با مهدي نشسته‌ايم. هردو خسته و تنها. فضاي کافي شاپ را دود گرفته. راجع به همه چيز حرف مي‌زنيم. حتا تابوها و غير تابوها. برايم از يزد تعريف مي کند. دو ماهي است که دوري از پدر و مادر را به جان خريده‌ام و اينجا، دور از شهر در خودم پرسه مي زنم. در پوچي محضي که همواره خالي است... گنگي يک گنگ خواب ديده که با فرياد مورچه‌ها* از خواب پريده است... 

نمي دانم از چه بگويم. حتا حال يادداشت نوشتن براي زير شيشه کافي شاپ را ندارم. گرچه دفترچه يادداشتم را هم نياورده ام. رسمي که اين يک بار فراموشم شده. 

پشت ميز کناري دختري نشسته که از بوي سيگارمان در عذاب است. با موهاي مشکي يک دست و مانتوي تنگي که وادارش مي کند بي توجه به دود سيگارمان در فضاي عذاب آور دايره اي که او را هم شامل شده هم به صدايمان گوش کند و هم بوي تندي مان را تحمل کند.

 گمان نمي برد که موضوع حرف ما او باشد. با همان ابعاد و با همان دلهره از بوي بد سيگار يا دوست پسري که مي آيد و مي پرسد چرا بوي سيگارت عوض شده. يا چه مي دانم؟‌با که بوده اي که چنين بوي مزخرفي مي داده؟ مي بينيد؟‌دنياي ما از کافي شاپ مورد نظر بنده هم کوچک تر است.

دوستِ دختر قصه ما آمد. من و مهدي آماده رفتن بوديم. ديوارهاي قصه من آنقدر کوتاه بود که دخترک از حصار پريده بود و داشت دزدکي در فضاي خصوصي ام سرک مي کشيد.