژه

موضوعات
نشریات
پیام
اقتصادي
سياست
هنری
رسانه
روزمره گی ها
عکس
حیاط خلوت
داستانك
طنز
میراث فرهنگی
گردشگری
فیلم
تئاتر
وبلاگ
سایت
گفتگو
اجتماعی
ادب و هنر
ادبیات
کتاب
رادیو تلوزیون
زنان
شعر
بناهای تاریخی
آثار تاریخی
عکاسی
شهر
موسیقی
فرهنگ لغت یزدی
آدم ها
پادکست
تاریخی
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
خرداد 1385
خرداد 1384
شهریور 1382
مرداد 1382
شهریور 1381
مرداد 1381
دی 1378
نويسندگان
زمان زاده
پ. مهدوی
فرزانه جوادی
سارا مرغوب
سید هادی بلوریان
مجید وفایی شاهی
لينك
ساغر
ابراهیم رها
رضا سالیانی
رضا حقیقت نژاد
حامد رييس يزدي
پایدار اردکانی
حسین مسرت
سهیل
شاه شوازی
مسعود ميرجليلي
امیرحسین دادگر
خورشیدنام
شادي شفيعي
علیرضا زارع
مسیح علی نژاد
الهام خدابنده
یونس شکرخواه
کدیور
مهاجرانی
محمد علی ابطحی
حاجی واشنگتن
دو در دو
نیک آهنگ کوثر
قوانلو قاجار
ماه منیر رحیمی
بهار نو
رادیو زمانه
میرزا پیکوفسکی
نیما اکبر پور
كريم ارغنده پور
عباس عبدی
مسعود بهنود
سیبستان
زن نوشت
ملکوت
شاملو
میرزا پیکوفسکی
امیرترقی نژاد
احمد عجمین
حمید کلانتری
بهارنو
شهر نیکان
یزدفردا
محمدرضا بيكي
شهروند امروز
رضا خجسته رحیمی
اکبر منتخبی
عباس معروفی
هفته نامه آیینه یزد
هفته نامه بشارت نو یزد
مولانا
محیط زیست بافق
سهیل شریعتمداری
آیینه ای در برابر
روایت های من/ فیلمساز یزدی
فن فوت یزد
خاطرات یک دوشیزه
هنر گاهگلی
جلاد کوچولو
کلوپ عکس یزد
نقاش/ فیلمساز یزدی
شهر من یزد
طعم شولی
آمار و امكانات
فرم ارسال نظر
داستان - محمد علی جمالزاده - دارلمجانین 2
نور چشم نعيم التّجار
شاه باجي خانم از شنيدن اين حرفها سراسيمه شده دو سه بار آب دهن را فرو برده با كلمات شكسته و بسته من من كنان گفت خير خير اشتباه مي كنيد. به جان عزيز خودت نباشد به جان رحيم و به كلام الله مجيد كه بلقيس هم طفلك شب و روز آب از گلويش پائين نمي رود و شش دانگ فكر و خيالش پيش پسر عمويش است . چرا هم نباشد مگر محمودم از كي كمتر است . مگر به اين جواني ماشاءالله ماشاءالله چشم و چراغ و اسباب رو سفيدي اين دودمان نيست . مگر هنوز هم اسم پدر خدا بيامرزدت را كه هر چه خاك اوست عمرتو باشد در سراسر اين شهر به عزت و احترام نمي برند. مگر ماشاء الله هفت قرآن به ميان امروز از حيث جمال و كمال كسي مي تواند بالا دست تو در آيد اگر پاي حاج عمويت در ميان نبود همين فردا خودم دست و آستين بالا مي كردم و در همين خانه براي تو و بلقيسم يك عروسي راه مي انداختم كه وصفش را در كتابها بنويسند. از دو چشم كور شوم اگر دروغ بگويم ولي امان از دست حرص و طمع اين مرد نه دلش به حال فرزند خودش مي سوزد نه به حال فرزند برادر ناكامش در اين دنيا چشمش به جز پول هيچ چيز ديگري را نمي بيند. به آسمان نگاه نمي كنيد مگر براي اينكه ستاره ها به شكل يك قراني و دو هزاري هستند. اگر جدول قرآن از طلا نباشد هرگز باز نمي كند. شصت سال از عمرش رفته و هنوز فكر
نمي كند كه با اين موهاي سفيد واين دندانهاي افتاده يك پايش لب گور است و موي حلوايش بلند است و فردا وقتي كه چك و چانه اش را بستند از اين همه دارائي و مال و منال به جز دو ذرع كفن و دو مثقال سدر و كافور با خود بيشتر نخواهد برد. حالا اين همه رويهم گذاشته بسش نيست چشم طمع به مال ديگران هم دوخته است . راست گفته اند.

« چشم تنگ مرد دنيا دار را
يا قناعت پركند يا خاك گور»

اين مرد حسابي تازه در اين سن و سال كه چانه اش بوي الرحمن مي دهد به هواي اينكه نعيم التجار از خر پولهاي نمرﮤ اول اين شهر است دندان طمع به مال او تيز كرده و دختر نازنين معصوم خود را نگفته و نپرسيده با پسر احمق اين مردكه نكره نامزد كرده است بدون آنكه اصلا احدي را خبر كرده باشد. راستي كه شرم و حيا را جويده و فرو داده است. امروز ديگر كسي گوسفند را هم به اينطور نمي فروشد. مگر اهل اين شهر نمي دانند كه همين آقاي نعيم التجار بيست سال پيش براي صد دينار له له ميز دو روي سكوي سبزه ميدان بساط پهن مي كرد و جوراب و دستمال و تله موش و آتشگردان و بند تنبان مي فروخت. ايكاش همان وقت يكي از آن بندتنبانهايش را بگردنش انداخته بودند و مردم را از شرش آسوده كرده بودند با پانزده تومان سرمايه اي كه بهم زده بود اين قدر مال مردم را حلال و حرام كرد تا كمرش بزند حاجي شد و همين كه دستش به دهنش رسيد به حدي دوز و كلك چيد و دستمال كرد تا به وسيلـﮥ پول قرض دادن پايش به دربار باز شد و آن وقت يكدفعه فوارﮤ بختش بلند شد و صاحب اسم و رسم و بيا و برو گرديد امروز كارش به جائي رسيده كه ديگر كسي جرئت ندارد به اسب آقاي بگويد يابو حالا باز اگر پسرش آش دهن سوزي بود حرفي نداشتيم ولي تو را به پيغمبر كسي هم با اين چل ديوانه دختر
مي دهد. مگر دختر علف خرس است آن هم دختري مانند بلقيس كه يك تار مويش به صد تا از اين جعلقها مي آرزد مگر خداي نكرده سيب سرخ برا ي دست چلاق خوب است كه آدم دخترش را به چنين الدنگي بدهد مردكه خبط دماغ پيدا كرده گوهر شب چراغ را به گردن سگ مي بندد. اين پسره سزاوار پالان است زن چه به دردش مي خورد. براي همان لكته ها و شلختها و شليته به پاهاي چاله سيلابي خلق شده كه پولش را مي خوردند و بي ادبي مي شود تو حلقش نجاست مي كردند. والله هر وقت به فكر بلقيس نازنينم مي افتم و مي بينم دارد لقمـﮤ دهن سگ مي شود دلم خون مي شود. افسوس كه اين طور مطيع و منقاد و سر بزير بار آمده است من جاي او بودم سبزي بار يك چنين پدري نمي كردم و جلوي خودي و بيگانه بريش اين آدم بي انصاف مي خنديدم طفلك از وقتي اين خبر به گوشش رسيده از بس پنهاني گريه و زاري كرده واشك ريخته چشمش مثل كاسـﮤ خون شده واز لاغري مثل نخ و ريسمان شده است. اينكه پدر نيست بلاي جان فرزندش است خداوند رحم وانصاف به شمرذي الجوشن داده و به اين مرد نداده چطور دلش راضي مي شود كه اين فرشتــﮥ رحمت را به اين خمرﮤ لعنت بدهد. اين هم داماد شد. مرده شور آن شكل منحوسش را ببرد. آن قدو قوارﮤ اكبيرش روي تختـﮥ مرده شور خانه بيفتد اين هم ريخت شد اسم اين را هم مي شود صورت آدم گذاشت . به قدري اكبير و كثافت گرفته است كه اگر هفتاد سگ گرسنه بليسند باز هم پاك نمي شود. واي به آن دماغ كج و معوج و آن گوشهاي بلبلي . امان از آن گردن دراز و آن سرگر و آن دندانهاي گراز. صورت نگواخ و تفي است كه بديوار خلا پسيده اين هم شكل و تركيب شد. آينـﮥ دق و جعبه هزار بيسته نكبت است راستي كه نسناس پيشش يوسف كنعان است و بوزينه از او خراج حسن و جمال مي گيرد. حالا زشتي و بدريختي سرش را بخورد اگر لامحاله آدميت و اخلاقي داشت دل انسان اين قدر نمي سوخت ولي نه يك نخود فهم دارد نه يك ارزن كمال. حرف معموليش را نمي تواند بزند. دهنش را باز مي كند صد رحمت به يخچال مثل اين است كه پردﮤ مبال عقب رفته باشد غير از رسوائي و بد آبروئي كاري از اين عوج بن عنق ساخته نيست. علقه مضفـﮥ بي پدرو مادر با آن چشمهاي حيز كه الهي باباغوري به شود و با آن لب و
لوچه اي كه خاله گردنه دراز به پايش نمي رسيد شب و روز در پي دخترهاي مردم است . پسرك هنوز دهنش بوي شير مي داد و پشت لبش سبز نشده بود كه مثل سگ هار به جان عرض و ناموس اهل محله افتاده بود. هيچكس از دست اين تخم شراب هرزه مرض آسودگي نداشت. حالا اينها همه به كنار تازه آقا را به فرنگستان هم فرستاده اند. راستي كه چشم اهل ايران روشن كل بود به سبزه نيز آراسته شد. لايق گيس خانم جانش باشد. چو انداختند كه رفته درس تجارت به خواند و برگردد دارائي و املاك پدرش را اداره كند. خدا مي داند مثل سگ دروغ مي گويند از بس اين پسرك مزلف اينجا افتضاح بالا آورده بود به بهانـﮥ درس خواندن سنگ قلابش كرده به درك اسفل فرستادند كه شرش را از سر مردم بكنند. والا هر كسي مي داند كه مسيو كره خر رفته و الاغ بر خواهد گشت . انشاءالله ديگر قدمش به اين خاك نرسد. باز اينجا كه بود هر چه باشد مملكت اسلام است و مردم دين و آئين دارند و تو دهنش مي زنند اما سبحان الله كه در آنجا با مردمي كه نه خدا
مي شناسند و نه پيغمبر و نه طهارت مي گيرند و نه روزه و قول و بونشان با هم ملخوط است حاجي زاده چه از آب در خواهد آمد. پسره قرتي عيد قربان سه سال آزگار است كه به فرنگستان رفته مي گويند هر روز و اميتر قد . هرزگي و بد اخلاقي را به حدي رسانده كه حتي فرنگيها از دستش ذله شده اند و در هيچ جا راهش نمي دهند. تا دندﮤ پدر احمقش نرم شود مردك نادان بايد هر روز جو و گندم فروخته برات فرنگستان بگيرد تا نور چشمي آنجا پولهاي ما بار اشراب و كباب كرده تو حلق فاحشه ها و لكاته ها وليكوريهاي پاريس بكند و در عوض كوفت و آتشك و ماشرا براي پدر و مادرش تحفه بياورد. حكايت خوشمزه اين است كه مي گويند بهار گذشته از بس پسره به اسم اينكه كارهاي مدرسـﮥ تجارت فرصت نمي دهد سرش را بخاراند كاغذ به پدر و مادرش ننوشته بود و مادره اشك ريخته بود. عاقبت خود نعيم التجار به هزار جان كندن دو سه كلمه فرانسه ياد گرفته و كار و بار و زندگيش را گذاشته به پاريس رفته بود كه ببيند آقازاده چه مي كند. پس از رسيدن به پاريس يك روزي كه پدر و پسر با هم در كوچه ها گردش مي كرده اند ازقضا جلوي عمارت معتبري مي رسند و حاجي آقا به عادت معهود از پسرش مي پرسد كه اين چه عمارتي است و چون پسرش مي گويد نمي دانم خود حاجي به آژاني كه در همان نزديكي ايستاده بود نزديك مي شود و با همان فرانسه شكسته بستـﮥ كارقوزي مي پرسد آقاي آژان ببخشيد اين چه عمارتي است و آژان باادب هر چه تمامتر جواب مي دهد كه اين مدرسه تجارت است. اصلاً چنين آدمي تازه فرضاً هم كه درس خواند و به ايران برگشت چه دسته گلي به سر كس و كارش خواهد زد.
صحبتهاي شيرين شاه باجي خانم بدينجا رسيد و هيچ معلوم نبود كه اصلاً به اين زوديها پاياني داشته باشد كه رحيم در حاليكه قاه قاه مي خنديد كلام مادر را بريده گفت مادر جان اين حرفها به درد محمود نمي خورد. اگر راست مي گوئي درماني براي دردش پيدا كن ... از بس حوصله ام سررفته و دلتنگ بودم و خبر نامزد شدن بلقيس جگرم را كباب كرده بود و ديگر منتظر دنبالـﮥ مشاجره و منازعه مادر و پسر نشده با سر خداحافظي مختصري كردم و خود را از خانه آقاميرزا بيرون انداختم.

دربدري و خون جگري
اول فكر كردم بروم بي خبر و بي اثر اسباب و جل و پلاس مختصري را كه دارم از خانـﮥ حاج عمو جمع بكنم و بي صدا و ندا خداحافظي دُمم را روي كول گذاشته گور خود را گم كنم و در هر درك اسفلي شده براي خود منزلي پيدا كنم ولي احتمال دادم كه خداي نخواسته از اين حركت من غبار ملالي بر خاطر لطيف بلقيس بنشيند و لهذا كاغذي به مضمون ذيل نوشتم و گيس سفيد را در گوشه اي پيدا كردم و دست به دامنش شدم و كيف پولم را در كفش خالي كردم كه كاغذم را هر چه زودتر به بلقيس برساند. نوشتم:
دختر عموي عزيزم ده روزي بيش نيست كه در بالين جوان بيماري نشسته و در حقش دعاي خير مي كرديد كه يا رب:

سوز ابدي ده از عطايش
وانگه بعدم فكن دوايش

هيچ تصور نمي كرديد دعايتان به اين زودي مستجاب گردد. در اين لحظه شرارﮤ ياس و بيچارگي چنان مغز استخوانم را مي سوزاند كه هر دقيقه آرزو مي كنم ايكاش لطف و عنايت بيحد دختر عموي مهربانم عمر دوباره به من نبخشيده بود و در همان عالم نازنين و لذت بخش بيهوشي و بيخبري از ورطـﮥ جانگداز غم و اندوه بر كنار مانده بودم. در گوشـﮥ اين اطاق تنگ و تاريك كه به جهاتي بر شما پوشيده نيست براي من حكم جهنم واقعي را پيدا كرده تنها تسلي خاطري كه داشتم مجاورت با آن چشمـﮥ كوثري بود كه اگر چه از ديدارش محروم بودم ولي طراوت روح افزا و نسيم جان پرورش همواره هفت در بهشت رحمت را بر رويم گشوده مي داشت بر لب آب حيات از تشنگي جان مي دادم ولي باز همين محرومي و عطش نشاط دل غمزده ام بود و از بخت و طالع خود راضي و شاكر بودم ولي چكنم كه اين شبح سعادتي نيز كه يكتا مايه تشفي خاطر مسكينم بود از همان ساعتي كه شنيدم ملكـﮥ سباي كشور وجودم رفتني است مانند شن و ماسـﮥ نرم و سوزان كنار دريا يكباره از ميان انگشتان اميدم ريخته و اينك با دست خالي و قلب ريش چشم براه روزي هستم كه چون سگ پاسبان سر در آستانـﮥ ليلي نهاده به ديده حسرت بنگرم كه چگونه اغيار جانانم را دست بدست مي برند. راستي آنكه خداوند چنين قوه و طاقتي به من نداده است
بي شبهه بهتر است كه تا فرصت باقي است از سر اين راه دور افتم كه مبادا فردا وقتي كه آن فرشتـﮥ رحمت را خواهي نخواهي به قربانگاه كامكاري جوان فارغ البالي مي برند در عبور از جلوي محنتكدﮤ من شوريده بخت تير نگاه سوزانم خار كف پاي نازنينش گردد. پس از سر كمال اخلاص و صداقت سعادتمندي دختر عموي بي پناه و بي همتايم را از خداوند درخواست مي نمايم وگرچه گفتني بسيار است بيش از اين راضي به ملال خاطر عزيزش نمي شوم
«افسانـﮥ عمر سخت محنت زا است
آن به كه فسانه مختصر گيرم»
پسرعموي آوارﮤ شما محمود
گيس سفيد كاغذ را زير چادر نماز گرفته و رفت و من به اطاق خود برگشتم و بلافاصله دست بكار جمع و جور اسباب و خرت و پرتي كه داشتم گرديدم. دارو ندارم در سه بقچه جا گرفت و ساعت سه و چهار از شب رفته بود كه خسته و وامانده وارد رختخواب شدم كه استراحتي كنم و فردا صبح زود رفع شر خود را بنمايم.
هنوز چشمم به هم نرفته بود كه در اطاق به شدت باز شد و شخصي خرخركنان وارد گرديد. از جا جستم و لامپا را كه حسب المعمول پائين كشيده بودم بالا كشيدم و چشمم به حاج عمو افتاد كه مانند غول با چشمهاي از حدقه درآمده كاغذي در دست در وسط اطاق ايستاده بود. بزودي قضيه برايم روشن شد و معلوم گرديد كه شست ايشان از موضوع كاغذ نوشتن من به بلقيس خبردار گرديده و چون بلقيس كاغذ را مخفي كرده بود و نمي خواسته نشان بدهد حاج عمو با تيغـﮥ قندشكن مجري مخصوص دخترش را درهم شكسته و كاغذ را درآورده پيراهن عثمان قرار داده است.
خيلي حرفهاي درشت و بسيار سرزنشها و شكايتها و گله منديها و حتي فحش و ناسزا و دشنام در ميان ما رد و بدل شد ولي همينقدر بس كه در همان نيمـﮥ شب به عجله لباس پوشيدم و بقچه ها را به كول گرفتم و از خانه بيرون آمدم.
اول خواستم بروم منزل رحيم ولي ديدم عده شان زياد و جايشان كم است و به خاطرم آمد كه رفيق ديرينه ام دكتر همايون كه تازه از فرنگ برگشته بود منزل دربستـﮥ دنجي اجاره كرده و با يك نفر نوكر تنهاست. چون منزلش قدري دور بود و بقچه ها هم سنگيني مي كرد آنها را به مشهدي عبدالله يخ فروش سرگذر كه هنوز نبسته بود سپردم و هي به قدم زده به طرف منزل همايون روانه شدم.
احتمال قوي مي رفت كه در خواب باشد ولي از ناچاري و اضطرار بيدرنگ در را كوبيدم. اتفاقاً بيدار بود و بزودي در باز شد وقتي چشم همايون در آنوقت شب به من افتاد اول يكه اي خورد ولي فوراً به شيوﮤ عربها مرحبائي گفت و از دو طرف مشغول خوش و بشهاي معمولي گرديديم. از حال آشفته و سخنان شكسته بستـﮥ من كم و بيش پي به مطلب برد و براي اينكه مرا مشغول ساخته باشد نوكرش را صدا كرد و گفت آن تخته نرد كار آباده را ه همين امروز برايم سوقات آورده اند زود بياور كه دست و پنجه اي با آقاي محمود خان نرم كنم و ببينم چند مرده حريف است. گفتم برادر اگر چه مي دانم اهل دم و درد نيستي ولي يك امشبه را اگر بتواني بجاي تخته دو سه گيلاس عرق مرد افكن به من برساني ثواب بزرگي كرده اي. گفت اين حرفها چيست كه بگوشم مي رسد تو مرد عرق نبودي گفتم رفيق روزگار انسان را مرد خيلي كارها مي كند.
معلوم شد دكتر فقط يك بطري الكل براي استعمال طبي دارد ولي از قضا نوكرش بهرام عرقخور و اهل كيف و حال بود و بزودي بساط را فراهم ساخت. بعد از صرف عرق و خالي كردن بطري شامي هم با همان حالت سستي و مستي خورديم و دكتر و نوكرش از هر جائي بود بالاپوش و زيرپوشي براي ميهمان ناخوانده خود دست و پا كردند و آن شب منحوس را هر طور بود به صبح رساندم.
نشان به آن نشاني كه ده روز آزگار از منزل همايون قدم بيرون نگذاشتم. رفته رفته به فكر افتادم كه چه شده كه رحيم با آنكه برايش پيغام فرستاده بودم كه در كجا منزل دارم بسر وقتم نيامده است. اين بود كه روزي به اصرار همايون ريش تراشيدم و سر و صورتي آراستم و به عزم ملاقات رحيم از منزل بيرون شدم راست است كه دلم براي رحيم تنگ شده بود ولي اصل مطلب اين بود كه دلم مي خواست سلامي به شاه باجي خانم بدهم و ببينم پس از آن شب كذائي و شبيخون حاج عمو و گريزپائي من چه تازه اي رخ داده و بر سر بلقيس بيچاره چه آمده است.
وارد اطاق رحيم كه شدم ديدم با رنگ پريده و چشمهاي گودرفته در رختخواب افتاده و آثار ضعف و ناتواني و علائم نگراني و اضطراب فوق العاده از وجناتش نمايان است.
از مشاهدﮤ آن احوال سخت متأثر گرديدم و انديشه هائي را كه در عرض راه در باب خود و بلقيس در ديگ كله پخته بودم نقداً به كنار گذاشته به قصد استمالت خاطر رحيم به استفسار احوالش پرداختم.
همانطور كه ديدگانش را به نقطه اي از ديوار اطاق دوخته و زل زل نگاه مي كرد بدون آنكه سرش را برگرداند لبهاي كبود رنگش حركتي نمود و با صداي لرزاني گفت مگر اين ولدالزنا راحتم مي گذارد جانم را بلبم رسانده است نه شب برايم مانده نه روز ...

نبرد يك و دو
گفتم از كي حرف مي زني و مقصودت چيست؟ گفت از كي مي خواهي حرف بزنم از اين «دو» بيرحم و بيمروت حرف مي زنم كه كمر قتل مرا بسته و ساعتي نيست كه به يك شكل تازه اي در مقابلم سبز نشود و عذابم ندهد خدا شاهد است كه جانم را به لبم رسانده و يك دقيقه از دستش خلاصي ندارم
گفتم تو كه باز بناي بي لطفي راگذاشته اي مگر بنا نبود دور اين مقوله را به كلي خط بكشي. گفت خدا عقلت بدهد خيال مي كني تقصير با من است. مگر سگ هار مرا گزيده كه بي جهت به پر و پاي كسي بپرم ولي او مرا ول نمي كند از ديشب تا به حال بيست بار مرا سراسيمه از خواب بيدار كرده كه» اي بدجنس نابكار حالا كارت به جائي كشيده كه پايت را توي كفش من كرده اي چنان حقت را كف دستت بگذارم كه پدرت جلوي چشمت بيايد. معلوم مي شود با آنهمه كنجكاوي و فضولي هنوز مرا درست نمي شناسي وقتي پوستت را كندم خواهي فهميد من چند مرده حلاجم ...»
رحيم بيجاره مثل آنكه مشغول هذيان باشد مدام دندانهايش به هم مي خورد و سخنان درهم و برهم و نيم جويده اي آسبا مي كرد كه كم كم فهميدن آنها براي من مشكل مي شد ولي در همان حيص و بيص چشمم به ديوار اطاق افتاد و ديدم رحيم با آن خط ثلث غريب و عجيب مخصوص به خودش كه شبيه به خط كوفي بود اين بيت ها را با خط دشت بر روي مقواهاي بزرگي نوشته و با ريسمان سياه كلفتي به ديوار اطاقش آويزان كرده است:
«يكي خواه و يكي ران و يكي جوي
يكي بين و يكي خوان و يكي كوي»
(عطار)
«احد است و شمار ازو معزول
صمد است و نياز ازو مخذول»
(سنائي)
«نه فراوان نه اندكي باشد
يكي اندر يكي يكي باشد»
(سنائي)
«هرگز اندر يكي غلط نبود
در دوئي جز بدو سقط نبود»
(سنائي)
«مؤثر در وجود الا يكي نيست
در اين حرف شگرف اصلاً شكي نيست»
(جامي)
«بود يكي ذات هزاران صفات
واحد مطلق صفتش غير ذات»
(وحشي)
«زبدﮤ نام جبروتش احد
پايـﮥ تخت ملكوتش ابد»
(نظامي)
«دوئي را چون برون كردم دو عالم را يكي ديدم
يكي بينم يكي جويم يكي دانم يكي خوانم»
(ديوان شمس تبريزي)
«غير واحدهر چه بيني اندرين
بي گماني جمله رابت دان يقين

قبله وحدانيت دو چون بود
خاك مسجود ملا يك چون شود»
(مثنوي)
«دو مگوي و دو مدان و دو مخوان
بنده را در خواجه اي تو مخوان»
(مثنوي)
«مثنوي مادكان وحدت است
غير واحد هر چه بيني آن بت است
غير واحد هر چه بيني اندر اين
بي گماني جمله رابت دان يقين»
(مولوي)
از مشاهدﮤ آن شعرهاي غريب و آن نخها و آن ميخها خنده ام گرفت. گفتم برادر اين ديگر چه بازي است درآورده اي تو هميشه «يك» را از اولياءالله و حتي بالاتر مي دانستي و همتراز وي خدا مي شمردي حالا چرا بقناره اش كشيده اي.
گفت چه خاكي مي خواهي بر سر نمايم. وقتي اين «دو» لعنتي اينطور درصدد اذيت و آزار من است من هم به «يك» ملتجي شده ام و يقين قطعي دارم كه مرا از شر «دو» كه دشمن خوني ازلي و ابدي خود او تمام عالم است نجات خواهد داد ولي نمي دانم چرا تا به حال بسر وقتم نيامده است، مي ترسم معصيتي از من سر زده باشد و مرا مستحق عقوبتي بداند اما ترديدي نيست كه وقتي موقعش رسيد خودش خواهد آمد و انتقام مرا از اين بدخواه بدطينت خواهد كشيد.
گفتم رحيم خدا گواه است ديوانـﮥ زنجيري هستي. خدا پدرت را بيامرزد «يك» كيست كه حالا ديگر به قول تو منتقم و قهار هم شده است. با چشمان برافروخته مثل اينكه كفر گفته باشم به من تاخته گفت چطور «يك» كيست. يك تنها عدد واقعي و اساسي است. يك پايـﮥ آفرينش است يك مركز كل مراكز و وجود واجب مطلق است. يك فرد لم يزل و لم يزال است. يك خدا يك عالم آفريده و بنيان آن عالم را به روي واحدي قرار داده كه اساس هر روحي و هر ماده اي و هر جوهري و هر چيزي كه هست همه همان يك است و جز يك نيست. قل هوالله احد. چه خواجه علي چه علي خواجه و چه بگوئي «قل هوالله احد» و چه بگوئي «قل الاحد هوالله» هيچ فرقي ندارد. مگر نه فيثاغورث عدد را اصل وجود پنداشته و كليه امور عالم را نتيجـﮥ تركيب اعداد و نسبتهاي آن دانسته و سرتاسر نظام عالم را تابع عدد شمرده است و عدد را حقيقت اشياء و واحد را حقيقت عدد خوانده و تضاد بين واحد و كثير و بين فرد و زوج را منشاء همـﮥ اختلافات پنداشته است و خلاصه آنكه گفته است عدد واحد اصل عالم است و موجودات ديگر جمله تجليات گوناگون و مراتب مختلفـﮥ عدد هستند و واحد مطلق را از هر زوجيت و فرديت و كثرتي بري مي دانسته است. مي پرسي يكي كيست و عدد چيست رفيق جواب دادن به اين سئوال كار حضرت فيل است ولي همينقدر بدان كه به قول حكيم بزرگواري مانند منصور حلاج «االواحد لا يعرفه الاالاحاد من العباد» يعني واحد را كسي نمي تواند بشناسد مگر اشخاص بسيار معدودي و در تعريف عدد هم گفته اند «الواحد و ما يتحصل منه» يعني عدد عبارت است از يك و آنچه از يك حاصل آيد. پس معلوم شد كه واحد كه اسامي ديگرش احد و وحيد هم هست و فرد و مفردش هم مي گويند اصل و اساس خلقت و تكوين است و از هر جمع و تفريق و ضرب و تقسيمي مبري و منزه است و مانند هر چيزي كه هميشه به يك حال باشد قابل ادراك نيست و درست مثل آن است كه كسي از تو بپرسد خدا كيست ...
گفتم رحيم جان زياد دور مي روي. من هم قبول دارم كه «همسايه يكي خدا يكي بار يكي» ولي چه لازم كه به اين گونه مباحث تفريحي اين همه پيرايه ببنديم از من مي شنوي برخيز اين شر و ورها را دور بينداز و مثل بچـﮥ آدم سرت را شانه زده لباست را بپوش تا دو نفري بازو به بازو داده سر به صحرا نهيم و از اين هواي لطيف بي نظير اولين ايام فصل خزان طهران استفاده كنيم و مثل آن زمانهاي خوش سابق خندان و قدم زنان خود را به يكي از اين قصبات خرم دامنـﮥ شميرانات رسانده بر غم روزگار غدار و به كوري چشم حاج عموي سر تا پا ادبار دق دلي درآوريم و ساعتي دنيا و مافيها را فراموش كرده دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سراندازيم.
گفت مگر تصور مي كني اين «دو» يك دقيقه مرا آسوده خواهد گذاشت. مثل سايه عقب سرم است و هر چه عجز و لابه مي كنم مي خندد و دندان غرچه مي رود و انگشتان تيز و درازش را مثل دو تيغه قيچي با آن ناخنهاي سياه و خنجري حلقه مي كندو به طرف گلويم حمله مي آورد.
گفتم خيالت گرفته. اين بلائي است كه خودت براي خودت تراشيده اي درست همان حكايت پينه دوزه است وانگهي تو خودت مي گوئي عدد اصلي تنها يك است و ساير اعداد تركيبات يك است. در اين صورت دو هم يك است و يك و اگر يك به قول خودت سرچشمـﮥ همـﮥ نيكيها و منبع هر فيضي است چطور مي شود كه به محض اينكه مضاعف شد اينطور شرير و خبيث و بدخواه و پست ودني از آب درآيد.
گفت بارك الله تازه درد دلم را داري مي فهمي نكتـﮥ مهم و سرنگو كه مرا ديوانه كرده همين معمائي است كه تو هم تازه داري بدان منتقل مي شوي همه مذاهب به يك شيطاني معتقدند در صورتي كه خودشان مي گويند شيطان از تجليات پاك رحمان و از جمله ملائكـﮥ مقربين بوده است ولي سر دو نيز به عينه همان سر شيطان است و گمان نمي كنم عقل انساني به فهم و ادراك آن قد بدهد.
رحيم مشغول همين گونه صحبتها بود كه ناگهان ديدم رنگش مثل ذغال سياه شد و چشمهايش از شدت اضطراب از حدقه درآمد و از جا جسته بناي فرياد را گذاشت كه خداوندا به فريادم برس كه صداي پايش بلند شده دارد نزديك مي شود. محمود جان دستم به دامنت از پهلوي من دور نشو كه خفه ام خواهد كرد. واي واي كجا بروم كجا مخفي شوم
ديدم بيچاره مثل كسي كه عزرائيل را به چشم ديده باشد سر را در ميان دو دست گرفت و افتاد به روي رختخواب در صورتي كه مثل بيد مي لرزيد جلو رفتم و در پهلوي بسترش نشستم و در آغوشش گرفته گفتم عزيزم نترس هيچ كس به تو كاري ندارد. ولي معلوم بود كه اصلاً حرفهاي مرا نمي شنود چشمهايش به هم رفت و عرق سردي به پيشانيش نشست و گردنش خم شد و مثل اين بود كه به كلي از حال رفته باشد.
مدتي با دستمال عرقش را پاك كردم و شانه هايش را مالش دادم تا رفته رفته قدري به خود آمد و از نو رمقي گرفت. آنگاه به آهستگي چشمان را نيم باز نموده نگاه با محبتي شبيه به نگاه كودكان بيمار به من انداخت و تبسمي كرد و گفت بگذار بخوابم ولي تو را به خدا تا حالم به كلي بجا نيامده و درست خوابم نبرده از اينجا جنب نخور.
سرش را به آرامي به روي بالش گذاشتم و دستش را در دستم گرفته آنقدر همانجا بيصدا و بي ندا نشستم تا از صداي منظم نفس كشيدنش يقين حاصل نمودم كه به خواب رفته است.

عالم يقين
آنگاه برخاسته با تك پا آهسته از اطاق بيرون رفتم. شاه باجي خانم در روي ايوان بدون فرش همانطور به روي آجرها سر برهنه گرد نشسته بود و منقل آتشي در جلو داشت و وسمه جوشانيده مشغول وسمه كشيدن بود در حالي كه ننه يدالله هم پهلوي خانم خود پاهاي بي كفش و جوراب را دراز كرده در يك سيني بزرگ مسين سرگرم برنج پاك كردن بود.
گفتم شاه باجي خانم پسرتان دارد از دست مي رود و شما با دل آسوده نشسته ايد وسمه مي گذاريد مرحبا به اين دل كه دل نيست درياست.
شاه باجي خانم همانطور كه سرش را از راست به چپ و از چپ به راست مي گردانيد با طمأنينه تمام گفت خاطرت جمع باشد حال رحيم همين فردا به كلي بجا خواهد آمد.
گفتم اين حرفها چيست. چطور مي خواهيد حالش بجا بيايد در صورتي كه شما هنوز اصلاً حتي به طبيب هم مراجعه نكرده ايد.
شاه باجي خانم وسمه را از يك ابرو به روي ديگر دوانده گفت طبيب بچه درد مي خورد. رحيم جن زده شده و ملاعبدالقدير جن گير و آئينه بين پامناري ديروز خودش به من قول داد كه همين فردا شب كه شب جمعه است وقت آفتاب زردي جن را از بدنش بيرون خواهد كرد برو آسوده باش و بيخود غصه مخور.
گفتم واقعاً حيف از چون شما خانمي است كه به اينگونه حرفها دل خودتان را خوش
مي كنيد. جن چيست و جن زده كدام است.
گفت محمود خان ترا به خاك پدرت زياد سربسرم نگذار من پشت تاپو بار نيامده ام و اين گيسي را كه مي بيني تو آسياب سفيد نكرده ام كه امروز ديگر تو بيائي به من درس بدهي. خودم به چشم خودم صد بار ديده ام كه همين حكيم باشيهاي سرگنده و ريش دراز مريض را جواب داده اند و با يك دعا و يك باطل السحر همين ملاعبدالقديرهاي جن گير و دعا نويس و كت بين مريض صحت يافته و به ريش اين دكترهاي نادان و پرمدعا خنديده است.
گفتم خانم محترم پاي جان يك جوان نازنين بيست و دو ساله در ميان است خدا را خوش نمي آيد كه بيچاره مثل آدمهاي مار گزيده به خود پيچيده و شما دل خود را به دعا و طلسم و عزائم خوش كرده خيال كنيد كه با ان يكان و آية الكرسي و حرز و تعويذ هم مي توان تب را بريد و مرض را علاج كرد.
گففت خان والا زياد جوش نخوريد و بدانيد كه از وقتي كه پا به عقل گذاشته ام با همين دعاهائي كه در نظر سركار عالي از آب جو كم قيمت تر است هزار جور مرض را علاج كرده ام و حالا هم خواهشمندم مرا بگذاريد با همين دعا و عزايم دلخوش باشم و طبيب و حكيم و دكتر به شما ارزاني ولي همينقدر بدانيد كه من تا نفس در بدن دارم نخواهم گذاشت پاي طبيب و دكتر به اين خانه برسد.
از شنيدن اين حرفهاي غريب و عجيب مات و متحير مانده نمي دانستم شاه باجي خانم مرا دست انداخته و يا آنكه واقعاً جدي سخن مي راند ولي وقتي حالت بهت و تعجب مرا ديد ميل وسمه كشي را بالاي وسمه جوش قرار داد و سر را از اين طرف به آن طرف جنباندن بازداشته در حالي كه اشك در چشمانش حلقه مي اندخت با صداي شكسته سيني برنجي راكه ننه يدالله پاك مي كرد نشان داد و گفت به همين دانهاي نشمرده قسم چهار روز تمام از تيغ آفتاب تا صلوة ظهر و از چهار ساعت به دسته مانده تا اذان شام از پا نيفتادم و مثل سگ حسن دله براي خاطر رحيم دور شهر دويدم و به اين در و آن در زدم و تازه سر كوفتم مي زنند كه به فكر فرزندش نيست. راستي كه زخم زبان از هزار زخم شمشير بدتر است.
گفتم شاه باجي خانم فايدﮤ اين همه دويدن و پاشنه كفش سائيدن چيست. اين دوندگي ها به حال رحيم چه نفعي دارد.
گفت چطور چه نفعي دارد؟ در اين چهار روزه فالگير و طالع بين و رمال و جام زن و كف بين و جن گير و طاس گردان و دعانويسي نمانده كه نديده باشم. همان روز اول كه ديدم حال رحيم بجا نيست فهميدم با جني و بيوقتي شده و يا چشمش زده اند و يا برايش جادو و جنبل كرده اند. هنوز اذان صبح را مي گفتند كه پشت در خانه سيد غفور رمال اصطهباناتي بودم. اول ده سكـﮥ طلا و يك كاسه نبات و سه كله قند مي خواست ولي همين كه ديد مشتري قديميش هستم به دوازده هزار راضي شد و در مقابل چشم خودم رمل و اصطرلاب انداخت و معلوم شد كه رحيم جني شده ولي گفت براي اينكه درست معلوم شود كدام يك از اجنه با رحيم دشمني پيدا كرده بايد پيش درويش شاه ولي كابلي جام زن بروي و دو كلمه سفارش مرا به درويش نوشت و بدستم داد. با پاي پياده زير آفتاب سوزان نفس زنان نفس زنان خود را از پامنار به سر قبر آقا رساندم و پرسان پرسان منزل درويش را پيدام كردم و اينقدر عجز و لابه كردم تا به پنج قران راضي شد جام زدم و معلوم شد كه رحيم در شب چهارشنبه آتش سيگار روي سربچـﮥ يكي از بزرگان اجنه انداخته و حالا پدر و مادر آن طفل رحيم را آزار مي دهند. اسم آن اجنه را هم گفت ولي از خاطرم رفته چيزي شبيه بزغنطر بود بعد همين اسم را روي يك قطعه كاغذ آبي نوشت و با لاك و موم خضر و الياس سرش را مهر كرد و به من سپرد و گفت فوراُ تا از ما بهتران خبر نشده اند اين كاغذ را ببر پيش سيد كاشف جن گير تا جنها را بگيرد و در شيشه حبس كند و به دستت بدهد. اسم سيد كاشف را شنيده بودم و همه مي گفتند كه از گذشته و آينده خبر مي دهد ولي نمي دانستم منزلش كجاست. پرسيدم و راه افتادم. درست يك فرسخ راه بود. عرق ريزان خودم را رساندم به هزار التماس و التجاء به يك تومان راضيش كردم. طلسمي نوشت و در آب گلاب شست و در اطاق تاريك دو نفر جني كه رحيم را آزاد مي دادند گرفته در شيشه كرد و در شيشه را مهر و موم نموده به دستم داد و سپرد به دستورالعمل مخصوصي كه خودم مي دانستم فردا شب كه شب جمعه است شيشه را به سنگ بزنم تا رحيم آسوده شود. پريروز هم دست بر قضا عمه حاجيه اينجا بود. وقتي حال رحيم را ديد گفت الاولله كه جادو و جنبل به كارش كرده اند يقين داشت كه تخم لاك پشت و مغز سرتوله سگ نوزاد بخوردش داده اند براي باطل السحر داديم دختر سيد روح الامين پيشنماز كه هنوز باكره است قليا و سركه زير ناودان رو به قبله نشست و سائيد و جلوي در خانه ريختيم. ننه يدالله يقين دارد
بچه ام را چشم زده اند و ديشب كه شب چهارشنبه بود دادم مرشد غلامحسين مرثيه خوان يك تخم مرغ برايش نوشت و سرشب اسپندو كندر و زاج دود كرديم و تخم مرغ را دور سر رحيم گردانده به زمين زديم و با اسپند هفت جاي بدنش را خال گذاشتيم وقتي كه هوا تاريك شد خودم رفتم سر چهار راه برايش آرد فاطمه خمير كردم و خوابش كه برد بالاي سرش شمع مشك و زعفران روشن كردم و دوازده مرتبه گفتم «درد و بلايت برود تو صحرا و برود تو دريا». ولي از شما چه پنهان دلم گواهي نمي دهد كه چشم زخم باشد چونكه از همان بچگي بدست خودم برايش بازوبندي دوخته ام و آية الكرسي و طلسم حضرت سليمان و حرز سيفي و جوشن كبير با چند دانه ببين و بترك و كجي آبي و سم آهو و ناخن گرگ تويش گذاشته ام و به بازويش بسته ام و هر روز قسمش
مي دهم كه باز نكند و الآن هم هنوز به بازويش است. از همـﮥ اينها گذشته چون شخصاً اعتقاد خاصي به ملاعبدالقدير دعانويس پامناري دارم و صد بار در مواقع بسيار سخت ديده ام كه دعاهاي اين مرد چه اثرهاي غريبي دارد همين امروز صبح پشت تكيه منوچهر خان چسبيده به شيشه گر خانه جلوي منزلش حاضر شدم و از ميان دويست نفر كه پشت به پشت از توي كوچه تا توي هشتي و صحن حياط منتظر نوبت خود بودند به هر زور و زجري بود خودم را به او رسانيدم و اينقدر التماس كردم و اشك ريختم تا دعائي داد كه امشپ بايد زير سر رحيم بگذارم و ابداً جاي شك و شبهه نيست كه فردا صبح اثري از اين ناخوشي و حواس پرتي بجا نخواهد ماند. حالا باز بيا و بگو به فكر فرزندت نيستي، خاطرت جمع باشد كه پسرم فردا انگار نه انگار كه يك تار مو از سرش كم شده مثل سرو روان بلند مي شود و به پاي خود به سلامتي و خوشي به حمام مي رود در اين صورت چرا با دل آسوده و خاطر جمع وسمه نگذارم و زير ابرو برندارم. حالا ديگر اميدوارم چشمش هم ترسيده باشد و وقتي مي گويم شب ايستاده آب نخور و سربرهنه مبال نرو و اگر هم رفتي ديگر اقلا آنجا آواز نخوان و مخصوصاً شب در آئينه نگاه مكن كه از قديم الايام گفته اند:


«خود در آئينه شب نگاه نكن
روز خود را چو شب سياه نكن»

كر كر نخندد و بگويد اصلاً جنس زن ناقص العقل است. دلش به حال من كه نمي سوزد هيچ دلش به حال خودش هم نمي سوزد پارسال كه شميران بوديم محض اينكه مرا اذيت كند هر شب رختخوابش را مي برد زير درخت گردو پهن مي كرد و مي خوابيد و اصلاً براي اينكه سربسر من بگذارد مخصوصاً منتظر مي شود روز چهارشنبه ناخن بگيرد حالا كه مزدش را كف دستش گذاشتند و مزه اش را خوب چشيد معني حرفهاي مادرش دستگيرش مي شود و مي فهمد كه با ما لچك بسرها هر كه در افتاد ور افتاد.
ديدم فوارﮤ ليچار شاه باجي خانم تازه اوج گرفته و اين بانوي چانه لغ مستعد است كه تا صباح قيامت پرت و پلا ببافد لهذا به رسم خدا نگهدار سري جنباندم و خود را به شتاب از آن فضاي مضحك و هولناك بيرون انداختم.
حال خودم هم حسني نداشت. خيلي پريشان و خسته و پكر بودم مدتي بي مقصد و
بي مقصود در كوچه ها پرسه زدم. هر جائي مي رفتم صورت مهتابگون و حزن انگيز بلقيس و رخسار پريشان و بيمار رحيم در مقابل نظرم جلوه گر مي شد. ناگهان خود را در مقابل خانـﮥ حاج عمو ديدم بخود گفتم خوب است داخل شوم و در باب رحيم و وخامت احوال او با پدرش صحبت بدارم. ولي اكنون كه مدتي از آن زمان گذشته بخوبي مي بينم كه اينها بهانه بوده و علت اصلي قدم گذاردنم در اين منزلي كه هنوز هم تذكار نفرت بارش خاطرم را ملول و رنجور مي دارد اميد پنهاني نزديك شدن به حريم بلقيس بوده است و بس.
اين بود كه دل به دريا زده علي الله گويان خود را به دورن بيروني حاج عمو انداختم و سر به زير و عرق ريزان يكراست به اطاقي كه دختر آقاميرزا بود وارد شدم.
ميرزا عبدالحميد در گوشـﮥ اطاق مؤدب روي دوشكچـﮥ خود قليان بزير لب نشسته و كتاب و دفتر و دستك و قلم و دوات در جلو و منقل آتش و قوري و استكان و قندان بند خورده اي در پهلو چرتكه را روي زانو گرفته مانند سنطورزنان مشغول جمع و تفريق و دهها بر يك بود و هيچ فراموش نمي كنم كه به عادت مألوف هر وقت به سيزده مي رسيد از تلفظ اين كلمه منحوس پرهيز
مي نمود و به جاي آن مي گفت زياده.
آقاميرزا از آن اشخاصي بود كه مردم در حقشان مي گويند آدم نازنيني است اگر عقب نيكوئي كردن نمي دويد بدي كسي را هم نمي خواست و اگر پايش مي افتاد كه بتواند انسانيتي بكند و گره از كار مسلماني بگشايد مضايقه نداشت. ولي كمك كردنش بخلق الله دو شرط داشت يكي اينكه پاي پول در ميان نباشد چون حقوقي كه از حاج عمو به او مي رسيد همينقدر بود كه به زحمت كفاف نان و آب اهل و عيالش را بدهد و به كمال قناعت امروزي به فردا برساند و ثانياً مستلزم صرف وقت زيادي هم نباشد چون هر روز خدا به استثناء جمعه ها و ايام عيد كه عموماً يا به حمام مي رفت و يا به حضرت عبدالعظيم مشرف مي شد تمام روزهاي ديگر را از سر آفتاب تا اذان شام در گوشـﮥ همان اطاق بيروني حاج عمو مثل مجسمه چوبي دوزانو نشسته قليان به نوك مشغول حساب و كتاب بود. گاهي از راه مزاح مي گفت خداوند يك جان ضعيفي به من عطا فرموده و يك مال از جان ضعيف تري كه هر دو را خودم لازم دارم ولي از اين دو قلم گذشته دارو ندارم متعلق به دوستان و فداي سر آنها. مختصر آنكه نه اهل رزم بود و نه اهل بزم. خداوند خلقش كرده بود كه براي ديگران كاري بكند و براي عيال و اطفال ناني درآورد و آهسته آهسته جاني بكند و روزي چانه انداخته بي نام و بي نشان همانطور كه خاك بوده باز به خاك برود. خودش هم تا حدي ملتفت اين احوال بود چناكه دو سه بار ديدم كه در همان موقع كار كردن زير لب اين اشعار را زمزمه مي كرد.

«آن پير خري كه مي كشد بار
تا جانش هست مي كند كار

آسودگي آن زمان پذيرد
كز زيستني چنين بميرد»

وقتي وارد اطاق شدم سر را بلند كرد و عينك را بالا گذاشت و تبسم كنان گفت آفتاب از كدام طرف برآمده به به چشمم روشن معلوم مي شود راهت را گم كرده اي كه به ياد فقير و فقرا افتاده اي تو كجا و اينجا كجا عمري است كه حالي و احوالي از ما نپرسيده اي.
گفتم خودتان بخوبي مي دانيد بچه درجه ارادتمندم و مخصوصاً پس از وفات پدرم هميشه شما را به چشم پدري نگاه كرده ام.
به شنيدن اسم پدرم برسم تأثرسري جنبانده گفت خير ببيني خودت عوالم مرا با مرحوم پدر خدا بيامرزت خوب مي داني و محتاج به تذكر نيست كه من هم ميان تو و رحيم هيچ فرقي
نمي گذارم. ولي چه لازم به اين حرفهاست بنشين ببينم كجائي و چه مي كني. تازه و كهنه چه داري حال و احوالت چطور است كار و بارو شب تارت از چه قرار است.
گفتم بهتر است از حال و روزگار خودم نپرسيد. چه هيچ تعريفي ندارد ولي به نقد آمده ام در باب رحيم قدري با شما صحبت بدارم. مي دانيد كه حالش خوب نيست. الان از پيش او مي آيم و تصور مي كنم لازم است هر چه زودتر به طبيب و متخصصي مراجعه كنيد.
چرتكه را به زمين نهاده تنه را قدري به جلو آورد و گفت خدا روي اين شغل و گرفتاريهاي منحوس مرا سياه كند كه انسان از فرزندش هم بيخبر مي ماند. مادرش مي گفت كه كسالتي دارد ولي نمي دانستم اسباب نگراني و تشويش است.
گفتم مي دانيد كه من و رحيم هميشه شب و روز با هم بوده ايم و در واقع دو جان در يك قالب هستيم از اينقرار هيچكس بهتر از من به حال او واقف نيست. رحيم دو سه ماه است حالش روز به روز بدتر مي شود و مي ترسم خداي نكرده كم كم كار از كار بگذرد و وقتي دست به كار بشويم كه آب از سر گذشته باشد.
آقا ميرزا پك سختي به قليان زده گفت من تصور مي كردم اين اواخر قدري زياد كار كرده خسته شده است و دو سه روزي استراحت مي كند خوب مي شود.
گفتم يك ساعت پيش آنجا بودم و يك نوع اضطراب خاطر و تشويش حواسي در او ديدم كه خيلي اسباب خيال من شد مي ترسم صورت خوبي پيدا نكند لهذا چون مي دانم گرفتاريد آمدم كه اگر اجازه بدهيد دكتر جوان تحصيل كرده اي را كه با من دوستي و يك جهتي دارد و رحيم را هم شخصاً مي شناسد خواهش كنم بيايد او را ببيند.
گفت نيكي و پرسش. خيلي هم ممنون مي شوم ولي خودتان بهتر مي دانيد كه ما يقه چركينها هميشه هشتمان درگرو نهمان است طوري نباشد كه اين دكتر قيمت خون پدرش را از من بخواهد كه مي ترسم پيش تو هم روسياه درآيم.
گفتم خاطرتان جمع باشد كه از آن دكترهاي مرده خواري كه مريض را سر و كيسه مي كند نيست بلكه بسيار آدم باانصافي است و چون شخصاً هم يك لقمه ناني دارد يقين دارم رعايت خواهد كرد.
چون در بين صحبت آتش سرقليان خاموش شده بود آقاميرزا در حالي كه سرقليان را از نو آتش مي گذاشت گفت از اين چه بهتر ولي با مادر ريحم چگونه كنار خواهيد آمد كه به طبيب و دكتر اعتقاد ندارد و اسم آنها را «وردست عزرائيل» گذاشته است و اگر شستش خبردار بشود كه پاي طبيب به خانه رسيده سايه اش را به تير مي زند و كولي بازاري راه خواهد انداخت كه آن سرش پيدا نباشد.
گفتم آنش هم با من. نذر مي بندم چنان دكتر را بياورم و ببرم كه اصلاً شاه باجي خانم بو نبرد.
گفت ديگر خود داني و رحيم. برادر خودت است و هر گلي بزني بسر خودت زده اي برو به امان خدا مرا هم بيخبر نگذار كه خيلي خيالم پريشان است.
خيلي دلم مي خواست در باب بلقيس و مسئله نامزدي او با پسر نعيم التجار هم صحبتي به ميان آورم ولي چون هر چه زور زدم زبانم در دهانم نگرديد خداحافظ گفتم و بيرون دويدم.
احدي در حياط نبود. چون ديدم در اطاقي كه سابقاً منزل من بود باز است ملا اراده خود را به به درون آن انداختم. ديدم هيچ دست به وضع اطاق نخورده جز آنكه قطعه اي كه لغز اسم بلقيس را روي آن نوشته و در آن شب معهود به ديوار نصب كرده بودم و در موقع حركتم از منزل حاج عمو همانطور به ديوار مانده بود برداشته شده است و به جاي روي گچ ديوار همانجائي كه قبلاً قطعه آويخته بود با مداد خيلي ريزي اين دو حرف را نوشته اند. م.ب. با فراستي كه ابداً در خود سراغ نداشتم دريافتم كه دو حرف اول اسم محمود و بلقيس است و از اين كشف عظيم كه مبشر به يكعالم اميدواريهاي شيرين و كامكاريهاي پنهاني بود به حدي مسرور شدم كه صفحه گيتي دفعة در نظرم رنگ و جلوه ديگري گرفت و مني كه تا آن لحظه خود را سياه روزترين مخلوق مي دانستم ناگهان هماي سعادت سايه بر سرم افكند و چنان از صهباي بخت سازگار و اقبال مددكار سرمست شدم كه در آن اطاق لخت و نيم تاريك به تنهائي بناي رقصيدن را گذاشتم سپس مداد گرفته و در حالي كه صداي طپش قلبم به گوشم مي رسيد زير آن دو حرف م. ب. اين دو حرف را ب.م. نوشته و با خط خيلي ريز دور آن تصوير قلبي كشيدم و از اطاق بيرون جسته به يك جست و خيز خود را به كوچه رساندم.
از فرط وجد و نشاط دروني كوچه ها به نظرم تنگ و تاريك آمد عنان وجودم يكسره به چنگ طبيعت سركش افتاده چيزي نمانده بود رحيم كه سهل است دنيا و مافيها را فراموش كنم و ديوانه وار سر به صحرا بگذارم ولي طولي نكشيد كه در اثر نهيب درشكچيان و خركچي ها و فشار آينده ورونده بخود آمدم و ملتفت شدم كه ديدن دو حرف ساده كه به هزار احتمال شايد ابداً مربوط به كار من نباشد اين نقلها و ديوانگيها را را ندارد لهذا مانند سگ كتك خورده سر را بزير انداختم و مهموم و عبوس به طرف منزل يعني منزل ميزبان اجباري خود دكتر همايون روانه گرديدم.

دل و دريا
دكتر يكتا پيراهن با آستينهاي بالا زده سرگرم جابجا كردن ماشينهائي بود كه براي معالجه امراض عصباني از فرنگستان آورده بود و مي گفت در ايران تا به حال كسي نظير آن را نديده است. نگاهي به من انداخته گفت برادر اين بلاي بي درمان عشق تمام گوشت بدن تو را آب كرده است. مي ترسم بزودي چيزي از محمود ما باقي نماند.
گفتم ايكاش مي توانستي با اين ماشينها قلب و مغز و اعصاب مرا از بدنم درمي آوردي تا بلكه قدري آرام مي گرفتم از دست اين دل و اين مغز راستي راستي درام ديوانه مي شوم.
گفت رفيق عاشقيت را مي دانستم ولي از جنونت خبري نداشتم گرچه بين عشق و جنون چندان فرقي هم نيست. ولي به عقيده من اينها همه نه تقصير دل است و نه تقصير فكر بلكه همه گناهها به گردن خون گرم آتشيني است كه در عروق و شرائين شما جوانها در جريان است و راحت و آسودگي براي شما باقي نمي گذارد. صبر كن همين قدر كه پيري رسيد و قدري از حدت خونت كاست خواهي ديد كه دل و فكر بيچاره را در اين كارها و در اين كشمكشها چندان دخالتي نبوده است.
خواستم جوابش را بدهم كه ناگهان چشمم به يكي از اين اجاقهاي فرنگي افتاد كه به «پريموس» مشهور است و در كنار اطاق روشن و صداي قلقلش بلند بود. گفتم دكتر لنگه ظهر خر از گرما تب مي كند و تو در اطاق نشيمنت كورﮤ جهنم راه انداخته اي مگر نذر داري كه حضوراً آش ابودردا بپزي.
گفت نه الحمدلله نذر و نيازي ندارم و اين هم آش و شوربا نيست ولي چه مي توان كرد. در اين عالم هر كس جنوني دارد و جنون من هم جنون دريا دوستي است. مي توانم بگويم كه عاشق دريا هستم ...
لحظه اي سكوت كرد و آنگاه افزود از همان دفعـﮥ اولي كه در موقع سفر به فرنگستان چشمم به دريا افتاد و آن موجهاي دلرباي بلور بسر را ديدم كه روز و شب و ماه و سال غران و پيچان و هوهوكنان مانند پهلواناني كه در گود زورخانه شنا مي روند سينه كشان خود را بزور و زجر به ساحل مي رساندند و با دهن پر كف خود را بر روي ريگ و شن و شوره ماليده و باز لغزان و خزان عقب مي رفتند جنون دريا پرستي به سرم افتاد و به قول معروف يكدل نه صد دل عاشق و مفتون دريا شدم. وقتي مي ديدم كه بارهايم را بالاي كشتي مي برند آرزو مي كردم كه ايكاش كشتي با اسبابهايم برود و مرا به كلي فراموش كنند. دلم مي خواست تنها و سبكبار همانجا مي نشستم و كف دستهاي سوزانم را مي گذاشتم روي ماسه هاي خنك و آب درياكشان كشان مي امد و نوك انگشتانم را مي بوسيد و مي ليسيد و فشافش كنان عقب مي كشيد. دلم مي خواست فراموشم مي كردند و همانجا مي نشستم و نگاه مرا به كشتي مي دوختم و مي ديدم كه دارد مدام دورتر و دورتر مي شود تا وقتي كه يكسره از نظر غايب بشود و به كلي ناپديد گردد. آن وقت از دنيايي خبر و از بيم و اميد فارغ همانجا يك عمر به حال آزادي و وارستگي مي نشستم و بدون آنكه گرسنگي و تشنگي و خواب و خستگي را احساس كنم نگاهم را به آب دوخته از نغمـﮥ يكنواخت امواج و از تماشاي آن كفهاي رقصان زنجيره مانندي كه گوئي دالبردالبر بر حاشيـﮥ امواج دوخته اند لذت
مي بردم و رزوها و شبها دريا مانند دختر وحشي فوق العاده زيبائي با من به زباني كه تنها من
مي فهميدم حرف مي زد و مدام همان حرفها را تكرار مي كرد و دم خنك و نمكينش به تن و بدنم مي وزيد و از آلايشهاي زندگاني پاك و منزهم مي ساخت.
بله سخت عاشق دريا شده ام و يك دقيقه از فكر دريا فارغ نيستم. دريا، دريا. يعني آنجائي كه چشم آن را نديده و پاي كسي بدانجا نرسيده است. آنجائي كه به هيچ جا نمي ماند و معلوم نيست كجاست. آنجائي كه مال كسي نيست و حدود و ثغور و آغاز و انجامي ندارد. آنجائي كه هيچ كجا نيست و تنها جاي واقعي همانجاست. دريا، دريا يكتا جائي كه شايد مرغ آزادي در كنار آن نشسته باشد. تنها نقطه اي كه بلكه بتواند عطش روح را بنشاند، دريا. دريا كه حرف نمي زند و زبانش را همه مي فهمند فكر نمي كند و همه را به فكر مي اندازد. دريا، دريا ...
گفتم رفيق تو كه اينطور عاشق دلباختـﮥ دريا شده اي و مثل من با حاج عموي بي عاطفه و بيرحمي سر و كار نداري علتي ندارد خودت را در اين قفس محبوس كني. جل و پلاست را بردار و برو لب دريا زندگاني كن.
گفت خود من هم هزار بار همين فكر را كرده ام ولي مگر تصور مي كني كه اختيار هر كس به دست خودش است و انسان آنطوري كه دلش مي خواهد زندگاني مي كند. برعكس عموماً مردم آن كاري را كه دلشان مي خواهد ولو بر ايشان مقدور هم باشد نمي كنند. شكي نيست كه من هم مي توانستم دوشاهي خنزر و پنزري را كه دارم و اسمش را دارائي و مكنت گذاشته ام يا اصلاً دور بيندازم و يا بردارم در يكي از سواحل درياي خزر و يا در يكي از جزاير خليج فارس و يا از همه بهتر در يكي از نقاط ساحلي مديترانه اي مثلاً در دامنـﮥ كوه لبنان براي خود آلونكي دست و پا كنم و همانجا دو روزه عمر را بطوري كه آرزوي ديرين خودم است به آخر برسانم ولي خودم هم
نمي فهمم چرا در اين دودلي و ناتواني و بيچارگي مثل خر در گل گير كرده ام و يك قدم نمي توانم به طرف جلو يعني به طرف آزادي و عافيت و سعادت بردارم. آيا ضعف است يا ترس نمي دانم چه اسمي به آن بدهم ولي همينقدر كم كم دستگيرم شده كه گويا اختيار انسان در دست خودش نيست و اگر فرضاً در جزئيات زندگاني هم مختار به نظر مي آيد در كليات بلاشك مطيع ومنقاد ديگري است و در اين مورد شايد تنها بتوان ديوانگان را از اين قاعده مستثني ساخت چونكه آنها عموماً همان كاري را مي كنند كه دلشان مي خواهد و راهي را مي روند كه دلخواه خودشان است.
گفتم واقعاً دكتر حرفهائي مي زني كه آدم شاخ درمي آورد. اگر اختيار ديوانگان به دست خودشان بود كه ديوانه نمي شدند.
گفت جنون هم مثل عقل خداداد است. از همان ساعتي كه انسان از محيط عقل گذشت و قدم به قلمرو ديوانگي نهاد اختياراتش يك بر صد مي شود و از قيود فكر و ترس و تدبير و ترديد و وسوسه و استدلال و اوهام كه مانند تار عنكبوت بدست و پاي ما آدمهاي عاقل پيچيده و به كلي عاجز و ناتوانمان ساخته آزاد مي شود و اگر در سر راهش به مانع و عايقي برنخورد به هر جائي كه قصد كرده مي رسد و به اين آسانيها كسي و چيزي نمي تواند او را از خيال خود منصرف و منحرف نمايد.
گفتم تمام اين فرمايشات بجا ولي آخر معماي اين چراع (پريموس) براي من لاينحل ماند و هيچ سر در نمي آورد كه به چه اسمي مي خواهي ما را در اين اطاق تنگ و تاريك و اين هواي گرفته و خفه زنده زنده كباب كني.
گفت مي خواهي بخندي بخند و مي خواهي مسخره ام بكني بكن ولي حقيقت امر اين است كه وقتي با آن همه علاقه اي كه به دريا پيدا كرده بودم ديدم دستم از دامن دريا كوتاه است و اميدم به قرب و وصل به مطلوب به كلي بريده شد روزي اتفاقاً در منزل يكي از مريض هايم صداي يكي از اين اجاقهاي (پريموس) جلب توجهم را نمود ديدم وقتي مي جوشد صدايش بي شباهت به صداي دريا نيست و همان روز يكي از اين چراغها را خريدم و اينك مدتي است كه هر وقت تنها
مي شوم و دلم هواي دريا مي كند با زدن كبريتي به فتيلـﮥ اين چراغ درياي جوشان و خروشاني براي خود خلق مي كنم و در اين گوشـﮥ اطاق به شنيدن صداي قل و قل آن دنيا و مافيها را فراموش مي كنم و در عالم تصور خود را مي بينم كه نيم برهنه و آزاد در روي شن پاك و نرم ساحل دريا طاق باز خوابيده ام و با چشمهاي نيم بسته از لابلاي مژگان به تماشاي اين پروانه هاي خيالي كه زائيدﮤ انوار خورشيد و به رنگهاي مختلف گلي و ارغواني در فضا پرواز مي كنند مشغول مي باشم.
گفتم برادر ايكاش همـﮥ كارهاي دنيا به همين آساني بود و بدين سهولت مي توانستيم به آرزوهاي قلبي خود برسيم. ولي از من مي شنوي دو سه عدد بچه ماهي هم از حوض مسجد مجاور بگير و در انبار نفت چراغت داخل كن تا دريايت نهنگ هم داشته باشد.
گفت لابد در دلت خواهي گفت كه فلاني ديوانه شده است ولي چنانكه مي داني عقيدﮤ من در باب ديوانگان غير از عقايد جمهور مردم است و از ديوانه بودن چندان اباء و امتناعي ندارم. حال ديگر خود مي داني و در حق من هر فكري مي خواهي بكني بكن كه «من ز لا حول آن طرف
افتاده ام» ...

حكيم و ديوانه
صحبت از ديوانگي مرا به ياد رحيم انداخت و گفتم راستي امروز به ديدن رحيم رفته بودم. حالش هيچ تعريفي ندارد. مي ترسم او هم مثل همين اشخاصي كه وصفشان را مي كني رفته رفته ديوانه بشود و بر دايرﮤ اختيارات خود بيفزايد يعني يكباره از جرگـﮥ عقلاء دور شده به سلك ديوانگان درآيد. گمان مي كنم لازم باشد ولو به اسم عيادت هم باشد احوالي ازو بپرسي.
گفت شامورتي رفيق قديمي و يار ديرينـﮥ من است. خودم هم مدتي بود مي خواستم ملاقاتي از او بنمايم و از كيفيت احوالش اطلاعي بدست بياورم. من رحيم را از همان زمان مدرسه خيلي دوست مي دارم و هنوز هم مباحثات مفصلي را كه مكرر در باب رياضيات با هم مي داشتيم فراموش نكرده ام. گرماي اطاق هم زياد شده و سرم دارد درد مي گيرد. اگر مايل باشي ممكن است همين حالا درشگه بگيريم و به ديدن رحيم برويم.
گفتم خيلي هم ممنون مي شوم. ولي نكته اي هست كه قبلاً بايد بداني مادر رحيم گرچه از زنهاي بسيار نازنين اين دنياست ولي از تو چه پنهان از آن اُملها و خانه زنكها و بي بي قدومه هاي قديمي است كه اعتقادش به طلسم و مربعات هر آخوند دعانويس و عزائم فروشي به مراتب بيشتر است تا به علم صد به قراط و جالينوس و قسم خورده است كه پاي هر طبيبي به خانه اش برسد قلمش را خرد كند. حالا ديگر حساب كار خود را بكن كه خود داني.
گفت در اين مدت كمي كه به ايران برگشته ام و مشغول طبابت شده ام چون متخصص در امراض عصباني هستم و اغلب سر و كارم با مريض هاي عصباني است و اعصاب هم چنان كه خودت مي داني در واقع همان سلسلـﮥ جنوني است كه ورد زبان عرفاء و شعراي خودمان است با اشخاص چل و خل و ديوانه خيلي پنجه نرم كرده ام و با اين قبيل بي بي بزم آراها و فاطمه اره ها و خاله روروهاي امل و دِردو به قدري جوال رفته ام كه ترس چشمم به كلي ريخته و پوستم كلفت شده است. جلو بيفت و ابداً ترس واهمه اي به خود راه نده. خواهي ديد چطور از عهده برخواهم آمد.
اين را گفت و كيف طبابت خود را برداشته با هم به راه افتاديم. اول خواستم گردش كنان گردش كنان پياده برويم ولي آفتاب چنان مغزمان را سوزاند كه مجبور شديم درشكه بگيريم طولي نكشيد كه جلوي در منزل رحيم پياده شديم. به درشكه چي سپرديم همانجا منتظر ما باشد و خودمان وارد شديم. از قضا بختمان زد و شاه باجي خانم هم منزل نبود وبي اشكال و مانعي به اطاق رحيم رسيديم.
حال رحيم نيز بجا آمده بود و با مسرت خاطر و جبهه گشاده از ما پذيرائي نمود. مخصوصاً از ملاقات دكتر ه گرچه شش هفت سالي از من و رحيم مسن تر بود ولي از همان مدرسه با ما رفيق شده بود خيلي خوشحال شد و بناي بلبل زباني را گذاشت و ميلغي ما را خندانيد. اول به ياد ايام مدرسه شر و ور بافتيم ولي همين كه بيانات دكتر جسته جسته رنگ تحقيقات طبي به خود گرفت رحيم يكه اي خورده غش غش خنده را سر داد و گفت لابد محمود باز خودشيرني كرده گفته كه من ديوانه شده ام و براي تحقيق كيفيت جنون من اينطور مجهز و مكمل رسيده ايد.
دكتر گفت نترس نيامده ام جانت را بگيرم چون از محمود شنيده ام كه بستري هستي و مدتي بود نديده بودمت آمدم ديداري تازه كنم و بپرسم آيا هنوز هم مثل سابق دلخوشيت همان ارقام و اعداد است. اگر در خاطرت باشد منهم وقتي سرم براي رياضيات و مخصوصاً آن قسمتي از رياضيات كه رنگ و بوي اسرار و معما داشت درد مي كرد و بي ميل نيستم باز گاهي قدري در آن خصوص با هم گپ بزنيم.
كور از خدا چه مي خواهد دو چشم بينا. به محض اينكه اسم اعداد و اقام به گوش رحيم رسيد جاني گرفت و ترسش به كلي ريخت و طولي نكشيد كه صحبتش گل كرد. رحيم وقتي صداي آشنا به گوشش رسيد و ديد برعكس من كه در موضوع اعداد و ارقام ناشي هستم و دستي خودم را ناشي تر هم قلمداد مي كنم دكتر زياد از مرحله پرت نيست چون گل شكفته شد و بدون آنكه فرصت بدهد كه كسي دهن باز كند طومار تحقيقات و افادات را باز كرد و با شور و هيجاني هر چه تمامتر به قدري در اثبات اينكه اعداد مظهر حقايق هستند و اصل عالم عدد واحد است و جوهر تمام علوم و معارف جز عدد چيز ديگري نيست پرگوئي و چانه لغي كرد و از افكار و عقايد علماء و فلاسفه و رياضيون غريب و عجيب از قبيل فيلون يهودي و مكروييس رومي و آگريپا و نيكلاي كوزائي و قديس مارتن و غيره كه اسم هيچيك از آنها هرگز به گوش من نرسيده بود و به عقيده او همه از طرفداران به نام فلسفـﮥ اعداد بودند حرف زد كه در آن اطاق گرم و دم كرده به كلي كلافه شدم. عاقبت باز به ريش فيثاغورث مادر مرده چسبيد و گفت فيثاغورث كه از بزرگترين حكما و دانشمندان جهان شمار مي آيد عدد را اصل وجود مي دانست و جمله امور عالم را نتيجـﮥ تركيب اعداد و نسبتهاي آن
مي پنداشت و بر اين عقيده بود كه كليه نظام گيتي تابع اعداد است و هر وجودي خواه مادي يا معنوي با يكي از اعداد مطابقت دارد. مي گفت عدد حقيقت اشياء و واحد حقيقت عدد است و تضاد بين واحد و كثير و بين فرد و زوج منشاء همـﮥ اختلافات مي باشد در صورتي كه واحد مطلق از زوجيت و فرديت و وحدت و كثرت بري است.
خواستم ميان كلامش بدوم و گريبان خود و دكتر مادر مرده را از چنگش خلاص كنم ولي ديدم دكتر مثل اينكه واقعاً به سخنان رحيم وقع و اهميتي بدهد با كمال متانت و بردباري دل داده و قلوه گرفته ابداً التفاتي به من و استيصال و بي تابي من ندارد.
به مشاهدﮤ سكون و وقار دكتر از بي حوصلگي و بي ظرفي خود شرمنده شدم و بر خود مخمر ساختم كه هر طور شده از آتشي كه ديگ طاقتم را سخت به جوش آورده بود حتي المقدور بكاهم و قدري بردبارتر شده در مقام دوستي و يگانگي اين مختصر زحمت و انزجار خاطر را بر خود هموار سازم. لهذا دندان بر جگر نهادم و من هم مثل دكتر مشغول گوش دادن شدم.
رحيم وقتي مستمعين خود را سر تا پا گوش ديد ولع حرف زدنش زيادتر شد و آنچه را در صندوقچـﮥ خاطر پنهان داشت و حتي با من هرگز در ميان نگذاشته بود ظاهر و باطن همه را به روي دايره ريخت. در باب اهميت اعداد به اندازه اي غلو كرد و حرفهاي غريب و عجيب زد كه يقين حاصل نمودم كه در عقلش خللي راه يافته است و وقتي نگاهم به نگاه دكتر افتاد به خوبي منتقل شدم كه او نيز در پايان كاوش خود به همين نتيجه رسيده است.
دامنـﮥ صحبت باز به «يك» و «دو» كشيده بود و رحيم در مدح و ستايش اولي و در ذم دومي چيزهائي مي گفت كه عقل از سر انسان پرواز مي كرد.
ناگهان ديدم همان برق مخصوصي كه حاكي از اضطراب و وحشت دروني او بود در چشمانش ظاهر گرديد. مانند آدم عقرب زده از جا جسته بناي فرياد كشيدن راگذاشت و در حالي كه با انگشت بخاري را نشان مي داد با صدائي لرزان بريده بريده مي گفت «باز، دو» است كه دارد مي آيد. حالا ديگر در را گذاشته از سوراخ بخاري پائين مي آيد. دخيل تانم، دستم بدامنتان. نگذاريد به من نزديك شود كه اگر خداي نخواسته دستش به حلقومم برسد ديگر اين دفعه بلاشك خلاصي نخواهم داشت ...
رنگش مثل گچ پريد چشمانش از حدقه بدر آمد. دانه هاي درشت عرق بر پيشانيش نشست و در حال كه مثل بيد مي لرزيد بر زمين افتاده بناي دست و پا زدن را گذاشت. كم كم دهنش كف كرد و از خرخره اش كه گوئي دست ناپديدي مي فشرد صداهاي ناهنجاري بيرون
مي آمد كه شباهتي به صداي معمولي او نداشت و از شنيدن آن مو بر بدن من راست ايستاد.
دكتر به مشاهدﮤ اين احوال غم انگيز مدام سر مي جنبانيد و خطاب به من زير لب مي گفت «بيچاره طفلك كارش خراب تر از آن است كه خيال مي كردم و اكنون گرفتار اولين بحرانهاي يك نوع جنوني است كه گويا در اصطلاح طب عرب معروف به جنون اضطهادي باشد كه شخص مبتلا خود را در معرض حمله و هجوم ديده تصور مي كند مي خواهند بكشندش و سر بنيستش كنند و خدا
مي داند عاقبتش چه باشد. بدتر از همه هيچ جاي شك و شبهه نيست كه اگر از اين به بعد در اين اطاق و در اين خانه بماند با اين محيط هولناكي كه براي خود ايجاد نموده و اين ارقام و اعدادي كه مانند مار و مور از در و ديوار بالا مي رود و با اين مادري كه بجز خرافات چيز ديگري به گوش اين جوان مريض نمي خواند مي ترسم طولي نكشد كه به كلي از دست برود. تصور مي كنم بهتر است همين الساعه تا مادرش برنگشته دست و پايش را بگيريم و بگذاريم توي درشگه و يكراست ببريم به دارالمجانين. با طبيب و مدير آنجا آشنا هستم. سعي خواهم كرد از هر حيث اسباب استراحتش را فراهم سازيم.
آنگاه به من اشاره نمود كه پاهاي رحيم را بگير خودش هم زير شانهاي او را گرفت و او را كشان كشان آورده و در درشگه جا داديم و به طرف دارالمجانين كه از قضا چندان دور هم نبود روانه شديم ننه يدالله با سر بي چادر و پاي بي كفش عقب درشگه مي دويد و شيون و فغانش بلند بود كه بچه ام را كجا مي بريد و جواب مادش را چه بدهم ...
دوستي و خصوصيت دكتر با مدير و طبيب مريضخانه به كار جابجا كردن رحيم خيلي كمك كرد و طولي نكشيد كه پس از انجام پاره اي تشريفات مقدماتي رحيم را در اطاق كوچك پاك و پاكيزه اي كه مشرف به باغ بزرگي بود منزل دادند.
حال رحيم در همان بين راه بهتر شده بود و اينك با رنگ پريده بدون آنكه ابداً دهن بگشايد و يا تعجبي نشان بدهد مانند اشخاص از خواب پريده ساكت و صامت عرق پيشاني خود را پاك
مي كرد و با چشمهاي تب دار مانند كودكان به اطراف خود نگاه مي كرد.
بنا شد من فوراً خبر انتقال رحيم را به دارالمجانين به پدرش ببرم و پس از آن به منزلشان بروم و لباس و اسبابي را كه براي مريضخانه لازم است پيش از غروب آفتاب كه ورود بدارالمجانين از آن ساعت به بعد ممنوع است برايش بياورم.
ميرزا عبدالحميد به عبادت معهود باز در همان گوشه اطاق بيروني حاج عمود دو زانو نشسته بود و به رسم عادت مستوفيان عظام و منشيان والامقام و قلم انداز به نوشتن المفرد، بارزه و فارق و فاصل و حشو و فرد و منذلك و الباقي مع الزياده و المفاصا و الواصل و الحواله مشغول بود. وقتي از قضيه پسرش مطلع گرديد قلم را بر زمين نهاده سر را بزير انداخت و مدتي متفكر و اندوهناك مانند قالب بيجان نگاهش را به زمين دوخت. آنگاه سر را بلند كرده پرسيد: «طبيب مريضخانه چه
مي گويد؟». گفتم او هم با دكتر همايون هم عقيده است و مي گويد بهتر است رحيم يك چندي در تحت معاينه باشد ولي اطمينان مي دهد كه معالجه اش زياد طولاني نخواهد بود.
ميرزا عبدالحميد سري جنبانيد و گفت خدا از دهانش بشنود ولي مي ترسم كار يك روز و دو روز نباشد و مدتي در آنجا ماندني شود. دوري از او براي من و مادرش بزرگترين مصيبتها خواهد بود. خودت مي داني كه رحيم فرزند منحصر بفرد ماست و در دنيا دار و ندار ما همين يك پسر است و در اين دورﮤ پيري و شكستگي من و مادرش جز او هيچ گونه دلخوشي ديگري نداريم. حالا ديگر خودت حدس بزن كه دلم تا چه اندازه خون است و حال و روزگار مادر فلكزده اش از چه قرار خواهد بود از همـﮥ اينها گذشته اصلاً متحيرم كه اين خبر را به چه زباني به او بدهم. مي ترسم ديوانه بشود و مجبور شويم او را هم پهلوي پسرش منزل بدهيم. راستي كه زندگاني چيز كثيفي است و راست گفته اند كه انسان در اين دنيا براي غم و غصه خلق شده است. ايكاش من هم ديوانه مي شدم و در گوشه اي مي افتادم و از اين همه فكر و خيال و بدبختي خلاص مي شدم.
گرچه مي دانستم كه هيچ دلداري و تسليتي افاقـﮥ حال او را نمي نمايد و اسباب تشفي قلب داغديده او نمي گردد چنان كه معمول اينگونه مواقع است پاره اي سخنان چاپي به هم بافته تحويل دادم ولي معلوم بود كه اصلاً حواسش جاي ديگر است و ابداً به حرفهاي من گوش
نمي دهد.
كتاب و دستك را بست. قلم را در قلمدان و قلمدان را در جلد مخمل كهنـﮥ تاروپود در رفته اي جا داد و گفت امروز ديگر دل و حواسي ندارم و دست و دلم بكار نمي رود بيا برويم ببينم چه خاكي بايد به سر بريزيم.
عبايش را به دوش انداخته به راه افتاد و من هم چون سايه در دنبالش روان شدم. اول بدون آنكه كلمه اي در بين ما دو نفر رد و بدل شود يكسر به منزل او رفتيم معلوم شد شاه باجي خانم ساعتي پيش از ما به خانه آمده و چون از پيش آمد خبردار گرديده گريه كنان و گيس كنان به سراغ من به منزل دكتر همايون رفته است.
من و ميرزا عبدالحميد به دستپاچگي اسباب رحيم را در بقچه اي پيچيديم و دوان دوان به طرف دارالمجانين راه افتاديم. در دالان دارالمجانين مصادف شديم با شاه باجي خانم كه مانند خوك تير خورده به خود مي پيچيد و بيتابي مي كرد و شيون كنان با ناخن و چنگال سر و صورت محافظين و پرستاران دارالمجانين را كه مي خواستند او را به زور بيرون كنند مي خراشيد و خروار خروار فحش و ناسزا نثار هر چه طبيب و هر چه دكتر و هر چه مدير و پرستار بود مي نمود.
معلوم شد شاه باجي خانم وقتي شنيده كه پسرش را بدارالمجانين برده اند مانند ديوانگان خود را بدانجا رسانيده جنجال و قرشمالگري و ننه من غريبي راه انداخته كه آن سرش پيدا نبوده است و اينكه خدام غلاط و شداد دارالمجانين كه چشم و گوششان از اينگونه مناظر و اين قبيل نوحه و ضجه ها پر است پس از اينكه مادر بيچاره را از فرزندش به زور و زجر جدا كرده اند
مي خواهند با آن حال و الذاريات از دارالمجانين بيرون بيندازند. من و شوهرش هر طور بود او را قدري آرام ساختيم و كشان كشان بيرون برديم و در درشگه سوار كرديم و خود من هم پهلويش نشستم و به درشكچي سپردم شلاق كش به طرف منزل ميرزا عبدالحميد روانه شود در حالي كه بيچاره ميرزا عبدالحميد با رنگ پريده هاج واج و بقچه بزير بغل به دلالت يك نفر پرستار به سراغ پسرش
مي رفت.
از آن روز به بعد رحيم مريض و ديوانـﮥ حسابي و در واقع در اطاق كوچكي از اطاقهاي متعدد دارالمجاني محبوس بود. حتي پدر و مادرش هم بيش از دو بار در هفته و آن نيز فقط سه ربع ساعت حق نداشتند به عيادتش بروند.
متأسفانه شاه باجي خانم از بس در همين ملاقاتهاي كوتاه بيتابي و گريه و زاري كرد و به كوچك و بزرگ دارالمجانين دشنام و ناسزا گفت و هر بار تلاش نمود كه به هر زور و زجري شده رحيم را از تختخواب به زير آورده با خود به منزل ببرد از طرف مدير قدغن اكيد شد كه بيشتر از ماهي دو بار آن هم باحضور دو نفر موكل و محافظ نگذارند به ديدن پسرش برود. در ابتدا بي نهايت دست و پا كرد كه شايد حصار اين قدغن را در هم بشكند ولي وقتي ديد فايده اي ندارد گرچه خون خونش را مي خورد دندان روي جگر گذاشت و رفته رفته به سوختن و ساختن عادت نمود.
ميرزا عبدالحميد هم چون موسم خرمن در پيش بود و مدام بايستي با رعايا و كدخداها و انباردارها سر و كله بزند عموماً به جز ايام جمعه فرصتي نمي يافت كه به ديدن پسرش برود اما من از يك طرف به حكم علاقه اي كه شخصاً به رحيم داشتم و از طرف ديگر به قصد تسليت خاطر كسانش علاوه بر هفته اي دو بار كه ايام عيادت معمولي بود هرطور بود به كمك دكتر همايون اجازه بدست مي آوردم كه روزهاي ديگر هم بتوانم از رحيم ديدن نمايم و از اينرو اغلب وقت و بي وقت در دارالمجاني پلاس بودم.

دشت جنون
اطاق رحيم در وسط ايوان وسيعي در ميان چند اطاق ديگر واقع بود. كم كم در ضمن ديدنهائي كه از او مي كردم با چهار نفر مريض ديگر هم كه در آن اطاقها منزل داشتند سلام عليك و آشنائي پيدا كردم.
يكي از آنها جواني بود حلاج روح الله نام از اهل سبزوار كه مي گفتند پنج ماه پيش با كمان حلاجي خود پياده از سبزوار به طهران آمده است و دو ماه تمام كارش اين بوده كه در كوچه هاي پايتخت الاخون و لاخون پرسه مي زده و به محض آنكه چشمش در آسمان به ابري مي افتاده در عالم جنون آن را پنبه تصور نموده آواز خوانان به زدن پنبه مشغول مي گشته است. عاقبت وقتي مأمورين نظميه از كار و بار او آگاه مي شوند و معلوم مي شود كه منزل و مأوا و كس و كاري ندارد و اغلب دو روز و سه روز گرسنه مي ماند خواهي نخواهي او را به دارالمجانين آورده بدانجا سپرده بودند.
روح الله جوان خوش سيماي بسيار با ملاطفت و ملاحتي بود. گرچه اغلب با خود زير لب سخن مي گفت ولي هرگز با كسي طرف صحبت نمي شد و به حرف احدي جواب نمي داد. انگار نه انگار كه اصلاً براي او در اين دنيا جز خود او و انديشـﮥ او چيز ديگري وجود دارد مثل اين بود كه چشمهاي دلربايش جز صفحـﮥ آسمان و خرمن ابر و كمان و چك حلاجي هيچ چيز ديگري را
نمي بيند و گوشهايش كه هميشه تا نصف در زير زلف بلند تاب داده و كلاه نمدي كهنه و آب و باران ديده اش پنهان بود بجز صداي آواز دودانگ گرم و دلپذير خودش صداي ديگري نمي شنود. وقتي آسمان صاف بود سر و صورت را مي شست و لولهنگش را از جوي آب مي كرد و كف ايوان جلوي اطاق و قدري از جرزهاي كاه گلي ايوان را آب پاشي مي كرد و همين كه بوي خوش كاه گل بلند مي شد در جلوي آستانـﮥ اطاقش با ادب مي نشست و كمانش را چون تار به زانو مي گرفت و چشمان را به آسمان مي دوخت و در حاليكه آهسته آهسته و يكنواخت سر و تن را از راست به چپ و از چپ به راست يكنواخت به حركت مي آورد زير لب بناي ترنم را مي گذاشت و ساعتها بدون آنكه اعتنائي به آينده و رونده داشته باشد به تعمير و ترميم كمانش مي پرداخت. كمان مندرسش درست حكم پالان خردجال را داشت هر روز از صبح تا شام بدان ور مي رفت و باز فردا زهش پاره و چوبش ريش ريش و قنداقش از هم در رفته بود.
كيف روح الله وقتي كاملاً كوك بود كه در گوشه اي از اسمان قطعه ابري سراغ مي كرد. فوراً آثار شادماني و سرور در وجناتش پديدار مي گرديد و مثل اينكه جان تازه اي در كالبدش دميده باشند ليفـﮥ تنبان را بالا كشيده به شيوه پهلوانان سرپا مي نشست و خم به ابرو مي آورد و چك حلاجي را در مشت مي گرفت و صداي گيرا و حزين خود را با صداي زه كمان هم آهنگ ساخته بناي پنبه زدن را مي گذاشت. آوازش هميشه بدون اختلاف با اين ترانـﮥ دلچسب عوامانه كه گرچه پيدا نيست از كجا آمده و از چه طبع لطيفي تراوش كرده در اطراف و اكناف خاك ايران ورد زبان خاص و عام است شروع مي گرديد:

«ديشب كه بارون آمد
يارم لب بودم آمد

رفتم لبش ببوسم
نازك بود و خون آمد

خونش چكيد تو باغچه
يك دسته گل درآمد

خواستم گلشن بچينم
پر پر شد و ورآمد»

عموماً اين ابيات را اول چند بار مكرر مي نمود آنگاه به همان وزن و قافيه ابيات زيادي از خود بر آن مي افزود كه يا هيچ معنائي نداشت و يا اگر داشت فقط عقل از پاشته درآمده و بي سكان خودش مي توانست آن را بفهمد و تنها مناسب با انديشـﮥ طوفاني و فكر لغزنده خود او بود و الا ادراك صحيح و سالم ما فرزانگان كامل العيار و عقلاي با اعتدال از دريافتن آن عاجز بود.
همسايـﮥ روح الله مرد جاسنگين و جاافتاده اي بود از ملاكين آشتيان كه مي گفتند از عزب دفترهاي به نام آن سامان بوده است. اين شخص از قرار معلوم تمام عمرش را صرف ملاكي و زراعت و معاملات آب و خاك كرده بود و ساليان دراز در محاضر شرع و عرف سرگرم خريد و فروش و بيع شرط و قطع و رهن و اجازه و استجاره بوده و از اين راه مكنت هنگفتي جمع كرده بوده است تا آنكه در دو سال و نيم پيش كه سيل مهيبي تمام آن صفحات را ويران كرده بود دار و ندار اين مرد نيز با بيست و پنج پارچه ده آباد در يك روز از ميان رفته بود و زنش هم با يك خواهر و دو دختر و يك پسر در مقابل چشمش تلف شده بودند خودش هم تنها به معجزه و كرامت جاني به سلامت بدر برده بود. از همان وقت حواسش مختل شده بود بطوري كه چشمش به هر كس مي افتاد او را از رعايا و گماشتگان خود مي پنداشت. مرضش رفته رفته به مرور زمان شدت كرده اين مرد بقدري نسبت به مردم بدزباني و با آشنا و بيگانه بدخلقي كرده بود كه كس و كارش به حكم اجبار او را به طهران آورده بدارالمجانين سپرده بودند.
در آنجا به ملاحظـﮥ همين عادت چون با همه معامله ارباب و رعيتي مي كرد اسمش را «ارباب» گذاشته بودند. چهرﮤ لاغر و دودزدﮤ پرچين و شكن «ارباب» با آن دماغ كشيده پر حجم و آن ابروهاي پرپشت و آن چشمهاي هميشه خماري كه در گودال چشمخانه مانند دو پيه سوزي كه در قعر گوري برافروخته باشند با پرتو كدر و بي فروغي در حركت بود و علي الخصوص آن ريش متعفن و آن سبيل هاي مردانه تابدار فلفل نمكي كه مانند دو دم روباه از دو طرف كنار تاريك منخرين آويزان بود گرچه از شب اول قبر مكروه تر و از سركـﮥ هفت ساله ترش تر بود ولي در عين حال مهابت و صلابتي داشت و از شأن و مقام سابق او حكايت مي كرد.
«ارباب» به همان عادت ديرينـﮥ خود در دارالمجانين هم شب و روز خود به حساب و كتاب مي گذرانيد. هنوز از خواب برنخاسته بود كه به دستپاچگي نمازش را سمبل كرده فوراً توشكچه و دفتر و دستك و كتاب و قلمدان و چرتكه خود را بر مي داشت و در گوشـﮥ مهتابي در محل معيني با اخم و تَخم تمام بر روي توشكچه به دو زانو مي نشست و پس از آنكه ابتدا مدتي با قلمتراش راجزي كه به قيطان سياه ساعت بغلي آويخته بود ناخنهايش را پاك مي كرد عينك دودي خود را به دقت از قاب بدر مي آورد و به چشم مي زد و مانند گرگ چهارچشم به وارسي امور و محاسبات خيالي خود و ثبت و ضبط مشغول مي گرديد. در عالم تصور هر روز صدها نفر از رعايا و كدخداها و مباشرين و انباردارها و بنكدارها و قپاندارها و چوپانها و آسيابانها و مقنيها و بيطارها و علافها و محصلين و مؤديان ماليات هر كدام با نام و نشان از مقابل پيشگاه عاليجاه اربابي مي گذشتند و با احترام حساب پس مي دادند و مطالب خود را به عرض مي رسانيدند. «ارباب» به كارهاي يكايك آنها رسيدگي مي كرد و حسابهاي يك بيك را مي كشيد و به هر كدام جداگانه دستورالعملها مي داد و با كوچك و بزرگ به فراخورشان و مقام هر يك به لحني و زباني مخصوص گاه با خطاب و عتاب و گاه با تعارف و مهرباني و كوچك نوازي بطوري كنار مي آمد. در هر ساعتي صدها قبض و رسيد و سياهه و سند و قباله و مفاصا حساب و حواله و برات و المثني رد و بدل مي شد.
هرگز روزي را فراموش نخواهم كرد كه چشم «ارباب» اولين بار به من افتاد. چون از سابقـﮥ احوالش به كلي بي خبر بودم وقتي ديدم با آن همه اهن و تلوب و سكينه و وقار بر مسند عزت و احترام تكيه زده و سرگرم تحرير و كتابت است تصور نمودم از رؤساي دارالمجانين است و مؤدبانه سلام گفتم. سرش را به تغير بلند كرده عينكش را برداشت و بي مقدمه بناي تشر و بدزباني را گذاشت كه حقا در نمك نشناسي مثل و نظير نداري. خداوند يك مثقال انصاف به تو نداده است. شرم و حيا و انسانيت را جويده و فرو داده اي. تا دندﮤ من نرم شود ديگر به تو و امثال تو ترحم نكنم. در كنج دهكدﮤ خراب «شريف آباد» با پاي پتي و بدن لخت توي شپش و ساس و كنه داشتي
ميمردي و شكمت از گرسنگي چنان قارقار مي كرد كه صدايش تا اينجا مي رسيد. محض رضاي خدا زير بغلت را گرفتم بلندت كردم در يكي از بهترين و آبادترين املاك خودم برايت كار در منزل معين كردم. از خودم به تو بيل و كلنگ و گاو و خيش دادم. نان مرتب و حسابي پر شالت گذاشتم. سر زمستان لرزان و نالان آمدي كه خاكه و زغال ندارم به كدخدا شعبان سپردم به حساب خودم برايت خاكه و زغال فرستادم به محض اينكه آبي زير پوستت آمد و شكمت سير شد و گوشت نو بالا آورد دنيا را فراموش كردي. ما عجب احمقي بوديم كه خيال مي كرديم اقلاً شما قباسه چاكيها و يقه چركينها ديگر اهل حق و حسابيد و وقتي نان و نمك كسي را چشيديد ديگر بالاغيرة هم شده به او نارو نمي زنيد و برايش پاپوش نمي دوزيد و همينقدر كه به كسي قولي داديد شاه رگتان را بزنند از سر قولتان برنمي گرديد حالا مي بينم كه خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم. شماها هم مثل ساير مردم اين عصر قول و بولتان يكي است. راستي كه حق مرا خوب كف دستم گذاشتي. لايق ريش پدر و گيس مادرت باشد. حق سرد و گرم روزگار را خيلي چشيده ام ولي الحق كه هرگز مثل تو بي چشم ورو آدمي نديده ام. پشت دستم را داغ مي كنم كه تا ديگر من باشم از اين غلطها نكنم. خواستم قاتق براي نانم باشي بلاي جانم شدي. حالا ديگر مردكـﮥ الدنگ هر ساعت مي آيد براي من بلبلي مي خواند و شيرمرغ و جان آدم از من مي خواهد و دو پايش را توي يك كفش كرده كه الا و بالله يا بايد يك قطعه زمين به من بدهي و يا مي روم در زمين امين الرعايا رعيت مي شوم. برو كه ديگر چشمم به آن شكل منحوس و عنق منكر مفلسد تو نيفتد. لعنت به من اگر از اين به بعد تف به صورت شما بي سر و پاها بيندازم. شيطانه مي گويد حكم بكنم همين جا بيندازند و در مقابل چشمم آنقدر تركه انار به كف پاهايت بزند كه ناخنهايت بريزد و ديگر نداني راه خانـﮥ امين الرعايا از كدام طرف است... »
ابتدا مدتي در زير رگبار اين ناسزاها و اهانتها هاج و واج ماندم و به هيچوجه تكليف خود را نمي دانستم. سخت در تعجب بودم كه خدايا اين مردك سياه سوختـﮥ هتاك و بيباك سرسامي از جان من چه مي خواهد. مگر مسهل هذيان خورده و يا سگ هار او را گزيده كه يك ساعت تمام است نديده و نشناخته به پر و پاچـﮥ من بيچاره افتاده چشم بسته و دهن گشاده پدر و مادر مرا اينطور مي جنباند و از خدا و خلق شرم نمي كند.
از فرط غضب دهن باز نمودم كه به اين تاپوي شرارت و به اطرافيان او بفهمانم كه كميت ما هم در ميدان فحاشي و وقاحت از مال او عقب نمي ماند ولي پرستاران و اشخاصي كه شاهد و ناظر ماوقع بودند و او را مي شناختند اول به ايماء و اشاره و بعد بالصراحه رسانيدند كه يار و از سرسپردگان عالم جنون و از معتكفين دائمي دارالمجانين است و گفتار و كردارش از راه پريشاني حواس و ديوانگي است نه از طريق شرارت ذاتي و خبث طينت و بنا براين جاي خشم و برآشفتگي و انتقام و تلافي نيست.
همين كه دستگيرم شد كه اين مردك غريب هم با آن همه قارت و قورت و باد و بروت از همان زمره مخلوقيست كه در حقشان مي گويند عقلشان پارسنگ مي برد در دم آتش غيظ و غضبم خاموش شد و در جواب آن همه بيانات آتشين و سركوفتهاي اهانت آميز از سر ترحم و دلسوزي لبخندي تحويلش دادم و بيچاره را در همان حال برآشفتگي و جوش و خروش گذاشته وارد اطاق رحيم شدم.
ماندن در دارالمجانين به حال رحيم افاقه اي نبخشيد و حتي روي هم رفته پريشاني فكرش شدت مي يافت. فعلاً با شرح و تفصيل كيفيت آن احوال ملال انگيز نمي خواهم سرتان را درد بياورم همينقدر است كه ارقام و اعداد منحوس مانند كرمي كه در درون ميوﮤ رسيده اي رخنه كرده باشد در لابلاي كلـﮥ او لانه گذارده و شب و روز مغز و نخاع و اعصاب اين جوان فلكزده را مي جويد و براي خود جا باز مي نمود و چون آتش خانه مي كرد و جلو مي رفت. كم كم سرتاسر بدنـﮥ اطاقش از قطعاتي با خطهاي مختلف چليپائي از رقاع و ريحاني پوشيده شده بود كه همه به نظم و نثر از خواص اعداد و ارقام و محسنات فرد و سيئات زوج و فضايل و رذايل اعداد صحيح و ناقص سخن
مي راند. رفته رفته در جولانگاه انديشه اش علاوه بر يك، و دو كه بازيگران بنام سابقش بودند اعداد تازﮤ ديگري هم به تدريج قدم به ميدان نهاده بودند و صحنـﮥ خيالش حكم تماشاخانه اي را پيدا كرده بود كه رقاصان بسياري پاي كوبان و دست افشان يك بيك از پس پردﮤ راز نمودار گرديده به بازيگران ديگر ملحق شده باشند. بدتر از همه به اسم «زبر و بينه» رحيم با علم تازه اي نيز كه با حروف سر و كار داشت آشنائي پيدا كرده و اين كشف جديد نيز قوز بالا قوز شده بود. در نتيجـﮥ اين احوال كار رحيم بجائي كشيده بود كه ديگر ادني اعتنائي به دوستان و آشنايان و حتي به پدر و مادر خود نداشت. روزهاي عيادت كه كسان و رفقا به دورش حلقه مي زدند و سعي مي كردند به زور بذله و لطيفه غبار كدورت و ملال را از صفحـﮥ خاطرش بزدايند متأسفانه تمام سعي و تلاششان باطل و بيهوده مي ماند. رحيم به هيچكس توجه نداشت و از وجود و عدم ما به كلي بي خبر چنان با سلاسل پرپيچ و خم اعداد و ارقام سرگرم بندبازي بود كه اگر در آن موقع صور اسرافيل را بيخ گوشش مي دميدند رشتـﮥ انديشه را از دست نمي داد.
با اين حال باز كمافي السابق به خاطر ميرزا عبدالحميد و شاه باجي خانم هرطور بود هر هفته سه چهار بار به ديدنش مي رفتم و هر بار يكي دو ساعت در نزد او به سر مي بردم. ولي وقتي ديدم ديگر ابداً به حرفهايم گوش نمي دهد و حضور و غياب من براي او يكسان است گاهي چنان در گوشه اطاق كذائي او دلم سرمي رفت كه از راه اجبار درصدد برآمدم اقلاً خود را به تماشاي احوال ساير ديوانگان سرگرم دارم.
علاوه بر روح الله و «ارباب» دو نفر ديگر هم در اطاقهائي كه در زير ايوان واقع بود منزل داشتند. يكي از آنها جواني بود سي و دو سه ساله هدايتعلي خان نام از خانواده هاي اعياني معروف و معتبر پايتخت. اين جوان پس از آنكه سالها در تحصيل فضل و كمال زحمتها كشيد و داراي نام و اعتباري گرديده بود در نتيجه هوش بسيار و حساسيت فوق العاده و مخصوصاً افراط در مطالعه و تحقيق و تتبع و زياده روي در امر فكر و خيال دوچار اختلال حواس گرديده بود و از هفت هشت ماه پيش او نيز از جمله ساكنين شب و روزي دارالمجانين گرديده بود.
هدايتعلي خان از بالا تختخواب خود كمتر پائين مي آمد و حتي عموماً شام و ناهار را هم در ميان تختخواب صرف مي نمود.
البته اين ترتيب با ترتيبات دارالمجانين مخالف بود ولي از آنجائي كه چند نفر از خويشان نزدیك اين جوان از رجال درجـﮥ اول مملكت و متصدي شغلهاي بسيار مهم بودند و باصطلاح لولهنگشان خيلي آب مي گرفت از كاركنان دارالمجانين چنان كه رسم روزگار است سبزي او را خيلي پاك مي كردند و پاپي او نمي شدند و از مخالفت با افكار و اطوارش خودداري مي كردند مخصوصاً كه رفتار و كردار و حتي هوي و هوسهاي نوظهور و گوناگون اين جوان مؤدب و محبوب با همه غرابتي كه داشت عموماً باعث اذيت و آزار كسي نبود.
از قرار معلوم در ابتدا كه كس و كارش بيشتر غمش را مي خورده اند و بيشتر به ديدنش
مي آمده اند تشخص و اعتبارش در دارالمجانين خيلي بيشتر بوده ولي وقتي كه ديده بودند كسانش رفته رفته از صرافت او افتاده اند و نم نمك او را به افكار و اوهام پريشان خود به خدا
سپرده اند آن احترامات پيش را ديگر در حقش منظور نمي داشتند. با اين همه باز مثل سابق او را به حال و خيال خود گذاشته بودند و كسي سر بسرش نمي گذاشت.
هدايتعلي خان كه در دارالمجانين اسمش را «مسيو» گذاشته بودند جثه كوچك و متناسبي داشت. موهايش نسبتاً بور و رنگ رخساره اش از زور گياهخواري پريده بود و به رنگ چيني درآمده بود. اگرچه در قيافه و وجناتش آثار بارزي از صفاي باطن و روحانيت نمايان بود معهذا با آن چشمهاي درشت و براق كه فروغ عقل و جنون در رزمگاه آن مدام در حال جنگ و ستيزه بود و آن بيني تيز و برجسته و آن پوزه باريك حساس و آن گردن بلند و لاغر رويهم رفته به عقاب بي شباهت نبود.
«مسيو» از صبح تا شام با جبه ترمه شرنده و مندرس و زبر شلواري ابريشمي سرخ و موهاي بلند ژوليده دمر روي تختخواب افتاده و شش دانگ غرق خواندن كتاب بود.
اصلاً مثل اين بود كه اين جوان فقط براي خواندن كتاب به دنيا آمده است. فكرش هم به هزارپائي مي ماند كه مي بايستي اينقدر در لاي اين كتابها بغلطد و بخزد و بلولد تا لحظـﮥ واپسينش برسد. با آنكه كمتر با كسي طرف صحبت مي شد و از قراري كه مي گفتند اسم خودش را «بوف كور» گذاشته بود. خيلي چيزهاي غريب و عجيب از او حكايت مي كردند. از آن جمله
مي گفتند از همان بچگي كه براي تحصيل به فرنگستان رفته بوده كاسه عقلش مو برداشته بوده و يك چيزيش مي شده است. مي گفتند در آنجا در خانه اي كه منزل داشته از دست تيك تيك لاينقطع يك ساعت ديواري كه صاحبخانه اش بلاجبازي نمي خواسته از اطاق او بردارد به قصد خودكشي خود را در رودخانه انداخته بوده و اگر اتفاقاً سر نرسيده و نجاتش نداده بودند بدون شبهه سر به نيست شده بود. بعدها هم در موقع برگشتن به ايران يك عروسك چيني به قد آدم خريده بود و در صندوق بزرگي با خود به طهران آورده بوده و در اطاقش در پشت پرده پنهان كرده بوده و با آن عشقبازي مي كرده است. خلاصه از بس خل بازي درآورده بود كسانش از دست او خسته شده او را بدارالمجانين فرستاده بودند. ولي در آنجا روزي از قضا گذارش به قسمت ديوانهاي بندي خطرناك مي افتد و ديوانه اي را مي بيند كه با تيله شكسته اي شكمش را پاره كرده است و رودهايش را بيرون كشيده با آنها بازي مي كرده است و با خون خود به در و ديوار نقشي مي كشيده كه به شكل سه خال سرخ و يا به شكل سه قطره خون بوده است. از اين منظرﮤ هولناك بقدري متاثر
مي شود كه از همان دقيقه تب مي كند و چون تبش مدام شديدتر مي شده و بيم خطر در ميان بوده است مجبور مي شوند او را از دارالمجانين به منزل ببرند. بزور طبيب و پرستار تبش كم كم قطع مي شود ولي از همان وقت جنون ديگري به سرش مي زند يعني در همه جا سه قطره خون
مي بيند. پدر و مادرش براي اينكه اين خيالات از سرش بيفتد از يكي از خانواده هاي بسيار محترم و سرشناش شهر برايش زن مي گيرند. ولي از همان شب اول كه عروس و داماد را دست به دست مي دهند هدايتعلي خان از مغلق گوئي و حرفهاي چاپي و بيانات پيش پا افتادﮤ عروس بقدری متنفر مي شود كه پيش از آنكه با او آشنائي پيدا كند مي رود در آن نيمه شب از سر كوچه يك دختر هرجائي بي سر و پا به منزل مي آورد و به تازه عروس مي گويد اين خانم مهمان عزيز و محترم ماست و بايد برخيزي و لازمـﮥ مهمانداري و پذيرائي را درباره او بجا بياوري عروس نيز همان نيمه شبي دايه اش را صدا مي كند و گريان و دشنام گويان به خانه پدر و مادرش برمي گردد و دو روز بعد به هزار افتضاح طلاقش را از هدايتعلي مي گيرند.
چندي بعد از طلاق كشي اتفاقاً تصوير دختري را روي قلمداني مي بيند و يك دل نه صد دل عاشق آن دختر مي شود. مدتها به خيال پيدا كردن آن دختر در كوچه و پس كوچه هاي شهر پرسه زده كفش پاره مي كند تا عاقبت نيمه شبي خيال مي كند او را پيداكرده و به منزل برده است. از قراري كه خودش حكايت كرده بود دخترك خون گرم زيتوني رنگي بوده با چشمهاي سياه درشت مورب تركمني و صورت لاغر مهتابي و دهن تنگ و كوچك نيمه باز گوشتالو و ابروهاي باريك به هم پيوسته و موهاي نامرتب كه يك رشتـﮥ آن روي شقيقه اش چسبيده بوده است. پستانهاي او ليموئي بوده و بوسه اش به طعم ته خيار تلخ بوده است. دختر در همان شب در منزل هدايتعلي خان ميميرد و جوان بيچاره بدون آنكه در و همسايه خبردار شوند هرطور بوده است جسد او را به شاهزاده عبدالعظيم برده در خرابه هاي شهر ري دفن كرده بوده است و در همان موقع از زير خاك گلدان كهنه اي بيرون آمده بود كه بر بدنـﮥ آن صورت همان دختر كشيده شده بوده است و اين گلدان چندي بعد بطور اسرارآميزي مفقود مي گردد و همين پيشامد افكار هدايتعلي خان را بيش از پيش منقلب مي سازد بطوري كه روز به روز حالش بدتر مي شده است و بقدري كارهاي مضحك و عجيب از او سر مي زده است كه عاقبت مجبور مي شوند دوباره او را بدارالمجانين بفرستند.
مختصر آنكه از بس گوش من از اينگونه قصه ها پر شده بود كم كم رغبتي به آشنائي با «مسيو» در من پيدا شد و درصدد برآمدم كه به هر تمهيدي هست با او سلام و عليكي پيدا كنم. چند بار مخصوصاً آهسته و پاكشان از جلوي اطاقش رد شدم و حتي يكي دو بار هم دل را به دريا زده و به بهانه هاي گوناگون وارد اطاقش شدم ولي همانطور كه دمر افتاده و تو بحر كتاب خواندن فرو رفته بود ابداً محلي به من نگذاشت و حتي سرش را هم از روي كتاب بلند نكرد. من هم پيش خود گفتم كه واقعاً حق دارد خود را «بوف كور» بخواند و چنان از رو رفتم كه از آن به بعد يكسره از صرافت آشنائي پيدا كردن با او افتادم و از خيرش چشم پوشيدم.

بوف كور
چندي پس از آن يك روز كه در اطاق رحيم بودم ناگهان جناب «مسيو» با همان جبـﮥ مرحوم خان سرزده وارد شد و سري فرود آورده خود را مؤدبانه معرفي كرد و پس از قدري عذرخواهي
بي مقدمه گفت چون شنيده ام كه در تمام اين دارالمجانين تنها شما دو نفر با اين عقلاي نادان
بي عقل و تميزي كه به اسم طبيب و پرستار و مدير و منقش و ناظم شب و روز جان ما بدبختها را به عنوان اينكه عقلمان مثل عقل آنها سر جاي خود نيست به لبمان مي رساند تقاوت داريد آمده ام قدري با شما درد دل كنم بلكه كمي دلم باز شود.
رحيم چون باز به همان فكر و خيالهاي خود مشغول بود وارد صحبت نشد ولي صحبت و اختلاط من با «مسيو» به زودي گل انداخت و مثل اينكه هفتاد سال باهم شريك حجره و رفيق گرمابه بوده ايم دل داديم و قلوه گرفتيم .
هدايت علي خان بسيار خوش محضر و خوش صحبت و ظريف و نكته دان بود. هرگز به عمر خود كسي را نديده بودم كه زبان فارسي را به اين سادگي و رواني حرف بزند. در ضمن كلام به قدري اصطلاحات پر معني و مناسب و به جا و ضرب المثلهاي دلچسب و به مورد و لغات قشنگ و نمكين كوچه و بازاري مي آورد كه انسان از صحبتش هرگز سير نمي شد. در همان ابتداي مجلس چشمهايش را به چشمهاي من دوخته گفت خيلي معذرت مي خواهم ولي در عالم يگانگي يك مطلب را از همين حالا بايد به شما بگويم كه من يك مرض مضحكي دارم كه دوستانم بايد بدانند و آن مرض عبارت است از اينكه از اشخاصي كه در ضمن صحبتهاي معمولي عموماً به قصد بازار گرمي و فضل فروشي يكريز كلمات قلنبه و اصطلاحات علمي و فني به قالب مي زنند و خودكشي
مي كنند كه مدام از كتابها و مشاهير علم و ادب شاهد و مثال بياورند به كلي بي آزارم و لهذا خواهشمندم كه اگر شما هم احياناً داراي اين عادت هستيد از حالا خبرم كنيد تا حساب كار خود را بكنم و از همين جا لب آشنائي را تو بگذار%
موضوع :
نوشته شده در 78/10/11 توسط زمان زاده | لينك | |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
» نام تو .. .
» اسباب خنده
» مرغان سرزمين من
» چس ناله
» یک گفتگوکننده
» لذت بهشتي.
» چشم روشني
» اين يكي را بخوان لعنتي
» عكس: بدون شرح
» نشريات سازماني؛ ضرورت يا تشريفات؟
© 2008 yazdnegar.blogfa.com
Powered By : Blogfa