پيچ جاده را که پيچيد،‌تازه يادش افتاد که چيزي را جا گذاشته است. به پشت سرش نگاه کرد…

بايد مي‌رفت. چيزي جا گذاشته بود، اما بايد مي‌رفت.

گفت: “ تا سيگارت بهمنه، هيشکي زنت نمي‌شه”

اما چه فايده؟‌اوچيزي جاگذاشته بود…

شايد سيگار بهمنش را