سلام فلان جان
خوبی؟
چند وقتکی هست دیگر نمی بینمت... احساس می کنم حتی برای آوردن کلاهت هم "باد" حالی از من نمی پرسد.
دیشب خوابت را دیدم، خودم هم در خواب بودم، کنارت بودم ... وحشتناک بود ... البته فقط آن تکه ای که به حافظه نخراشیده من مانده.
ماردم گفته خواب بد را تعریف نکن چشم وادارت می شود، بنویس بر کاغذی بده به جوی آب روان.
گفتم دم رفتنی یک دستخطی برایت بنویسم شاید روزی روزگاری نگاهی آن را خواند.
احساسم بعد از تو حسی ندارد، وقتی مُردم فقط با گلاب روی سنگ قبرم را خیس کن، اینها را خودت گفتی.
حواست باشد تنها نیایی ... خوب... اینجا تاریک است ... سکوت است ... چون خفقان محکم گلویت را می گیرد و بغض توی هفت دالان هنجره ات جاخوش می کند، دیگر صدایت در نمی آید و لاجرم کسی نیست کمکت کند... دستت را بگیرد ... تنها نیایی یادآور می شوم کسی نیست کمکت کند. حتی خدا هم ناز می کند گاهی وقتها.
اصلا حواسم نیست دارم مرثیه می نویسم یا وصیت می کنم، حواسم همه اش به توست، هی یادم می رود به "یادم" بگویم این دستخط محض ختم به خیر شدن آن نیمه وحشتناک خواب به خاطر مانده است.
باید رفتن را یاد گرفت ما تا آخرین چکه عمرمان زنده هستیم ... و تو حرفت را می زنی و من می نویسم، همه اینها را وقتی "تاگور" می خواندیم گفتی ... خندیدی و گفتی ماهم "تاگور" ایرانیم ومن گفتم هرگز مثل "تاگور" قنات را مسخره نمی کنم تو گقتی هنوز نمی فهمی.
اما فلانی گویا شوخی تمام شده و الان بازی جدی است نمی دانم دقیقه چندم است ولی گویا همه حواسشان به بازی است.
شعرهایت را که آورده بودی روی هشتی خانه مان جا گذاشته بودی، خواندم، گریه کردم و سوزاندم همه اش را.
شاید دوباره پدربزرگی با آن عینک عمه قوزی اش بیاید و بگوید اینها شعر نیست شعرو ور است... خودت می دانی دلم نازک است.
در یکی شان گفته بودی عاشق شده ای خواستم بنویسم وقتی دلت لرزید معطل نکن.
چکار کنم، این شعرهای تو همه اش قرتی بازی دارد. آنجا که دستت را گردن آن موبرشرقی خیابان 25 انداخته ای و می رقصی و مثلا من هم سه تار می زنم و تو رقص صوفیانه به او یاد می دهی.. یادت آمد؟ اینها که دیگر گفتن ندارد. خودت می دانی برای همین آن را ننوشته بودی.
چکار کنم، شعری از تو بخوانم، قلمی از تو به خاطره ام بسپارم، راستی می خواهی ترا یاد "ابر" بیندازم و از نوجوانی هامان که از بارانش توی کوچه خاکی پشت خانه مان از بوی خاک "آماس" می کردیم، ریسه می رفتیم، بگویم. یادت می آید همان وقت ها گفتی ما فقط تعریف آفتاب را شنیده ایم.
راستی چرا خداوند ریاضی آفرید.یعنی نمی دانست اگر ریاضی را بیافریند 2 ضرب در 2 می شود چهار و آن وقت بعضی وقت ها نباید بشود.
من جای خدا بودم گاو را می آفریدم و مثل الاغ ازش کار می کشیدم. این را تو گفتی به آن عجوزه پیر همان خانم ناظم دبستان را می گویم با آن دندون طلایش وقتی فلکمان می کرد...
فلانی
خواب وحشتناک هواییم کرده،
نمی دانم چطور برایت بنویسم کسی نفهمد . حتی نمی دانم برایت چی بنویسم. از این حرف های ما گذشته است چقدر در تلوزیون که نشانت داد جذاب بودی. حتی اگر کسی تو را نشناسد تقصیر هیچ کسی نیست. من وتو یکی بودیم.
فلانی
یادت می آید اولین بار در سوم دبیرستان به من جامی دادی و من با اکراه نوشیدم مست شدم تا "هنوز" هم هستم ...
هی فلانی خودت هم می دانی من بلد نیستم برایت "زیبا" بنویسم... یک نفر زنگ خانه مان را می زند آفتاب لب بام است ...
قربانت مهدی
8/3/87


.jpg)