| HOME PAGE | BLOG ARCHIVE | PHOTOBLOG | RADIO | Articles | photo.net | RSS | English web | العربي وب |
خاتمي هم رفت. 
خودم خبرش را اولين بار ديدم. البته پيش از ديدن، يک هفته اي بود که ميدانستم و دلم رضا نميداد. گمان نمي بردم سيد اينقدر مرد باشد. آنقدر خالص که دل را به درد آورد. اينقدر مخلص که جز خود خود خود خدا هيچ نميخواهد.
دوستان کانديدايم را تعيين کرده بودند. اما در قرقر شادي و زر زر مهدي، من در اعماق وجودم خاتمي را دوست داشتم و دارم.
ديشب برايش يک دل سير گريه کردم. يک دل سير.
بوي بهار پيچيده و ما همه دوست داريم نو شويم. .. مثل بهار و از ديشب تا به حال همه اش صداي شاملوست که در گوش ميپيچد... وارتان بهار خنده زد و ارغوان شکفت...در خانه زير پنجره گل داد ياس پير... دست از گمان بدار ... با مرگ نحس پنجه ميافکن ... بودن به از نبود شدن خاصه در بهار ... وارتان سخن نگفت... سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت... وارتان سخن بگو... مرغ سکوت جوجه مرگي فجيع را در آشيانه به بيضه نشسته است...وارتان سخن نگفت... چو خورشيد از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت ... وارتان سخن نگفت... وارتان ستاره بود...يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت ...وارتان سخن نگفت... وارتان بنفشه بود... گل داد و مژده داد زمستان شکست ورفت...
همين...
© 2008 yazdnegar.blogfa.com Powered By : Blogfa |