ترانه مشرقي

بوي جوي مولــيان

ياد يار مهـــــــربان

آيـــــــــــــــد همي


تو آدم حسابم

من از دل کناری نجستم, نجستم, نجستم
تو هم هیچ ,هیچ, هیچ, بارم نکردی
تو آدم حسابم نکردی ,نکردی ,نکردی
تو هم با قا لی بارم نکردی
خراج ملک ری آباد میکردم ز زلفانت
دلبرا معشوق آرام وطن
بل عجب ژن های افغانت
نیمه شب آوا و افغانت
خراج ملک ری پرداخت میکردم به زلفانت
نازنین ژن های افغانت
نیمه شب آوا و افغانت
نازنین بهر صداقت....
من از دل کناری نجستم ,نجستم ,نجستم
تو هم هیچ هیچ هیچ بارم نکردی
تو آدم حسابم نکردی ,نکردی ,نکردی
تو هم با قا لی بارم نکردی
من ز می خانه پران میشوم
منز کاشانه فران میشوم
من ز جانانه نالان میشوم
من ز بیگانه .......
من از دل کناری نجستم, نجستم, نجستم
تو هم هیچ ,هیچ ,هیچ بارم نکردی
خراج ملک ری پرداخت میکردم به زلفانت
نازنین ژن های افغانت
نیمه شب آوا و افغانت
بل بهر صداقت
تو هم هیچ بارم نکردی

دو بيتي هايي براي خبرنگاران

  با توجه به رابطه دوستانه و بعضا كاري كه با اهالي رسانه در يزد دارم از نزديك با تعاملات و تقابلات شورا  وشهرداري يزد با خبرنگاران و در مجموع رسانه اطلاع كافي و وافي دارم. دليل عدم پرداختن به اين موضوع هم شناخت دقيق از جو و وضعيت شوراي شهر  وشهرداري است چراكه معتقدم تلاش براي رسانه كردن اين جماعت آب در هاون كوبيدن است وبايد اين جماعت منتخب مردمي را بي خيال شد .  اما غرض از شكستن اين سكوت چند دو بيتي آقاي يزداني بود كه واقعا جالب و منحصربه فرد است. .

اين دوبيت هايي كه براي خبرنگاران يزدي و شورا است.

محرم راز

خبر آمد نگاري دردسر ساز    به شورا ره ندادند بشنود راز

نگار بر هر خبر محرم نباشد    خصوصا گر نباشد محرم راز  

دردانه  

مباد هر كاف و گافي را خبر كرد    عزيزان را دچار درد سر كرد

اگر خواهي شوي دردانه بايد   بزرگان هر چه مي‌گويند ز بر كرد 

چشم مردم  

عجايب صنعتي ديدم به شورا     ندارد چشم، چشم مردمي را

چو شد غايب ز جايي چشم مردم   فنا گردد، تو گويي ملك دارا 

مشخصات ورود به شورا

گر كه خواهي بنهي بر دل شورا قدمي      بايدت كر شوي و كور و شكسته قلمي

ورنه در موقع هشياري و بيداري تو          ره نداري تو بدان لحظه و شايد به دمي

منبع اشعار: ميرنگار - با پوزش

نام تو .. .

نه گندم و نه سيب، آدم فريب نام تو را خورد

گریه کنم یا نکنم؟

 گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم

با این سوال بی‌ جواب ، پناه به آینه می برم
خیره به تصویر خودم ، می پرسم از کی‌ بگذرم

یه سوی این قصه تویی‌ یه سوی این قصه منم
بسته به هم وجود ما تو بشکنی ، من می شکنم

نه از تو می ‌شه دل برید نه با تو می ‌شه دل سپرد
نه عاشق تو می ‌شه موند نه فارغ از تو می ‌شه موند

هجوم بن بست رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست من از تو می پرسم بگو

بن بست این عشق رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست من از تو می پرسم بگو

تو بال بسته ی منی‌ من ، ترس پرواز تو ام
برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم

 

 

من؛ شهيدي زنده


ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش
وظيفه‌شناس و عالي نيستند.

همه‌ چيز در معطلي است
ميوه‌اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده‌ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!

من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -
با تلاش تحسين‌برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده‌‌ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم
بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه‌اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

من نمي‌دانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همين‌طور بايد
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد مي‌دانم تختم
يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتاده‌ام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!

من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند
با بهره‌ هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند
و پسرم مي‌گويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون
و بي‌اختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده مي‌شوم
براي شكنجه‌اي تازه
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.

شعر محمدحسين جعفريان در قالب نو

منبع: فارس

آسمان را حصار یعنی چه؟

بیقرارم قرار یعنی چه؟

 پیش طوفان غبار یعنی چه؟

بشکن این چینه های پوسیده

 آسمان را حصار یعنی چه؟

خیز و فانونس کوچکی برکن

کلبه سرد و تار یعنی چه؟...

چینه های پوسیده،

سروده کاظم حلبی کار [ساقی یزدی]

برگرفته از کتاب شعر" خاکستر گرم" انتشارات نیکوروش یزد

غذای شب دخترک

تنها میان بهت خیابان نشسته است

نان شبش نبود، غرورش شکسته است

 

افسوس او که دختر بی سرپناه بود

چشمش به راه و زمزه اش اشک و آه بود

 

می رفت تا غذای شبش را رقم زند

تابا غریبه ای دگر از عشق دم زند

 

در چنگ شب میان دو راهی تباه شد

عفت اسیر پنجه گرگ گناه شد

 

برگونه هاش سرخی شرمی نشسته است

حالا که در اتاقک گرمی نشسته است

 

بیگانه در خیال خودش ناز می کشد

دستی به روی بی رمق ساز می کشد

 

آن شب به جمع وسوسه روحی دوباره داد

اما رهــــــــــــــــــا، دوباره میان سرود باد

 

ترمز، نگه، توقف، پایی که سست بود

دختر حساب دین و دلش نادرست بود

 

شاعر: سید سعیده امامی نیا

منبع: فصلنامه فرهنگ یزد - شماره 33

منبع کارتون: Ritajoon.blogfa.com

 

شمس کسمایی؛ شاعره ای بدون دیوان

ما دراین پنج روز نوبت خویش

چه بسا کشتزارها دیدیم

نیکبختانه خوشه ها چیدیم

که زجان کاشتند مردم پیش

زارعین گذشته ما بودیم

بازما راست کشت آینده

گاه گیرنده گاه بخشنده

گاه مظلم گهی درخشنده

گرچه جمعیم و گر پراکنده

در طبیعت که هست پاینده

گردمی محو، باز موجودیم(ش - کسمایی)

با آغازجنبش مشروطیت در ایران، تحولاتی متفاوتی در ایران به وجود آمد. شاید از بارزترین این تغییرات تغیر وضعیت در ساختار شعر فارسی بود.

در محافل روشنفکری آن زمان، چالشی به نام "شعر نو" باعث بحث و جدل های فراوانی میان هواخواهان نو آوری ادبی و سنت گرایان به وجود آورد. شاعرانی که نیاز به نوپردازی را حس کرده بودند، سروده های خود را در ساختاری نو عرضه نمودند.

امورزه ما پارسی زبانان، نیما یوشیج (علی اسفندیاری)، بنیان گذار و پدرشعر نو  می دانیم ولی پیش از نیما، شاعرانی بودند که شکستن قالب ها را آزمودند که می توان به جعفر خامنه ای، تقی رفعت و خانم  شمس کسمایی اشاره کرد.

در ادبیات یزد شاعران زیادی قدم به دنیای قلم گذاشته اند ولی شاید هیچ کس به اندازه شمس کسمایی اینچنین ناشناخته نمانده است.

بانو شمس جهان کسمایی کیست و چرا به او لقب شاعره ای بدون دیوان داده ایم؟

 


ادامه نوشته