یادداشت نوروزی وبلاگ یزدنگار/ این یازده یزدی

  یادداشت نوروزی وبلاگ یزدنگار

برای خواندن یادداشت اینجا کلیک کنید

برای دیدن عکس با کیفیت بهتر اینجا کلیک کنید

 

ادامه نوشته

بی بی سی فارسی

پیشنهاد می کنم فیلم مستند"شعله های بهار" ساخته علی عطار که از برنامه آپارات بی بی سی فارسی پخش شده و تکرار دارد ببنید.

این فیلم به زندگی و رسومات شهروندان زرتشتی یزدی در روستای چم و مبارکه شهرستان تفت می پردازد. برایم خیلی جالب بود و مهمتر از آن اینکه زرتشتی ها به راحتی هرچه تمامتر کلیه رسومات و آیین های دینی خود را انجام می دهند. حداقل در این فیلم اینچنین روایت شده بود. خوش بودن ورقص و آوازشان که دیگر هیچ.

دپ شدن بدون خاتمی

در چند روز اخیر در چند جمع سیاسی یزدی ها در تهران و یزد شرکت کردم. مهمترین مسئله مورد بحث انصراف خاتمی بود. تحلیل ها، خبرها و نظرهای مختلفی پیرامون این مسئله مطرح شد. اما در مجموع می توانم بگویم سیاسیون یزدی با انصراف خاتمی افسرده و دپرس (دپ) شده اند. البته این یک مسئله عام نیست و برخی هم به دلیل رفتارهای خاص خود واکنش منحصربه فرد چندانی از خود بروز نمی دهند. نکته طنز ماجرا اینجاست که برخی می خواهند به ستاد قالیباف بروند برخی دیگر تحریم کنند وبه فکر تغیر ساختار هستند برخی هم می گویند صبر کنید ببینیم چه می شود.

اما به نظرم فعالیت اصلاح طلبان یزدی در انتخابات آتی منوط به عملکرد ستاد میرحسین موسوی در استان است به طوری که اگر رییس ستاد فردی دارای مقبولیت بین اصلاح طلبان باشد بی شک واکنش های احساسی فعلی نسبت به انصراف خاتمی کمرنگ تر شده و فعالیت های ستاد او مثل برنامه ریزی های انجام شده در مورد ستاد خاتمی خواهد بود ولی در صورت انتخاب یک گزینه دیگر مطمئنا ستاد میرحسین موسوی باید دور کلمه یزد در نقشه سازمان رای خود یک دایره با رنگ قرمز ترسیم کند.

در هر شرایطی مهمترین مسئله که اتفاق خواهد افتاد رکود بسیار زیادی در فعالیت های سیاسی بعد از ۲۲ خرداد خواهد بود. نتیجه انتخابات با توجه به شرایط فعلی باعث خواهد شد احزاب و فعالان سیاسی یزد تا حد بسیار زیادی دچار رکود شده و فعالیت های آنان کمرنگ شود. من پیش بینی می کنم برخی از احزاب یزدی   به طور کلی کرکره را پایین بکشند.

پی نوشت: به پیشنهاد یکی از دوستان تقریبا منتقد رفتار خاتمی در این انتخابات کتاب "تکثرگرایی در جریان اسلامی" (عباس شادلو ۱۳۸۰ - نشر وزارء) را برای چند روز اول عید ۸۸ انتخاب کردم. در این کتاب ناگفته های تاریخی از علل پیدایش جریان راست و چپ مذهبی و .. را در بین سال های ۶۰ تا ۸۰ گفته است. مهمترین سوالی که در این کتاب به دنیال آن هستم این است که این میر حسین موسوی که می گویند کیست؟

کویر نوردی

بازنشستگي استادان دانشگاه يزد

مقاله از هفته نامه آيينه يزد

تاملي در روند بازنشستگي استادان دانشگاه يزد

در دانشگاه يزد طي سالهاي اخير حدود 20 تن از استادان با تجربه که اغلب داراي درجات علمي، دانشياري به بالا هستند بازنشسته و يا جذب ديگر دانشگاههاي کشور يا خارج از کشور شده‌اند و دانشجويان در اين دانشگاه نوپا از فيض حضور موثر آنها به صرف داشتن30 سال خدمت محروم شده‌اند و در اين ميان به هزينه هايي که از بيت المال براي آنها صرف گرديده و عمري که در اندوختن تجربه و کسب دانش گرو گذاشته‌اند و نياز مبرمي که دانشگاه به آنها دارد توجهي نشده است و اين در حالي است که به لحاظ قانوني استفاده از خدمات آنان بنا به تصميم مديريت دانشگاه بعد از 30 سال نيز ميسر است.اکنون بايد بررسي کرد که چه عاملي موجب باز نشسته کردن استادان با تجربه و حذف آنها از فضاي آموزشي دانشگاه گرديده است. متن كامل يادداشت

ريزوليشين حاجي آقا

بي شك تا به حال متوجه تغيير رفتار عده اي از آدم هاي اطرافمان شده ايم. آدم هايي كه كوچك اند و مهربان، منظورم از كوچك، شان و جايگاه شان است. آنان منزلت اجتماعي بالايي ندارند و همين نداشتن باعث مي شود در جرگه آدم هاي خوب قصه باشند. مثلا بخشدار يك بخش هستند و همه اهالي بخش آرزو مي كنند اي كاش همه مديران مملكت مثل بخشدارشان باشند. اما همين آدم وقتي فرماندار و يا احيانا سمت بالاتري مي گيرد و در جامعه داراي منزلت مي شود، عوض مي شود. ديگر حاج آقاي سابق نيست . مثال عيني تري از اين رفتار هم وجود دارد.

برخي عكس هاي با فرمت جي پي جي و كوچك  خيلي زيبا هستند. ولي همين عكس زيبا وقتي با برنامه اي مثل فتوشاپ تغيير اندازه مي دهد و بزرگ مي شود نازيبا مي شود و به اصطلاح عموم حالت شطرنجي به خود مي گيرد. دقيقا مثل رفتار حاجي قصه ي ما.

كيفيت و ريزوليشين حاجي آقاي بخشدار قصه با ريزوليشين حاج مهندس فلاني از زمين تا آسمان است. اين حكايت حالا حكايت من و ديگران قصه خودم است. خواستم با اين مطلب دقدلي ام را از تغيير رفتارشان خالي كنم مثل آدم هاي عقده اي.

توضيح: با مثال بخشدار و فرماندار خواستم صورت مسئله را روشن كنم، مصداق خاصي مدنظرم نبوده است.

بودن به از نبود شدن... خاصه در بهار


بوي بهار پيچيده و ما همه دوست داريم نو شويم. .. مثل بهار و از ديشب تا به حال همه اش صداي شاملوست که در گوش مي‌پيچد... وارتان بهار خنده زد و ارغوان شکفت...در خانه زير پنجره گل داد ياس پير... دست از گمان بدار ... با مرگ نحس پنجه ميافکن ... بودن به از نبود شدن خاصه در بهار ... وارتان سخن نگفت... سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت... وارتان سخن بگو... مرغ سکوت جوجه مرگي فجيع را در آشيانه به بيضه نشسته است...وارتان سخن نگفت... چو خورشيد از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت ... وارتان سخن نگفت... وارتان ستاره بود...يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت ...وارتان سخن نگفت... وارتان بنفشه بود... گل داد و م‍ژده داد زمستان شکست ورفت...

همين...

هيچ بودن هستي

به عروسي آمده ام در شب ميلاد. هرچند به جشني در برج ميلاد هم دعوت بودم ولي نتوانستم به دعوت عروسي برادر دوست دوران دانشجويي ام جواب رد بدهم.

از اولين برخورد به او گفتم دلم مي خواهد شبي در روستاي تو باشم و او گفت حتما و حالا بعد از گذشت 7 سال اين تعارف رنگ واقعيت گرفته است.

  چهار نفريم و به ظن  برادرزن عروس، "سانتي مانتال".آدم شهري هستيم و در ده غريبه. مردم با مويايل و كامپيوتر بيگانه نيستند ولي هدفون و موي بلند يكي از پسرهاي همراه و رنگ و لباس هاي تيكه به تيكه، گردنبد پسرها، بوي ادكلن تند و رپي و ادا و اطوارهايمان كاملا خط تمايزي بين ما و ديگران گذاشته.

در سه روزي كه روي سر فرناز خرابيم يا ما عوض مي شويم يا مردم. زنان لباس هايي مي پوشند كه زيباست و اساطيري. مردان چنان شال و قبا مي كنند كه حس خاصي به تو دست مي دهد.

رسم و رسومات در همه جا جلوي خورشيد سادگي يك مراسم را گرفته ولي مه آلود بودن روستا بيشتر حال مرا گرفته است.

هوا خنك است بدوم كاپشن و كلاه من حداقل بيرون نمي روم.  تماشاي رقص  دسته جمعي  دختركان و زنان خيلي جذاب تز ار تانگوي دونفره. است با اين حال رقص مردنشان چيز ديگري است.

قلعه زو يكي از روستاهاي شهركلات خراسان است و كلي منظره جالب دارد. اين عكس مجاور هم عكس عروسي كه ما رفتيم نيست. عكسي است كه از آرشيو دوستي انتخاب شده تا موجب ناراحتي كسي نشوم.

موقع بازگشت در رستوراني توقف كرديم كه اين شعر كه گويا از ابن حبيب حقوقي است به ديوارش نوشته بود:

زندگي هيچ است خلقت ديدن است

در هيچ بودن هيچ هستي جاري بودن است

زندگي تكرار نيست لحظه است

اين دم را دميدن كل قصه است.

گرگ بيابان... *

وارفته زير ماه 

با همدمان دائميم؛ 

بوته‌هاي ارغوان و وز وز مگس، 

چون گرگ شل که به بوي هزار پرسه آلوده است

جفتم نيامده است 

و در افق 

جز هاپ و هوپ سگ، صدايي طلوع نمي‌کند

سه تيتر رسانه

شماره 118


تيتر يك

به ماه ها ماه پيش ديدمش ، آن زمان كه موي سپيدش سياهي روزگار را نشان مي داد و آدمي كه گچ سفيد تخته سياه بازي روزگار را يادش داده بود تا همچنان قوي پنجه با لبخند نمكين دستم را بفشارد و بگويد: خوبي پسرم.

و من در مقام فرندش بودم بي كم و كاست.

اين روايت اولين ديدار من با آقاي سلطان زاده، معلمي كه من نديده بودمش ولي در آيينه خوانده مش. منتظر چهارصفحه هقته نامه اش با كاغذه اي زرد ماسيده و پارسي نامش بودم و هستم. ارزش داشت خواندنش. ارزش دارد خواندنش. نشريه اي كه اقشار را مي پاييد و مي پايد و روزشمار مي گذارد و مي شمرد دروغ هاي اين سياستمداران را.  اين سياستمداران را؟

هم از تيتر و عكس صفحه اين شماره اش خوشم آمد و هم از داستاني كه او با مرد سال پيدا كرده است.

تيتر دو

به اميرخان ترقي نژاد هم تبيك مي گويم اين مقامش را.

آدمي كه قبرس را فتح كند رقابت با خبرنگاران حوزه دين و ايناي يزد را كه مثل آب خوردن مي  ماند. ولي باز هم تبريك اميرخان و سيده خانم انشالله رقابت با زندگي كج مدار برايتان حلاوت داشته باشد.

تيتر سه :

يادداشتي نوشتم با عنوان :  يزد شهري كه احمدي نژاد را به حاشيه منگه كرد . دوستي خواند، خنديد و ديليت كرد، به همين سادگي

مبارك است

اعلام كانديداتوري آقاي ميرحسين موسوي هم مبارك باشد


آدم هاي جمجمه من

جمجمه ام را هميشه پر از آدم هايي مي بينم كه در هر موقعيت از من داراي موقعيتي هستند. گاهي همه آنها مثل دانشجويان ساديسمي در حال بلند خواندن متن و حفظ كردن آن هستند. هميشه در هم لوليده اند مثل رگ هاي مغز ولي هيچ گاه نتوانسته ام چهره آنها را تشخيص دهم. بعضي مواقع برايم دست تكان مي دهند، مي خندند، با هم اخم مي كنند، توي سر هم مي زنند، گاهي خوابند و صدها حالت ديگر . الان فكر مي كنم در حال قدم زدن هستند آدم هاي جمجمه من.

* به دوستي گفتم اگر گفتي چرا در اين وبلاگ اينقدر وا رفته ايم؟ گفت نه! گفتم اگر وا نرفته بوديم بايد مي پرسيدي!

دانشجوی امروز

چند روز پیش در یک جمع دانشجویی وقتی از منفعل بودن دانشجویان در فعالیتهای سیاسی سوال پرسیدم یکی ازاونها جواب داد این کارها هزینه داره !

از هزینه هاش پرسیدم؟ جواب داد : برخورد مسئولین خوابگاه خیلی تنده ، یه جوری به آدم نگاه می کنن.

من حرفی برای زدن نداشتم.

اونشب کل وقتمو این مسئله بخودش مشغول کرد.

یکم  این حرفا رو با حرفای بزرگترام مقایسه کردم. اونهایی که سال 54 به خاطر اعتراض به سیستم ستم شاهی به حبس ابد محکوم می شدند، اونهایی که به خاطر پخش اعلامیه های امام گلوله می خوردند یا زیر شکنجه های ساواک حتی حاضر به فکر کردن درباره برنامه های سپاس هم نبودند. اونهایی که تو دهه 60 بخاطر آسایش یه عده دیگه درس و رفاه  رو رها کردند و تن خودشونو جلو تانک و تیر و گلوله قرار می دادند.

اونایی که حاضر بودند هر هزینه ایی رو برای  روز خوشی که تو ذهنشون بود بپردازند.

 نه! من سنم اینقدر نیست که اون روزها رو یادم باشه ولی خوب روزهای سالهای 76 تا 80 یادم هست که دانشجو چطور حاضر بود برای رسیدن به آرمانش جلو هر تهدید و کتک و فشار بایسته، یادم هست چطور حاضر بود ماهها انفرادی رو تحمل کنه.

 حاضر بود کتک بخوره ولی هرگز حاضر نبود ظلمو تحمل کنه ، حاضر نبود بی عدالتی رو تحمل کنه.

 یادمه چطور تا نیمه های شب روزنامه ها و نشریات دانشجویی رو آماده می کردند تا صبح بچه هایی که برای پخش کردن اونها میان معطل نشن.

اونا نگاه خشم آلود و دستهای پر ضرب مامورین بازداشتگاه رو تحمل می کردند، چون اعتقاد داشتند.

ولی حالا چی شده که حتی نمی تونیم نگاه تند مسئول خوابگاه رو تحمل کنیم.

از اینجا روی صحبت من با همه است نه فقط اونایی که از نگاه غضب آلود یک نفر دست از آرمانشون بر می دارند.

به فکر چاره باشین.

چطور می خواهیم جلو ظلم بایستیم، چطور می خواهیم جلوی دشمنامون بایستیم چطور می خواهیم ....

فکر کنم نگاه اونا خیلی تند تر از یک مسئول خوابگاه باشه.

یکم به خودمون بیایم.

اینو از یک بزرگی شنیدم که می گفت اگر بچه ایی رو از تاریکی ترسوندی مطمئن باش یک روز تو تاریکی تنهات می ذاره.

خانه مطبوعات يزد

خانه مطبوعات يزد يك شاهكار است در عالم نهادهاي صنفي! اين يك ادعا نيست يك واقعيت محض است.

همين حالا توي وبلاگ برادر مسعود خواندم اين خانه از يك وبلاگ نويس يزدي شكايت كرده است. چند سال پيش هم نزديك بود از من شكايت كنند.  دليلش هم اعتراض من به جنس نامرغوب كاغذ نشريات يزدي بود كه گفتم حتي به درد شيشه پاك كردن هم نمي خورند.

حالا نمي دانم از كي و براي چي شكايت؟ ولي مي دانم خانه مطبوعات از يك نويسنده شكايت كرده است. نويسنده اي كه وبلاگ را براي نوشتن انتخاب كرده است.

با اين حساب اين نهاد به اصطلاح صنفي و مدني تنها نهاد صنفي نه تنها در ايران بلكه فكر مي كنم در جهان است كه عليه يكي از اعضاي خودش شكايت مي كند!.

شما فكرش را بكيند در اساسنامه آن در اولين وچهارمين بند فصل دوم، دفاع از يك عضو مطرح باشد. حالا خودش برود به يك نهاد ديگر عليه عضو خودش شكايت كند. و بگويد ايهاالناس اين عضو ما به ما گير داده است؟ شاهكار است.

هرچند ممكن است آن وبلاگ نويس عضو رسمي نباشد ولي كساني عضو خانه مي شوند كه نويسنده هستند و آن وبلاگ نويس هم دست به قلم است گويا.

ذكر اين نكته هم خالي از لطف نيست كه اصولا برخي از زمامداران اين خانه مطبو عاتي با فلسفه وجودي وبلاگ مخالفند. يادم مي آيد تقريبا 4 يا 5 سال پيش بود در بيانيه اي كه به صورت گسترده روي آن مانور رسانه اي دادند از اينكه وبلاگ ها متولد شده اند و كم كم جاي رسانه هاي مكتوب را گرفته اند كلي گله گذاري كرده  و از مسئولان خواسته بودند جلوي آن را بگيرند در آخرش هم تاكيد كرده بودند مطبوعات يزد پول ندارند، كمك كنيد!

شما خودتان قضاوت كنيد اين نهاد صنفي قرار است از اصحاب رسانه و نفس وجودي رسانه در استان يزد حمايت كند؟

در اين رفتار فقط بايد به پاسخ علامت سوال ها نگاه كرد.

هنوز نمي دونم اسمش چيه.

سلام. خيلي وقته كه خودمو شناختم ؟! نمي دونم اصلا از كي خدمو شناختم ، اصلا نمي دونم خودمو شناختم؟

امروز كلا به اين سه جمله فكر كردم .

آخرش تصميم گرفتم از امروز براي خودم و اوني كه فقط من مي شناسمش بنويسم شايد اون بتونه بهم كمك كنه كه بفهمم اصلا خودمو شناختم!

مي خوام يه داستان بنويسم تو اين داستان خيلي آدما هستن ولي موندم نقش اول رو به كي بدم خيلي ها كانديد شدن اول از همه خودم.

اگه تو اين داستان خودمو بذارم نقش اول همه بهم مي گن مغرورم.اگه هم كسي ديگه هم بياد راستشو بخواي بهش اعتماد ندارم. داشت يادم مي رفت خدا هم كانديد شده براي اين نقش ولي محل بهش ندادم. آخه .... . بگذريم.

هنوز اسم داستان هم نمي دونم چي بذارم آخه هنوز موضوع اونهم نمي دونم چيه.

چي ؟؟ اين چه داستانيه كه نه اسم داره نه موضوع نه نقش اول. دستت درد نكنه...

امروز يك لحظه فكر كردم ما هر كدوم نقش اولاي يك داستانيم كه خدا اونو نوشته ، داخل داستانشم هر چي خواسته نوشته. گفتم حالا كه اينطور شد من چي كم دارم كه نتونم داستان بنويسم. ولي تو اين همه سر در گمي فقط مي دونم داستانو مي خوام براي اوني كه فقط خودم مي شناسمش بنويسم. خوبه حداقل هدف دارم از داستان نوشتنم.

گفتم "هدف" ، بذار يه خاطره تعريف كنم:

يه روز يه دوست از پريشوني و سردرگمي من پرسيد ، بهش جواب دادم زندگيم بي هدف شده.

 خنديد و هيچي نگفت.

فردا صبح اون روز وقتي داشتم با يك توپ بازي مي كردم ازم پرسيد :

 " چي كار داري مي كني؟!! "

بهش جواب دادم : " مي خوام با اين توپ بزنم به كليد برق " بازم اون خنديد و هيچي نگفت ...

روز ها گذشت و اون همينطور علت خيلي از كار هامو مي پرسيد. بعد از چند روز فهميدم كه تو زندگي چقدر هدف كوچيك و بزرگ دارم. اونجا بود كه خودم زدم زير خنده...

نظرت چيه كه موضوع داستانو بذاريم "هدف"

خوب شد مونده فقط اسمش و نقش اولش.

واسه امشب فكر كنم بسه . انگشتام خسته شد.اگه مي توني هر بار كه داستانمو مي خوني بهم كمك كن مي خوام ذهنمو مرتب تر كنم تا نكنه داستان بهتري از آب در بياد. مي دوني كه ؛ با خدا كل انداختم نمي خوام كم بيارم.

عكس: محيط بان بافقي

دلم براي يزد مي سوزد نه آن كه يزدي باشم! از اينكه چقدر از لحاظ بصري بكر مانده. اي كاش اي كاش روزي يزدي شوم و قلمم را براي به تصوير كشيدن همه يزدي جوهري كنم. اي كاش ...

آقاي علي خواجه اسطرخويي - وبلاگ محيط زيست بافق

ديوار نوشته

 هر روز با حسرت ورقه هاي تقويم را با فندك آتش مي زنم و خاكسترش را در هواي نم دار باد مي دهم. آري اينچنين است برادر(ديوار نوشته آسايشگاه)

روشنگري  وبلاگي

روزنامه دولتي ايران در شماره امروز خود در بخشي از گزارش خود"وبلاگ هايى كه هويت مى بخشند" در مورد وبلاگ هاي ايراني آورده است:   آمارهاى غيررسمى حاكى از اين است كه بسيارى از وبلاگ نويسان ايرانى چنين تصورى دارند كه وبلاگ نويسى باعث روشن شدن اذهان عمومى نسبت به مسائل روز مى شود. بنابراين وبلاگ نويسى بيشترين طرفدار را در بين ايرانى ها دارد... .

اين چنين اظهار نظري توسط اين روزنامه نشان مي دهد افكار عمومي جامعه امروز ما در تاريكي خاصي به سر مي برد. اين تاريكي عمدي يا سهوي است به چه دليل است! نمي دانم و  صاحب نظر نيستم ولي هم بس كه جامعه نياز به روشنگري دارد و وبلاگ ها پيشقدم شده اند وبي شك هزينه هايش را هم پرداخت مي كنند. 

نكته: در مورد نگاره نويسي دوستم مهدوي با عنوان  بيا... اين کليد، حالا مي تواني بروي...  خالي از لطف نيست بگويم

شبسرود مرد رهگذر

برفراز تمام قله ها آرامش حاكم است

به سختي مي توان دم نسيمي را بر نوك شاخساران حس كرد؛

مرغكان خاموش در جنگل…. اندكي صبر كن!

بزودي تو نيز آرام مي گيري.

بيا... اين کليد، حالا مي تواني بروي...

با مهدي نشسته‌ايم. هردو خسته و تنها. فضاي کافي شاپ را دود گرفته. راجع به همه چيز حرف مي‌زنيم. حتا تابوها و غير تابوها. برايم از يزد تعريف مي کند. دو ماهي است که دوري از پدر و مادر را به جان خريده‌ام و اينجا، دور از شهر در خودم پرسه مي زنم. در پوچي محضي که همواره خالي است... گنگي يک گنگ خواب ديده که با فرياد مورچه‌ها* از خواب پريده است... 

نمي دانم از چه بگويم. حتا حال يادداشت نوشتن براي زير شيشه کافي شاپ را ندارم. گرچه دفترچه يادداشتم را هم نياورده ام. رسمي که اين يک بار فراموشم شده. 

پشت ميز کناري دختري نشسته که از بوي سيگارمان در عذاب است. با موهاي مشکي يک دست و مانتوي تنگي که وادارش مي کند بي توجه به دود سيگارمان در فضاي عذاب آور دايره اي که او را هم شامل شده هم به صدايمان گوش کند و هم بوي تندي مان را تحمل کند.

 گمان نمي برد که موضوع حرف ما او باشد. با همان ابعاد و با همان دلهره از بوي بد سيگار يا دوست پسري که مي آيد و مي پرسد چرا بوي سيگارت عوض شده. يا چه مي دانم؟‌با که بوده اي که چنين بوي مزخرفي مي داده؟ مي بينيد؟‌دنياي ما از کافي شاپ مورد نظر بنده هم کوچک تر است.

دوستِ دختر قصه ما آمد. من و مهدي آماده رفتن بوديم. ديوارهاي قصه من آنقدر کوتاه بود که دخترک از حصار پريده بود و داشت دزدکي در فضاي خصوصي ام سرک مي کشيد.

راننده تاكسي

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه
 راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس
از جدول کنار خیابون رفت بالا
نزدیک بود که چپ کنه
اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد
 برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد
 سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن
 منو تا سر حد مرگ ترسوندی
 
مسافر عذرخواهی کرد و گفت:من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه
 
 راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست
امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم
 آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم!!!
منبع: اي ميل ستان

زیاد نگران نباشید

در چند روز اخیر بعد از سفر محمود احمدی نژاد به استان یزد و استقبال جالب مردم از وی که از  فرودگاه تا میدان امیرچخماق و طی طریق مسیر ۲۰ دقیقه ای در سه ساعت، باعث انتشار خبر و تحلیل هایی بسیار زیادی در رسانه های مختلف و البته وبلاگی شده است.

اگر چه حاشیه های پر رنگ سفر باعث شده است متن آن زیباتر جلوه کند، ولی منشا اکثر این تحلیل ها سفری است که احمدی نژاد به یزد آمده است و یزد در فرهنگ سیاسی امروز یران، به زادگاه اصلاحات باز می گردد.

 هرچند تا حدی می توان این ایده زادگاه بودن اصلاحات را تنها به دلیل زادگاه بودن یزد سید محمد خاتمی زیر سوال برد ولی نتیجه ای چندان دلچسبی برای این مجال حاصل نمی شود.

سوال اساسی که ایجاد شده این است که آیا حضور مردم یزد در استقبال از احمدی نژاد دلیلی برای پیش بینی شکست خاتمی در انتخابات ۲۲ خرداد است؟

بی شک نظرهای متفاوتی ابراز خواهد شد ولی می توان تمامی آنها را در گروه آری  یا خیر دسته بندی کرد.

طرفداران پاسخ آری، معتقدند وقتی مردم یزد که خاتمی همشهریانش بوده در فاصله ۱۰۰ روز تا انتخابات چنین از احمدی نژاد استقبال می کنند، پس امکان تغییر موضع آن ها تا ۱۰۰ روز دیگر با توجه شرایط فعلی کشور ضعیف است. بر این اساس نزدیک ترین قوم ایران به خاتمی به او به عنوان رییس جمهور بعدی نگاه نمی کند و به این دلیل استقبال مردم نشانه و پیامی برای شکست طیف اصلاح طلب در انتخابات بعدی است.

حامیان پاسخ منفی نیز دلایلی دارند. اول آنکه مردم ایران به صورت فطری و ذاتی از مقامات رسمی در هر برهه ای از دوران ها حمایت کرده اند هرچند در برخی از موراد این حمایت ها صوری بوده ولی نگذاشته اند عدم برگزاری یک استقبال ساده موجب ناراحتی مقام عالی شود.

هرچند این نظر در چند سال اخیر دستخوش تغییر شده ولی هنوز بادوام است. ثانیا اینکه مردم ایران رفتارهای غیر قابل پیش بینی از خود بروز می دهند، انتخاب خاتمی در ۷۶ و یا حتی انتخاب احمدی نژاد در ۸۴ دلیلی بر این مدعاست و چنین فاصله زمانی ۱۰۰ روزه برای پیش بینی چنین انتخابی بسیار زیاد است.

به هر حال علاوه بر پاسخ ها و دلایل کذایی، تحلیل های دیگری نیز مطرح است ولی در مجموع این دو پاسخ، جمع بندی نهایی است.

اما شاید در این گزاره، باید نکته ای را هم مدنظر قرار دهیم؛ رفتارشناسی مردم یزد. اینجا یزد است و همین یزد بودنش باعث شده یزد بماند.

مردمی دارای رفتار معقول، آینده نگر، قدرت مدار، صلح جو، خواهان آرامش، قناعت ورز، تحلیل گر و محاسبه گر، با کیاست و.. بخشی از صفاتی است که می توان به یزدی های اصیل نسبت داد.

صفاتی که در عمل سبیه رفتار دیپلمات های انگلیسی است.

 به عنوان مثال در بسیاریی از شهرها محال است شما در خیابان عبور کنید و یک دعوا مشاهده نکنید ولی در یزد تماشای این حادثه به بخت و اقبال شما بستگی دارد، ممکن است در مدت زمان سه ماه حتی یک مورد دعوای خیابانی هم نبینید. نه اینکه مردم یزد اهل دعوا نباشند، خیر، به وقت خودش گلیم خود را از آب بیرون می کشند ولی آنها قبل از اینکه مشت اول را بزنند به این پاسخ این سوالات فکر می کنند که:

 آیا  فردا روزی کارم به دست این فرد خواهد افتاد؟

او با من چه رفتاری خواهد کرد؟

هزینه هایی که بابت این مشت باید پرداخت کنم با عوایدی که بدست می آورم چه نسبتی دارد؟

با توجه به بافت خاص فرهنگی شهر، دیدگاه مردم نسبت به من بعد از این مشت چقدر تغییر می کند؟

و ... .

با توجه به این مسائل مشتی رد و بدل نمی شود مگر آنکه مشت می بایست رد وبدل شود.

در مورد نسبت دادن این مثال با بحث استقبال از رییس جمهور اصولگرا در شهر اصلاح طلبان، باید گفت مردم یزد با روحیه محافظ کار و تحلیل گر خود و با توجه محاسبه های که فقط خودشان مفهوم آنرا درک می کنند مسیر سفر را شلوغ کردند. مردم یزد همان هایی هستند که در انتخابات نهم ریاست جمهوری علاقه خاصی به دکتر معین نشان دادند. عدم استقبال از سفر اول احمدی نژاد وابستگی شدیدی به طبع سیاسی مردم نداشت همانگونه که سفر دوم نیز چنین وابستگی ندارد.

بنابراین احساس می کنم چنین استقبال هایی را نمی توان پایه و اساسی برای یک تحلیل سیاسی در مورد مردم یزد قرار داد. مردم یزد رفتار انگلیسی دارند. زیاد نگران نباشید.

هدیه یک دوست

اینک که می ایستم و بر می گردم و نگاه می کنم ، می اندیشم که سرمایه ام از زندگی چیست نه ساده بگویم سرمایه ام از زندگی کیست و نه بهتر بگویم سرمایه ام از زندگی چه کسانی هستند ؟

به اینجا که می رسم به خودم می بالم و با غرور به اطرافیانم می گویم شما سازنده های جاده های پر پیچ و خمی هستید که هر کدام به افقی می رسد و من در جاده های شما وسیله ایی هستم برای رسیدن به ایستگاه استراحت، که پس از آرامش در آن برای رسیدن به هدفم تکاپو می کنم و آن هدف چیزی نیست جز  "ادامه دوستی ها"

این جملاتو چند سال پیش از یه دوست هدیه گرفتم

سرآغاز سخن

از امروز قرار هست من نیز وبلاگ نویس شوم. در دوره های مختلف و به اقتضای فعالیت هایم مشتری وبلاگ ها بودم. اما از امروز هوس نوشتن باعث شد فعلا مهمان یزدنگار باشم. علت این مهمانی هم رابطه دوستانه است و بس. 

امیدوارم وبلاگ نویس خوبی برای یزد و آدم هایش باشم خصوصا آنکه قرار است از فرهنگ عامه بنویسم.

نمای پشت مسجد جامع یزد سال 1303 ش

 

نمای پشت مسجد جامع یزد سال 1303 ش

نمای پشت مسجد جامع یزد سال 1303 ش

منبع عکس: آرشیو مرحوم مشروطه - وب لاگ یزدنگار

عشق داره بر می گرده

هر کسی دنبال خبر می گرده
بهش بگین عشق داره بر می گرده
عشق میاد ، همین روزها خیلی زود
عشق میاد ، تازه می فهمیم کی بود
وقتی میاد ، دور و برش شلوغ نیست
این دفعه حتما ، خودشه ، دروغ نیست
وقتی میاد ، زندگی آسون می شه
میاد و تو خونه ها مهمون می شه
هر کسی دنبال خبر می گرده
بهش بگین عشق داره بر می گرده
عشق میاد ، همین روزها خیلی زود
عشق میاد ، تازه می فهمیم کی بود
عشقه دیگه ، فقط یکم پیر شده
از عاشق ها یک خورده دلگیر شده
عشقه دیگه ، فقط تو هیچ قابی نیست
شبیه این عشق های قلابی نیست
عشق و نامه های راه دورش
عشق میاد ، عشق و دل صبورش
میاد و این پنجره ها وا می شه
دلخوشی گم شده پیدا می شه
عشق میاد ، شهر رو خبردار کن
این رو برای همه تکرار کن

شاعر امیر پیرنهان

باقلوای یزد  را بردند

قبلا شنیده بودم بادگیر یزد توسط عرب ها در حال ثبت شدن در یونسکو به نام یک اثر باستانی عربی است. دیروز در حال ویزیت کردن سایت های مختلفی بودم ناگهان مستفیظ شدم این بار باقلوای یزد را بردند.

سایت فریا در مطلبی مدعی شده باقلوا برای ترک هاست و مردم ترکیه صاحب آن هستند. و بعضی شهرهای ایرانی و البته عربی فقط طرفدارانی دارد و بعد هم طرز تهیه اش را با کمی اشکالات عمده شرح داده است.

به نظرم بدک نیست اگر جشنواره شیرینی های اصیل یزدی برگزار شود تا هم در آستانه عید نوروز گردشگرانی جذب کنید و هم شیرنی هامان را بفروشیم و شاید ترک ها بی خیال باقلوای شوند. حال کردید این ایده را؟

 

یادنامه

در دوره اول سفر رییس آقای احمدی نژاد به یزد به عنوان عضو تیم خبری همراه وی بودم و برای ایسنا اخبار را ارسال می کردم. چند باری در طول سفر با اقای عاصی استاندار سابق همنشین شدم.  در زمانی که اقای احمدی نژاد بعد از مصاحبه مطبوعاتی از یزد خداحافظی کرد دکتر عاصی دیگر نایی برای ایستادن و حرف زدن نداشت به طرفه العینی پاویون فرودگاه شهید صدوقی را ترک کرد. در دوره دوم هیچ اطلاعی از جزییات سفر ندارم ولی امیدوارم حداقل یادی از استاندار اخلاق مدارشان کرده باشند.

   سفر اول استانی یزد - ۲۶ اسفند ۸۵ - دکتر عاصی دست چپ رییس جمهور

سفر دوم استانی یزد - ۳۰ بهمن ۸۷- فلاح زاده لبخند می زند

 

فرار از سیمای شهر

اگر این روزها در شهر یزد هستید و از تماشای چهره آقای احمدی نزاد بر بنرها میخ شده به سیمای شهر دلزده ، یک پیشنهاد برایتان دارم.

نمایشگاه خط معلی از آثار آقای جوکار هنرمند جوان یزدی در کریدور ورودی سینما دانش آموز دایر است. ساعت کار نمایشگاه و مدت زمان باقی مانده از آن را نمی دانم .

می توانید از بنیاد شهید یزد که اسپانسر ماجراست جویا شوید، ولی توصیه می کنم حتما به این نمایشگاه سری بزنید. چنان  در پیچ و خم چرخش حروف و کلمات برصفحه پرزدار کاغذ گم می شوید که یادتان می رود بیرون چه خبر است. آدرس سینما دانش آموز که همه می دانید میدان شهید بهشتی اول خیابان رجایی.

چند نمونه از آثار ارائه شده در این نمایشگاه در  صفحه فتو بلاگ یزدنگار قابل دسترسی است.

 

جاگذاشته ها

پيچ جاده را که پيچيد،‌تازه يادش افتاد که چيزي را جا گذاشته است. به پشت سرش نگاه کرد…

بايد مي‌رفت. چيزي جا گذاشته بود، اما بايد مي‌رفت.

گفت: “ تا سيگارت بهمنه، هيشکي زنت نمي‌شه”

اما چه فايده؟‌اوچيزي جاگذاشته بود…

شايد سيگار بهمنش را