سلام. خيلي وقته كه خودمو شناختم ؟! نمي دونم اصلا از كي خدمو شناختم ، اصلا نمي دونم خودمو شناختم؟

امروز كلا به اين سه جمله فكر كردم .

آخرش تصميم گرفتم از امروز براي خودم و اوني كه فقط من مي شناسمش بنويسم شايد اون بتونه بهم كمك كنه كه بفهمم اصلا خودمو شناختم!

مي خوام يه داستان بنويسم تو اين داستان خيلي آدما هستن ولي موندم نقش اول رو به كي بدم خيلي ها كانديد شدن اول از همه خودم.

اگه تو اين داستان خودمو بذارم نقش اول همه بهم مي گن مغرورم.اگه هم كسي ديگه هم بياد راستشو بخواي بهش اعتماد ندارم. داشت يادم مي رفت خدا هم كانديد شده براي اين نقش ولي محل بهش ندادم. آخه .... . بگذريم.

هنوز اسم داستان هم نمي دونم چي بذارم آخه هنوز موضوع اونهم نمي دونم چيه.

چي ؟؟ اين چه داستانيه كه نه اسم داره نه موضوع نه نقش اول. دستت درد نكنه...

امروز يك لحظه فكر كردم ما هر كدوم نقش اولاي يك داستانيم كه خدا اونو نوشته ، داخل داستانشم هر چي خواسته نوشته. گفتم حالا كه اينطور شد من چي كم دارم كه نتونم داستان بنويسم. ولي تو اين همه سر در گمي فقط مي دونم داستانو مي خوام براي اوني كه فقط خودم مي شناسمش بنويسم. خوبه حداقل هدف دارم از داستان نوشتنم.

گفتم "هدف" ، بذار يه خاطره تعريف كنم:

يه روز يه دوست از پريشوني و سردرگمي من پرسيد ، بهش جواب دادم زندگيم بي هدف شده.

 خنديد و هيچي نگفت.

فردا صبح اون روز وقتي داشتم با يك توپ بازي مي كردم ازم پرسيد :

 " چي كار داري مي كني؟!! "

بهش جواب دادم : " مي خوام با اين توپ بزنم به كليد برق " بازم اون خنديد و هيچي نگفت ...

روز ها گذشت و اون همينطور علت خيلي از كار هامو مي پرسيد. بعد از چند روز فهميدم كه تو زندگي چقدر هدف كوچيك و بزرگ دارم. اونجا بود كه خودم زدم زير خنده...

نظرت چيه كه موضوع داستانو بذاريم "هدف"

خوب شد مونده فقط اسمش و نقش اولش.

واسه امشب فكر كنم بسه . انگشتام خسته شد.اگه مي توني هر بار كه داستانمو مي خوني بهم كمك كن مي خوام ذهنمو مرتب تر كنم تا نكنه داستان بهتري از آب در بياد. مي دوني كه ؛ با خدا كل انداختم نمي خوام كم بيارم.