اول بار در يك جمع غير دوستانه ديدمش، سلامي و نشست وبرخاستي. كم كم دوست شديم بي بهانه، كمي بعد تر ذغال دوستي مان گل انداخت و رفاقت از ميانش زبانه كشيد. گذشت تا اينكه "كار" هم به معركه وارد شد. ديگر كاسه و كوزه يكي شده بوديم تقريبا. آمد تا پارسال، كه سفر بهانه اي براي جدايي شد آنهم بيش از دو ماه دوام نياورد، دوباره كافه اي و ساعتي باهم بودن بهانه عصر هاي آخر هفته مان شد. مي گفتيم از همه چيز جزخودمان كه نيازي نبود چراكه باهم بوديم. خنده هاي از ته دلش و چشمانش كه شرارت داشت با آن هيكل وزغي اش .
بيست روزي هست كه نيست كه از پشت تلفن به جاي سلام بگويد چطوري رفيق!
وقتي حرف به حرف "كلمه" هاي حماسه عزم گفتن يافتند و در اين ميان پ دات مهدوي من هم نات پيجينگ شد.
دوستي من و پ دات مهدوي عمري چندساله دارد. رفاقت داريم. فقط باب آشنايي و هم پياله گي نيست.معناي آن هم احتمالا همگان ميدانند، همه مي دانند رفقا، بايد به ياد هم باشند و صدالبته با هم. بنابراين به عنوان رفيقش، به خود حق ميدهم كه با «شنيده»هايي كه از ديگران مي شنوم بيتابانه نگرانش باشم. آيا اجازه هست؟
كاري از دستم ساخته نيست جز در لابه لاي ورق هاي روزنامه هاي اين يكي و آن دنبال اسمش بگردم كه شايد خبري دست اول بيابم .
آخرين يادداشتي كه براي يزدنگار نوشت و گفت وقت ندارم تو آپش كن، دوماه پيش بودمن هم وقت نكردم تا امروز:
وقت تمام است، مثل آرام زندگي روزي را نمي فهمي چطور گذشت، مثل همين خودكار كه ناي رفتن ندارد...
به اميد آزادي اش
موضوع : آدم ها
