هيچ بودن هستي
به عروسي آمده ام در شب ميلاد. هرچند به جشني در برج ميلاد هم دعوت بودم ولي نتوانستم به دعوت عروسي برادر دوست دوران دانشجويي ام جواب رد بدهم.
از اولين برخورد به او گفتم دلم مي خواهد شبي در روستاي تو باشم و او گفت حتما و حالا بعد از گذشت 7 سال اين تعارف رنگ واقعيت گرفته است.
چهار نفريم و به ظن برادرزن عروس، "سانتي مانتال".آدم شهري هستيم و در ده غريبه. مردم با مويايل و كامپيوتر بيگانه نيستند ولي هدفون و موي بلند يكي از پسرهاي همراه و رنگ و لباس هاي تيكه به تيكه، گردنبد پسرها، بوي ادكلن تند و رپي و ادا و اطوارهايمان كاملا خط تمايزي بين ما و ديگران گذاشته.
در سه روزي كه روي سر فرناز خرابيم يا ما عوض مي شويم يا مردم. زنان لباس هايي مي پوشند كه زيباست و اساطيري. مردان چنان شال و قبا مي كنند كه حس خاصي به تو دست مي دهد.
رسم و رسومات در همه جا جلوي خورشيد سادگي يك مراسم را گرفته ولي مه آلود بودن روستا بيشتر حال مرا گرفته است.
هوا خنك است بدوم كاپشن و كلاه من حداقل بيرون نمي روم. تماشاي رقص دسته جمعي دختركان و زنان خيلي جذاب تز ار تانگوي دونفره. است با اين حال رقص مردنشان چيز ديگري است.
قلعه زو يكي از روستاهاي شهركلات خراسان است و كلي منظره جالب دارد. اين عكس مجاور هم عكس عروسي كه ما رفتيم نيست. عكسي است كه از آرشيو دوستي انتخاب شده تا موجب ناراحتي كسي نشوم.
موقع بازگشت در رستوراني توقف كرديم كه اين شعر كه گويا از ابن حبيب حقوقي است به ديوارش نوشته بود:
زندگي هيچ است خلقت ديدن است
در هيچ بودن هيچ هستي جاري بودن است
زندگي تكرار نيست لحظه است
اين دم را دميدن كل قصه است.
