چند روز پیش در یک جمع دانشجویی وقتی از منفعل بودن دانشجویان در فعالیتهای سیاسی سوال پرسیدم یکی ازاونها جواب داد این کارها هزینه داره !

از هزینه هاش پرسیدم؟ جواب داد : برخورد مسئولین خوابگاه خیلی تنده ، یه جوری به آدم نگاه می کنن.

من حرفی برای زدن نداشتم.

اونشب کل وقتمو این مسئله بخودش مشغول کرد.

یکم  این حرفا رو با حرفای بزرگترام مقایسه کردم. اونهایی که سال 54 به خاطر اعتراض به سیستم ستم شاهی به حبس ابد محکوم می شدند، اونهایی که به خاطر پخش اعلامیه های امام گلوله می خوردند یا زیر شکنجه های ساواک حتی حاضر به فکر کردن درباره برنامه های سپاس هم نبودند. اونهایی که تو دهه 60 بخاطر آسایش یه عده دیگه درس و رفاه  رو رها کردند و تن خودشونو جلو تانک و تیر و گلوله قرار می دادند.

اونایی که حاضر بودند هر هزینه ایی رو برای  روز خوشی که تو ذهنشون بود بپردازند.

 نه! من سنم اینقدر نیست که اون روزها رو یادم باشه ولی خوب روزهای سالهای 76 تا 80 یادم هست که دانشجو چطور حاضر بود برای رسیدن به آرمانش جلو هر تهدید و کتک و فشار بایسته، یادم هست چطور حاضر بود ماهها انفرادی رو تحمل کنه.

 حاضر بود کتک بخوره ولی هرگز حاضر نبود ظلمو تحمل کنه ، حاضر نبود بی عدالتی رو تحمل کنه.

 یادمه چطور تا نیمه های شب روزنامه ها و نشریات دانشجویی رو آماده می کردند تا صبح بچه هایی که برای پخش کردن اونها میان معطل نشن.

اونا نگاه خشم آلود و دستهای پر ضرب مامورین بازداشتگاه رو تحمل می کردند، چون اعتقاد داشتند.

ولی حالا چی شده که حتی نمی تونیم نگاه تند مسئول خوابگاه رو تحمل کنیم.

از اینجا روی صحبت من با همه است نه فقط اونایی که از نگاه غضب آلود یک نفر دست از آرمانشون بر می دارند.

به فکر چاره باشین.

چطور می خواهیم جلو ظلم بایستیم، چطور می خواهیم جلوی دشمنامون بایستیم چطور می خواهیم ....

فکر کنم نگاه اونا خیلی تند تر از یک مسئول خوابگاه باشه.

یکم به خودمون بیایم.

اینو از یک بزرگی شنیدم که می گفت اگر بچه ایی رو از تاریکی ترسوندی مطمئن باش یک روز تو تاریکی تنهات می ذاره.